تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي

روز چهارم: پنجشنبه ۱۶ خرداد

صبح که پا شدیم کتف راستمان درد نمیکرد شادمانی از این موضوع را با غصه این موضوع که کتف چپمان درد میکرد در کردیم. زمانه عجیبی است

صبحانه خوردیم. پنیر وکره و عسل و مربا ما که سیر نشدیم اضافه بر سازمان تخم مرغی را بر بدن زدیم. حال اسیدی داد. خدا نصیب کند

بالاخره صبحی شد و خرید نرفتیم. رفتیم میمون دیدیم. میمون رفتار دوستانه تری دارد بالاخره دیپلماسی نتیجه داد ماکه خوشبینیم. چهار کیلو میوه تازه خرج این دیپلماسی شد. خوشبین نباشیم چه کنیم

 رفتیم و عکس انداختیم به دفعات در زوایای مختلفه. شاید دشمنان کور شوند. امروز به همه چی خوشبینیم حتی خواستیم سنگی را با نگاه بلند کنیم که نشد. پدرسگ مادر به خطا زمانه بدی شده

ناهار خوردیم. ماهی سفید و کباب بسی حال داد. خاصه با زیتون پرورده و ماست موسیر.خدا گرسنگان دو عالم را گرسنه نگاه دارد!

رفتیم به رامسر. انگار قصد نداریم نشیمنگاهمان را در مکانی ثابت کنیم. پوریا کلید کرده بود بر بلع آیس پک به ناچار ما نیز خوردیم یک شکلاتی و یک تمشک هر دو خامه دار. بد نبود. سنتی ارجحتر است

مردم چادر زدند به کرات دماغشان در پای دیگری است. خوش نگذشت برگشتیم

دوباره بحث خرید خونمان به جوش آمد. صبرکردیم تا خریدند. و برگشتیم این بار دیگرواقعا رجعت کردیم

دوباره دربان را از خواب پراندیم و خندیدم. خیلی مزه میدهد

رفتیم و خوابیدیم خسته شده بودیم.این روزها همه خسته کننده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 21:56  توسط عروسی خون  | 
روز سوم: چهارشنبه ۱۵ خرداد

صبح که بلند شدیم کتف راستمان درد میگرد والده متقاعد به این نکته است که درد از مجاهدتهای بدمینتون روز گذشته ماست. جرو بحث نکردیم چون درد کتف ما را بی حوصله کرده بود

صبحانه خوردیم تخم مرغ و مرغ و خامه و مربا و عسل و کره و پنیر. گرسنگی رفع شد. هوس خاویار کرده بودیم که افسوس تنها نصیبمان شد از این هوس. پدر سر خرید ندارد. عجیب دنیای بی پدر و مادریست

رفتیم به ساحل دریا اندکی پیشروی کرده بود. پدرسگ! دریا و مهاجمان دهاتی قصد غصب ساحلمان دارند. خدا نصیب نکند. دنیای بی رحمی است.

خانمها هوس خرید داشتند رفتیم رانندگی کردم به حد کمال ظرافت. پدر قر میزد. بیخود و بی جهت دنیای کثیفی است.

لباس نخریدیم. متناسب نبود پیراهنی که پسند کردیم و بد دوخت به نظر میرسید. حیف پارچه زیبایی داشت. زمانه چه عجیب زیبایی را به لجن میکشد.

ناهار را به قصد رستوران آبادگران رفته بودیم. خیلی شلوغ بود. عطایش را به توالتش بخشیدیم و رفتیم. -عجالتا عطای خوش رنگی بود!-. در رستورانی دیگر توقف کردیم. ناهار ترشه تره خوردیم و باقالی قاتق و ترشه کباب و کباب بختیاری همگی هم چسبید. مادر عقیده داشت به روزهایی برگشتم که مثل گاو میخوردم. اینان سر صلح با همچو منی ندارند

دو دسته شدیم. مهدی خانمها را برای خرید به چالوس برد و من و بابا و پوریا آهنگ برگشت به تنکابن را کردیم. تفرقون و لا توحدون و تختلفون ولا تتفقون . زمانه کثیفی است

با پوریا رفتیم استخر. جکوزیش حال اساسی داد. و سونای خشکش نیز همچنین. ولی درد کتف ما بهبود نیافت. افسوس

شام را فقط ما و پوریا خوردیم بقیه به ویلا رفتند.  به رستوران رفتیم و سوپ و شنیسل مرغ را اسیر خندق بلا کردیم. پول شام پوریا را بالااجبار دادیم. شش تا ایستک هم به حساب جیب ما خرید. پسرک نادان قصد تلکه کردن ما را داشت. دنیا بیرحم شده.

رختخواب انداختیم و خوابیدیم. روز خسته کننده ای بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:47  توسط عروسی خون  | 
روز دوم:سه شنبه 14 خرداد 1387
امروز 14 خرداد بود گويا و فردا 15 خرداد ميباشد باز گويا. جمعيت در شمال خيلي است فوج فوج. ما به آنان کار نداريم. صبحانه تخم مرغ خورديم و خامه و عسل و مربا و کره و پنير.
رفتيم که دريا ببينيم. دولت ساحل را آزاد اعلام نموده و مردم دهاتي در ساحلمان ميپلکند افسوس خورديم و دربان در جواب نگاه پرسشناکمان نگاه مظلومانه جواب داد. که بي تقصيرم. لابد هست پدرسوخته زمانه بدي شده سگ صاحابش را نميشناسد
رفتيم و بدمينتون بازي کرديم. از مليحه و مهدي و بابا و مامان و پوريا باختم فقط. زمانه بدي شده.
ناهار خورديم به حد کفايت. مامان عقيده داشت که از قحطي دررفتم لابد. دنياي کثيفي پيرامون ماست
رفتيم کنار دريا و البته کنار قفس ميمون. مليحه به ميمون علاقه داشت. ميمون زشتي بود و يک دفعه صندل ما را از پايمان قاپيد. روزگار عجيب روي تيره نشان ميدهد به ما
رفتند به خريد. من ماندم و داستان خواندم. داستانهاي نوجوانان. عجيب کيف کرديم. کاش ما جاي قهرمان داستان بوديم. همه دوستش داشتند اما افسوس که بخت شومي بر ما لانه کرده
از خريد آمدند. رفتيم براي شام. شام خوراک مرغ بود به عنوان پيش از شام سوپ خورديم. ما از مرغ ران ميخواسيتم و به ما سينه مرغ دادند. چه بازيهاي کثيفي راه انداختند. افسوس
رفتيم کنار ساحل و نيمه شب به درون ويلا. تلويزيون سرگرم کننده نبود. چه چرخ دوار پليدي است دنيا
خوابيديم.تمام


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 20:56  توسط عروسی خون  | 
روز اول :دوشنبه 13 خرداد 87

از اتوبان تهران با مهدی و ملیحه حرکت کردیم تا در کرج به مامان و بابا و پوریا برسیم. اتوبان به جد شلوغ بود. و مردم مثل موریانه پخش بودند. معلوم نیست این همه مردم ناگهان از کجا درمیان. به کرج که رسیدیم رو تابلو نوشته بود ترافیک بسیار سنگین از کرج تا چالوس که البته بعدا فهمیدیم دروغ است. هناق که نیست میبافند!. قرار ما آخرین میدان کرج بود که در جاده قرار دارد. گویا من میدان رو اشتباه گرفته بودم و دوساعت ما و خانواده در دو جای مختلف معطل شدیم. عیبی ندارد فدای سرم!. به هرحال هرچه که شد 8 از ابتدای جاده به راه افتادیم

فوتبال رو الیحاله در ماشین و به طریق رادیو گوش دادیم. بهترین گزارشگرش خیابانی بود. تحمل کردیم. زندگی خیلی سخت شده است!. بگذریم

تونل کندوان را که رد کردیم هوس شام افتاد. تخت قهوه خانه ای را غصب کردیم و روی آن شام خوردیم. خداوند قهوه خانه عجالتا چشم غره میرفت. تا چشمش درآید مردک نافهم

باقی بطالت زمان بود. حیف این همه وقت ما که در جاده چالوس تلف شود. گفته ایم برایمان اتوبان بزنند تا خود مرزن آباد باشد که مستفید شویم. لفتش میدهند بی مروت ها. زندگی مسخره ایست

نیمه شب بابا هوس خواب کرد . پشت فرمان نشستم جاده ها پیچ داشت و اذیت میشدیم به خصوص آنکه آسفالتش دست انداز داشت یادمان باشد بگوییم قالیباف آنجا را هم آسفالت کند. دهان ما را که آسفالت کرد.حکایت پیچها ولی به گمانم اصلاح ناشدنی است تا اتوبان ما درست شود باید جگر به دندان گرفت

ساعت یکم بامداد رسیدیم. دربان خواب آلود بود و لاجرم برای زهره ترک کردنش یک بوق لازم بود. زدیم دربان به هوا پرید و خندیدیم. به خانه رفتیم و خوابیدیم. روز خسته کننده ای بود. این روزها همه خسته کننده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 11:0  توسط عروسی خون  | 

آقا جات خالی رفته بودیم دانشکده عمران, یعنی راستش رو بخوای نرفتیم یعنی خواستیم که بریم و نشد و رامون ندادن و به قول فضلا این گونه آغاز شد که:

من: سلام چطوری راه رو باز کن بیام تو

حراست 1: کارت

من: نه اشتباه گرفتی کارت نیستم غلامحسینی ام

حراست 2: کارت

من: حدس میزنم منظورتون از این جمله اینه که کارت رو نشون بدم اما کارت ندارم هرچند در منطق جدید هیچ جمله ای  مساوی جمله دیگر نیست

حراست3: کارت

من: از کی تا حالا کارت منو نگاه میکردید 1 ماهه میدونید من کارت ندارم

حراست 4: کارت

من: کارت خیلی کلمه خوبیه اما من سوژه ای که این آبژه رو شکل میده رو ندارم

حراست 5: کارت

من: چه دیالوگ رویایی ای.کاش میشد با یکی از شماها حرف بزنم هرچند با حرف زدن با همه شماها...

حراست6: کارت

من: داشتم به نفر قبلی توضیح میدادم که....

حراست7:کارت

من: این خیلی خوبه که.....

حراست 8: کارت

من: کارت مسلما....

حراست9( حاجی) بدون کارت نمیشه

من: سلام حاجی  بذا بیام تو

حراست1: کارت

من : ok فهمیدم خدافظ

.........

من: هی پیش , هو پیس ,خوشگل,خوش تیپ , فرمانده,هی....

جوان  دانشجو که از این که ما وی را از چشم چرانی اش محروم کردیم شاکی است: با منی؟

من: اون دختر بغل دستیت رو صدا کن

جوان با نیش باز: این؟

من: نخند آره همین

دختردر حالی که مرا میبیند و به آرامی دماغش را به نشانه دیدن چیزی متعفن بالا میکشد:سلام ,بله؟

من: چیزه! بگید منو راه ندادن

در این حال دستی گرم مرا میفشارد من از اینکه توضیح دهم صاحب دست گرم کیست معذورم اما او لباس عمومی به تن نداشت و توصیه ما اینست که به جای  استفاده از ماشین شخصی از ماشین عمومی استفاده کنید

من: سلام خسته نباشید

صاحب دست گرم: سلام  پیاده رو رو خلوت کن

من: چشم من قصد دارم که خلوت کنم اما حراست دانشکده تاکید داره که جلوی در رو خلوت کنم و پلیس راهنمایی رانندگی تاکید داره که خیابان رو در نتیجه با برهان خلف اثبات میشه که......

صاحب دست گرم ( که ازین به بعد وی را به اختصار صاحب صدا میکنیم):چرا رات نمیدن؟ مگه دانشجو نیستی؟

من:چرا ولی راه نمیدن

صاحب: بریم ببینیم, آقا ایشون رو راه نمیدید؟

حراست1: کارت

حراست 2( که صاحب را دیده در حالی که پای حراست 1 را لگد میکند): گفته اند بدون کارت راه ندیم

من در این میان جیم میشوم و به موضع قبلی بر میگردم, از پشت تریبون آزاد اعلام میکنند که : ایها الناس غلامحسینی را راه ندادند

من در حالی که به دنبال غلامحسینی مظلوم  میگردم صاحب را میبینم که با دست گرم منتظر است

صاحب: بیا بریم اونطرف

من در دل خویش: حالا راه رو بلد بودم خودم میرفتم

رییس صاحب در حالت نشسته در همان آنطرف مذکور نشسته دستم را میگیرد: کرم میریزی؟

من: غلط بکنم

رییس صاحب( که زین پس وی را به اختصار رییس مینامیم): چه غلطی میکردی؟

من: قصد تحصیل در دانشگاه را داشتم

رییس: .... میخوردی

من: یقینا هر کس که قصد تحصیل دارد .... میخورد اما....

رییس: نه! هرکس نه. تو ... میخوری

من: این هم نکته مهمی است

رییس: پاشو برو گم شو

من:.....

رییس:......

من:......

رییس:.....

دنگ

تق تق

بنگ بنگ

بنگولی بنگ

رییس: میخوای چیکار کنی؟

من: برم خونه

رییس: آفرین

یقینا من شجاعم اما در زندگی زخمهایی است که روح انسان را مثل خوره در انزوا میخورد و میتراشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:20  توسط عروسی خون  |