تبليغاتX
عروسی خون - شعرواره/ عليرضا غلامحسيني
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
شب
روز
نيمه شب
آفتاب
مهتاب
گل
درخت
ما به فرآيند خود مينگريم
و دست آويز ميشويم
و سکوت ميچرخد و دوار ميشود
رنگ
فضا
انديشه
برگ
وقتي کلمه شيئ ميشود
عشق معما ميشود
و جنون کليد واژه
آسمان
صدا
رعد
مربع
من به تو درنگ هديه ميکنم
و تو لمس ميکني
که نوک تيز است
دل دادم
و آه گرفتم
آه دادم
و سودا گرفتم
داد دادم
و بيداد
دل باختم و
بيداد
داد
بيداد
داد
بيداد
داد
بيداد
ديدم
و خنديدي
رنجيدم
و نديدي
ديدي
داد
بيداد
داد
بيداد
مي خندي
و انگاره ميشوي
انگار نه انگار
زخم بر بدن استوار است
و بدن بر زخم استوار
و استوار بر زخم بدن
و استوار بر زخم بزن
و استوار زخمه بزن
ما چو چنگيم و تو زخمه ميزني
بزن
بزن
زن
بزن
زن
بزن
با تو گفتم
که شب را مهتابي است
ببين
ببين
ببين که کودکان به رقص ميروند
ببين که مردگان به بحث ميروند
ببين که روزگار به نحس ميرود
ببين
ببين
ماه را ببين نشسته در ميان آسمان
آفتاب گرفته در گريزي گوي مهتران
مهتران
مه تران
ماه تران
ماه تراست
ماه ترا
در گوشه نشستم
و گوشه تنگ ميشود
و تنگ گشاد ميشود
و فرو ميروم
به آغاز
به اولين
به نخست
آنجا
که تو نباشي
آنجا
که تو نباشي
آنجا که تو نباشي
.........................................................................................................................................
در آغاز هيچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه
خدا بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:20  توسط عروسی خون  |