تبليغاتX
عروسی خون - نصر/داستاني زرد از عليرضا غلامحسيني
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
پسر تو کافي شاپ نشسته بود و نسکافه اش رو هم ميزد. دختر جلوي چشمش از زمين و زمان حرف ميزد.و آسمان و ريسمان به هم ميبافت.پسر نفس عميقي کشيد.
- ترانه گوش کن
- جانم
- فکر ميکنم ديگه نميتونيم باهم باشيم
پلکهاي دختر چند بار سريع چشمهاي سبزش رو پوشيد و باز شد:چرا؟

-به خاطر چيزي فراتر از من و تو. يه آرمان,يه ايده يه چيزي که ميشه براش جنگيد, ميدوني يه مفهوم چيزي بزرگتر از من و توئه....
- همين؟ از عشق هم بزرگتر؟
- آره!
- خوب من هم هستم
-نميشه ترانه نميشه درگيرت کرد...
- پس نگو آرمان بگو ميخوام برم با يه دختر ديگه دوست شم
دختر اينو گفت و کيفش رو برداشت که بره. منتظر بود که پسر جلوش رو بگيره اما وقتي پسر جز يه لبخند تلخ کاري نکرد رفت
پسر تا مدتها به يه جا خيره شد بعد نسکافه اش رو خورد و رفت که حساب کنه پول رو داد و از کافي شاپ زد بيرون يه نفس عميق کشيد و شماره موبايل گرفت
-الو سلام مرد بگو چي شد؟
- سلام چي شد؟
- دکش کردم رفت اسکول رو حالا بريم سراغ نفر بعدي
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 21:5  توسط عروسی خون  |