تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
سلام ما رفتیم شمال و برگشتیم دیدیم به به! چه دنیای قشنگی! یکی اومده گویا و وبلاگ ما را هک کرده به چه قشنگی مثل اینکه! دنیا این شکلی است دیگه وسط یکی از نوشته هام نوشته نخواستم دهنت رو سرویس کنم! خوب چه خوب که نخواستی! آفرین اگر هرکس دوست داشت دهن دیگری را سرویس کند که دنیای بدی میشد فکرش رو بکن چه خر تو خری می شد چه افتضاحی به بار می اومد پس خوب شد که نخواستی دهنم را سرویس کنی اینجوری بهتره ولی ما نفهمیدیم چطور وبلاگ به اینگونه کشیده شد خلاصه این که من هیچ تو را ناسزا نگفتم اما از اینکه پست دیگری نوشتی و در درونش شماره تلفن دادی من همیشه گفتم که به شماره های زنان خراب زنگ نمیزنم

والسلام

علیرضای غلامحسینی

۱)این محیط مجازی عجب دنیای دیوانه ایست

۲) ما به شبه خودمان تبدیل شدیم مرد نیستیم شبه مردیم. مردنمان شبه مرگ است زندگیمان شب زندگی. سکس کردنمان شبه سکس است 

۳) تو رو به خدا این بچه بازیها رو در نیارید خواستیم تو یه جا آرامش داشته باشیم 

۴) راستی مسخره بازیهایی رو که درآوردی رو پاک نمیکنم

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 21:39  توسط عروسی خون  | 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤٫۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۹۹۹۹۹۹۹۹۹۸۵۹۸۰۳۸-۳--۸۵--۳---۳--۵- - ۱۳۴۶۶۸۳۲۵۰۳۴۵۳۰۰۰۹۱۷۳۰۰۷۸..............

................................................................

ّّؤ۰۹۱۷۳۰۰۷۸........آینم شماره من بچه ننه

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 17:0  توسط عروسی خون  | 

 

یک نگاه انداختم به آرشیو وبلاگ دیدم که من نسبت به گذشته چقدر کمتر می نویسم. اینجوری که احتمال میره دیگه باید نوشتن رو یه مدت طولانی بوسید گذاشت کنار. اما اساسا این موضوع زمانی ارزش داره که بتونی بنویسی و اینکار رو به دلایلی انجام ندی. تقلید قهرمانانه نیست این چیزی که من می گم، اما واقعیت تا الانش به نظرم همینه. من مدت هاست که دارم با علیرضا درباره ی این موضوع سر و کله می زنم. همین جمعه من کرج بودم و با علیرضا داشتیم درباره تعهد شعرا و نویسنده ها صحبت می کردیم. علیرضا که کمی هم سرما خورده بود! با کمال بی حوصلگی این موضوع رو تایید می کرد. در کافه کتاب باغ آینه هم نا در باره ی این موضوع بحث کردیم و فقط نزدیک بود کار به دعوا کشیده بشه!!!

 

اما با تمام این احوال ماجرا اینه که من به این نتیجه رسیدم که هر احساسی رو از طریق نوشته یا شعر نباید به دیگران منتقل کرد. به خصوص در جو مسموم ادبی ایران. می دونید من به امین دوست علیرضا هم گفتم که آدم تا یه حدی روانش اشعار و نوشته های غمگین و سرد رو می تونه تحمل کنه بعد از اون روان مقاومت نشون میده. یکی از دوستان گفت که در کتاب تهوع ژان پل سارتر می شه یک جنون لذت بخشی رو احساس کرد و من به یاد گذشته های خودم می افتم که با خوندن کتاب هایی مثل بیگانه و تهوع و ... لذت می بردم. اما الان دیگه نه. الان دیگه احساس می کنم که باید نوشت اما اشعار و داستان هایی رو که حداقل انسان رو نابود تر نکنه اگر نمی خواد سازنده باشه...

 

مثلا در شعرهایی که محسن نامجو در کارهاش استفاده می کنه داره وقعیت های دور و بر ما رو که در جامعه اتفاق می افته رو به زبانی نیمه طنز بیان می کنه. من همیشه می گفتم که اگر می خواهیم در شعری به بیان واقعیات جامعه بپردازیم در حقیقت داریم چیز هایی رو برای همدیگه تکرار می کنیم که هر روز و هر شب داریم می بینیم. ارزش در اینه که راه حلی در این نوشته ها داده بشه. حالا اگر در کارهای نامجو راه حلی داده نمی شه حداقل به زبانی بیان می شه که انسان رو از شنیدن دوباره ی این حقایق حداقل بیش از پیش ناراحت نمی کنه و اینم خیلی ارزش داره...

 

خلاصه بهتون گفتم که حرف برای گفتن زیاده و همه می تونن نظریه پرداز های خوبی باشن اما مهم اینه بتونیم به عنوان اولین نفر به عقاید خومون عمل کنیم...

 

در این باره من بی صبرانه منتظر نظرتون هستم دوستان. شما هم نظر بدین که بفهمم چقدر صحبتم درسته یا غلط. اصلا ارزش این رو داره که بخوام حداقل سه ماه تابستون روی این موضوع تحقیق و فکر کنم و شروع کنم به نوشتن داستان هایی که در این طیف هستن؟...

 

پ ن 1: دو ترم از دانشگاه گذشت و ما هنوز در مستی خویش سرگردان...

 

پ ن 2: آدمیزاد خیلی خیلی خیلی موجود عجیب و عمیقیه. من هر روز دارم بیشتر به این موضوع پی می برم...

 

پ ن 3: این بی شرفای دانشگاه انگار قراره که از ترم بعد کلاس های عمومی رو مردونه زنونه کنن. مثل پارک های جدید تهران و صف اتوبوس و سلف و هر  چیز دیگه ای که خطورش به عقل جن هم نا ممکنه. البته این نشون می ده که خود این ها در زمان دانشجویی چقدررررررررررررررر چشم های کثیفی داشتن...

 

پ ن 4: راستی مخطبان عزیز روی پرونده ی لورکا در تابستون فکر کنید. من به شخصه هنوز منتظر همکاریم...

 

پ ن 5: فعلا شب به خیر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 17:38  توسط عروسی خون  | 
توضيح آن كه روز سه شنبه در دانشگاه خواجه نصير واحد عمران( ونك خيابان وليعصر) تريبون آزاد برگزار شده بود و البته شعار و غيره و به لطف برادران بسيجي تشنج هم بود

يكم) اين كه حراست دانشكده عمران مرا به به دانشگاه خودم راه نداد محل تامل است من هنوز نه اخراج شدم و نه به تعليق گرفتار آمدم و اتفاقا اكثر مامورين حراست مرا ميشناختند. اميدوارم وقتي عكس العمل دانشجويان دانشگاه داخل دانشگاه را به اين خبر كه مرا به دانشگاه راه ندادند متوجه شده باشند كه با راه ندادن من و حتي كل اعضاي انجمن اسلامي مشكلي از ايشان حل نميشود ايشان بايد مشكل خود را با كل دانشجويان دانشگاه حل كنند

دوم) اين كه مامورين لباس شخصي و برادران اطلاعات( احتمالا) به خود اجازه ميدهند بدون نشان دادن كارت شناسايي خود يا برگه ماموريت به تهديد من بپردازند و مرا به ناسزا سزاوار سازند و البته زور خود را با مشت نشان دهند باز محل تامل است. نه خيابان وليعصر جاي دعوا و تشنج آنچناني بود و نه من كسي كه جواب سيلي ايشان را با سيلي ديگري برگردانم. هرچند كار درست اين بود كه برميگردانم

سوم) اين كه جاي سوال است كه اين برادران بيشتر به فكر مصالح ملي بودند يا من؟ اينان كه از به تشنج كشاندن خيابان وليعصر ابايي نداشتند يا من كه از ترس بدتر شدن اوضاع تمايلي به خروج دانشجويان از دانشگاه نداشتم؟

چهارم) اين كه اگر قدم زدن من در خيابان وليعصر امنيت را اينچنين به هم ميزند؟( به قول برادران) پس واي بر ما كه عرصه براي مزدوران كشورهاي مختلف اينچنين باز است و با قدم زدن در هر خياباني ميتوانند كشوري را به هم بريزند

پنجم) اين كه گناه مرا خط دادن به دانشجويان دانشگاه دانستند اولا اين كه باعث تاسف است كه عقل ايشان هنوز در تاريخي است كه كسي از خود عقلي ندارد و از ديگران خط و ربط و دستور ميگيرد ثانيا در دانشگاه خواجه نصير افرادي بوده و هستند از من بسيار مسنتر و بسيار با تجربه تر و بسيار پخته تر و بسيار قوي تر و باسوادتر و همانطور كه سه شنبه گفتم سن من تا به حد نصف بعضي نميرسد و هرچند اعتقاد به سردستگي و خط دادن و غيره ندارم به اعتراف همگان اگر قرار باشد كه عده اي سردستگي كنند مرا در آن دير و ديار راه نيست

ششم) من راه خويش به اختيار گزيده ام و با اجبار سر بر نميگردانم. اميد به پيروزي دارم اما در نا اميدي راه بر نميگردانم. هرچند كه اكنون از هر زمان ديگري عرصه اميد براي من روشنتر و آينده واضحتر است. در هيجان به اين سو نرفته ام كه بتوان در هيجان به آن سويم كشاند.

هفتم) تاريخ قضاوت خواهد كرد كه ما بيشتر به فكر مصلحت مردم و كشور و حتي نظام بوديم يا ايشان

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه......كز دست من خلاص من آنجا مگر شود

پانوشت ۱) حق با شماست اينجا جاي اين صحبتها نيست و البته بايد پوزش فراوان خواست از كيوان اما مرا نه دادگاهي هست كه داد بستانم نه رسانه اي كه صدايم رسا شود مرا تنها عروسي خون است و شما

پانوشت ۲) هنوز مخلصيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:11  توسط عروسی خون  | 
شايد چند وقتي مجبور شوم به بهانه سياست دوست نداشتني و رسيدن به اين امور کمي اين کنج خلوت دو نفره با کيوان رو خالي بذارم و کيوان مجبور بشه مدتي بار رو يه تنه به دوش بکشه فقط گله اين است که دوستان به اندازه اشک محبت ما قدح مروت پر نميکنند و خلاصه اينجا کم فروغ شده
اجالتا مخلصيم
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:42  توسط عروسی خون  |