مرد بالاي چهار پايه رفت و گلوي خود را صاف کرد آنگاه در کوچه خالي سخنش را چنين آغاز کرد:
آقايون و خانومها سلام
شما
را به اين سالن مجلل دعوت کردم تا از مانيفيست خودم براي شما حرف بزنم. و
اما مانيفيست من چيست؟ مانيفيست من شرح چکيده تجربه يک زندگي است.البته
کمتر از يک زندگي ولي کمي کمتر از يک زندگي چون من تا آخر امشب ميميرم و
تا الان ميشود تقريبا چکيده زندگي من مگر اين که در اين دو ساعت آخر تقي
به توق دنيا بخورد و چيزي جديدي ياد بگيرم که بعيد ميدانم. و اما از کجا
ميدانم که ميميرم؟ ميدونم چون هر خري ميدونه ديگه اگه شما نميدونيد از
حماقت دون الحماري خودتونه من امشب يا سکته ميکنم يا تصادف ميکنم و يا خود
کشي اما ميميرم.
و اما عزيزان دل من مانيفيست من چيست؟ ميدونيد تو اين
دو روز آخر زندگي من خيلي تعجب کردم چون زن من اينقدر اصرار کرد تا براي
اينکه يه زمين بخره بهش 100 مليون بدم و من اينکار و کردم و درست حدس زديد
با اين پول با فاسقش در رفت. خوب اين داستانو نگفتم که اشک و آه دربياريد
سعي کنيد يه پند اخلاقي از توش دربياريد.
من فکر ميکنم که در شرايط نرمالي نيستم اين دو خط آخر رو بد جوري مطرح کردم و اين به دليل روحيه بد منه. بذاريد مانيفيست رو بخونم:
1- بياييد ديو.... نباشيم. اين پند بزرگي است
2- فاحشه گري نکنيد حتي شبها
3- مادر ق.... نباشيم حتي اگر جانمان به اين صفت بسته باشد
4- ممکن است به دروغ بگوييد که مزلف نيستيد. نه دروغ نگوييد به صفاتتان مفتخر باشيد
5- نگوييد عاشقيد هيچوقت کلمات را بازيچه نکنيد تا معني آن را لمس نکرده ايد به کارش نبريد حتي در رختخواب
6-
عزيزان من به ما مربوط نيست زن ما در کدام جهنم دره اي خودفروشي ميکند
کنجکاوي زيادي بي مورد است. به فکر چگونگي باشيد چرا به اين نقطه رسيديد
به فکر اين نباشيد که کجا هستيد. هر گورستاني باشيد جاي گلستاني نيست.
7- دنيا را به بيضه خود مگيريد. بيضه درد ميگيريد
مرد
در ميانه صحبت بود که پليس سر رسيد مردماني که از پشت پنجره ها نگاه
ميکردند آسوده شده از نگراني نفس را حتي کشيدند. مردي به زنش گفت: اين
مردک يک هفته است که مياد اينجا و ميگه امشب ميميرم. نميميره از شرش راحت
شيم
ماشين پليس سر کوچه با خودرويي که به سرعت در حرکت بود تصادف کرد مرد ديوانه در جا مرد. ازان پس مردمان آن خيابان نفس راحتي کشيدند
+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:23 توسط عروسی خون
|