تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
 

راستش قبول دارم که بعضي اوقات تنهايي ميشه يه چيزي که بچه هاي تين ايجر هي تو فانتزي هاي دپرسينگ خودشون بهش مينازند اما بعضي وقتها واقعا دلت ميخواد بگي که تنهايي

من هميشه گفتم ماه يه خاصيتي داره که حالا البته تو فصل بهار هم تشديد ميشه. بعضي وقتها واقعا هوس ميکني_فرق نميکنه سيگاري باشي يا نباشي_ که بشيني رو به آسمون ماه رو نگاه کني و سيگار دود کني پشت سيگار هيچکس هم نباشه تو باشي و يه آهنگ ملايم و خيلي پاپيولار از بتهوون- مثلا بگير آپسيوناتهاش-رو گوش کني

شباي بي ستاره هرشب و هر شب دوباره...... شايد اگه نگاه يونگي داشته باشيم ما يه گوهري داشتيم که از دست داديمش در زمانهاي کهن چيزي داشتيم که حالا نداريم اون چيز اونقدر کيفي و اونقدرملموس بود که کمبودش حالا اينقدر ما رو دچار بحران بکنه. اين که بشينيم رو به ماه و آروم سيگار دود کنيم و شايد اميد داشته باشيم که اشکي بياد و البته که نمياد

نميدونم... خيلي وقتها به زندگي خيلي آدمها نگاه کردم و به ذهنم رسيده که بي کيفيت زندگي ميکنند. کيفيت يک زندگي به عمق نگاهت بستگي داره عمق درکي که از يک درد يا يک لذت ميبري. عمق و عمق و عمق

قبول دارم که البته به مرور کيفيت زندگي برام بي اهميت شده. موفقيت در بعضي مواقع اونقدر ذهنم رو اشغال ميکنه که فکر کيفيت کمرنگ ميشه و اتفاقا اين موقعه که هوس ميکنم ماه رو نگاه کنم و سيگار پشت سيگار

البته دروغ ميگم در خيلي موارد يکي اين که من هوس نميکنم ماه رو نگاه کنم اصلا هم دوست ندارم من در اتاقي هستم که پنجره اي رو به ماه نداره فقط يه وسوسه هست يه چيزي شايد يه خوره که در تنهايي يهو و بي خبر يقه ات رو بيخ ديوار ميگيره و نه راه رفتن درد رو دوا ميکنه و نه هيچي شايد اگر اشکي بيايد که البته نميايد

نميدونم وقتي بوف کور رو خوندم يهو و يه نفس خوندم اول و دوم دبيرستان بودم رو تختم به حالت نيم خيز و زير نور آفتاب تا آخر داستان نتونستم حتي صاف بنشينم و کتاب رو بذارم زمين.در حالي که نه چيزي از استعاره ها ميفهميدم نه چيزي از مسايل ديگه فقط اون خوره رو ميشناختم. اون خوره لامصبو

غرور,غرور اگر ميتونستم بقيه رو از آفتي که خودم دچارش شدم نجات بدم بزرگترين خدمت رو به بشريت کردم اگر بتونم. اون روز به سعيد ميگفتم تنها راهش اينه که گريه کنم. اگر بشه اگر بشه

خيلي کارهارو ميتونستم انجام بدم و انجام ندادم و خيلي کارها رو ميتونستم انجام ندم و انجام دادم اولين بار که عاشق شدم بچه بودم و در زمستان عاشق شدم سالها و فصل ها گذشته و من در بهار هم عاشق نشدم

نميدونم قضايا چطور به هم وصل ميشن و يا عاشقي کار سياست چه ربطي به هم دارند نميدونم چي شد که اينجوري شد؟

يادمه بچه که بودم يه قول بچه گانه با خودم گذاشتم يا تا بيست و پنج سالگي زنده نميمونم و يا کارم رو انجام ميدم. يه بخشي از وجودم بزرگ شده و فهميده که يه سري حرفها احمقانه است ميفهمه که چه کاري درسته و چه کاري غلط.اما يه بخش ديگه نه هنوز بچه است و هنوز ايده هاي احمقانه داره. اين بخش همون بخشه که همه دوستنام ميشناسند

شب که ميشه آدما چند دسته ميشن يه عده براشون مهم نيست اما يه عده به غروب آفتاب حساسيت دارند ميشناسم آدمهايي رو که موقع غروب ديوانه ميشند اما بعضيها هستند که وقتي ماه رو ميبينند عجيب به تلاطم روحي مي افتند

سعي ميکنم هيچوقت به اون بخش کودکي مجال ندم. اون بخش احمقانه است و زندگي کيفيت کم و زياد نداره فقط بهتر و بدتر داره يه عده زندگي بهتري دارند و يه عده زندگي بدتري کيفيت زندگي بي معني ترين حرف دنياست

سعي ميکنم هيچوقت ماه رو نبينم. اتاقم ربطي به ماه نداشته باشه و اگر بر حسب اتفاق داشت روم رو برگردونم و نگاه نکنم اما جنون ماه رفتني نيست هوس اين که شب رو نخوابي و رو به ماه بي اين که چشم برداري سيگار بکشي و اشک بريزي اگر که بياد.

کودکي رفتني نيست چيزي که گفته شده و عهدي که بسته شده ماندني است و بد چيزي است اگر چيزي باشه که تنها کننده باشه نه از بزرگي اش بلکه از فرط احمقانه بودنش

يک بار قبلا گفتم همه اش از تنهايي است که آدم خيال برش ميداره که بنويسه اگه نخواي سيگار بگيري دستت و به ماه نگاه کني و اشک بريزي_اگه بياد_س

اي گنج نوشدارو بر خستگان نظر کن.........................مرهم به دست و ما را مجروح ميگذاري

پانوشت۱: آره درسته اين نوشته ادبي نيست و ربطي هم به نوشته هاي قبلي نداره اما قبلا هم که گفته بودم ديگه نميتونم اين فقط درد دلي بود که همينجوري گذاشتمش اينجا

پانوشت۲: ميشه داد زد آهاي مردم.. کلا به هيچم

پانوشت۳:راستش دروغ چرا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 23:53  توسط عروسی خون  | 

 

به خود پناه برده ای، بی هیچ استواری،راه می روی بر روی دو ستون نیمه موازی پاهایت که اگر می دانستند که به تو تکیه کرده اند هیچ گاه در هیچ کجا یکدیگر را قطع نمی کردند. دستهایت خشکیده است، یادگار قریب به شش ماه تنهایی در میان همگان که خشکسالی اینگونه دستی عذابی خواهد بود برای من و بی شک آتشی برای تمامی شماها. دست هایی که ماندگار از خاک و باغچه و سبز شدن بود روزی، اینک، اکنون ذره ذره ذره خود به خاک می رود...

 

مرفهان بی درد، همان هایی که نباید دست به قلم ببرند و چیزی بنویسند. بدبخت! همان قدر که تو ، توی درد دار و من درد دار نوشتیم و غمی بر غم های جهان افزودیم، کاغذی را تباه کردیم و با گریه های پست خود خاطرش را به زباله دان تاریخی انداختیم که یاد بود ابلهانی چون من و تو را زنده نگه می دارد (که اگر آن قدر بی ارزش نباشیم که نگه بدارد) دیگر بست نبود؟چه کرده ایم پیر ابله می دانی؟ چه کرده ایم با خود و با مردمان و با با دنیا؟ آیا جز این بود که دردی بر خاطر شاد مرفه بی درد نشاندیم و که شاید توهم فرماییم که دردی از دردهای خود زدوده ایم؟ با اینکه درد را می پرستیم و خود را مخلوقی برتر می شماریم چرا که هر لحظه در مردابی سرد آکنده از خون دل مردگانی چون من و تو بیش تر غرقه می شویم، و هر لحظه پایین و پایین تر میرویم...

 

خیلی زود پیر شده ام، خودم هم این را خوب می دانم. با این همه هنوز زندگی را دوست دارم و برای ماندن تلاش می کنم. اگر می خندم برای ماندن است، گریه ام برای مرگ. رفیقانم برای ماندن است، دشمنانم برای مرگ. عشقی که می توانستم روزی بورزمش برای زندگیست و نفرت های بی شمارم کماکان برای مرگ. آری مرگ و زندگی برای من به مساوات تقسیم شده...

 

عاقبت روزی آتش می زنم خاطرات شما، نوشته هایم و خودم را. پس بیایید من و شما و خاطراتتان و نوشته هایم همگی از من فرار کنید. جایی را سراغ دارم که تمامی شماها و من، در آنجا می توانید پناه داشته باشید تا شاید اگر روزی، شبی، جایی، دلی، احساس مرده ای و حتی قطره ی اشکی به تفتگی شراره های گداخته آتش گرفت همگی در امان باشیم و دست در دست یکدیگر شاد باشیم و در امان...

 

 

پ ن1: آنقدر از دور به تماشای زندگی دیگران ایستاده ام که به راستی زندگی برایم عجیب شده.

 

پ ن 2: راستی چرا هر کسی که از دور زندگی من رو نگاه می کنه لذت می بره و اگر من از دور و نزدیک زندگی کسی رو تماشا کنم دیوانه می شم؟

 

پ ن 3: کسی نیست که بخواد نوشته های من رو نقد کنه؟ اصلا کسی هست که نوشته های من رو بخونه؟

 

پ ن 4: شیراز، چهار راه ادبیات، دانشکده ی علوم، پردیس ارم، تپه، باجگاه، خوابگاه دامپزشکی، اتاق 301، دانشکده ی کشاورزی، سلف و سایت کشاورزی همگی برای من شدن یه علامت سوال بزرگ.

 

پ ن 5: علیرضا ای کاش یک بار دیگه می اومدی شیراز تا می شد فقط یک بار دیگه به همه چیز بخندیم.

 

پ ن6: به دل نگیرید! خودم هم موندم برای چی دارم می نویسم. آخرش که چی؟ که چی؟ ( می خواستم یه جمله بنویسم، اما واقعا ترسیدم همگی سر به بیابون بگذارید...)

 

پ ن7: شبو بر گردون به اول، زیر موسیقی بارون...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 17:31  توسط عروسی خون  | 

به ذکاوت آن کسی که دهان ترش اش را به تلخ آمیخت نه به شیرین، آخر مگر می شود دهان ترش را با عسل هم شیرین نمود؟ شاید بشود دهان تلخی را به شیرینی سپرد اما ترش را نه،( با این همه من می گویم دهان تلخ را هم نمی شود به شیرینی نا آرام کرد) اینگونه آغاز شد که…

 

دهانت را به من بسپار بی آنکه لحظه ای درنگ کنی و بیندیشی که امن ترین جای ممکن کجاست؟ آن روز را به خاطر بیاور که گفتم در آسمانی که نشسته ای اطرافت را بنگر، خوب نگاه کن و ببین سراپا سایه ای و اطرافیانت دست در دست خورشید می تابند و گرم می کنند. بی آنکه آنها هم سایه ای بیش باشند. سایه ای و سرد، سایه ای و تاریک تا آن روز که در این گمان باشی اگر او خورشید است پس طلوعش کو؟ به کجا غروب می کند؟ تو هم بتابان و گرم کن بی آنکه درنگ کنی. او را می بینی؟ به لطافت ابریست که روزها باریده و سبک بار، خرامان راه می

رود و حتی لحظه ای هم بیم ندارد که شاید خورشید، سفید مرمر او را بسوزاند…

 

مگر می شود دهان ترش را با شکر هم شیرین نمود؟ دهان تلخ را شاید، اما من می گویم آن را هم نمی شود...

 

اینجا هم برف می بارد و خورشید در پشت ابرهای سنگین پنهان شده. ابرهای سنگین سیاه، سنگین سیاه که دلش به سفیدی مرمر است و سایه ای فکنده بر سیاهی تو که خود سایه بودی و سرما. ذره ذره چون برفی که بر هذیان گرم راه ها بنشیند نابود می شوی و چون سیاهی فاصله ها نا پیدا. چرا که خود سایه بودی و سرما...

 

تو را گفتم دهانت را به من بسپار بی آنکه درنگ کنی. امیدت را سوی آن رند خرابات روانه مکن که روزی فریاد کرده است:

                    از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

                                      غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

که دنیا بر سرم خراب شد و او هنوز در مستی خویش سرگردان. ارنه شاید روزی می دانست که شاید بتوان دهان ترشی را با شعری، غزلی تلخ نمود، اما شیرین، آن هم با لبی و بوسه ای بر شهد شکر دهانی هرگز. تو هم در وهم خویش گم باش و بخوان با نام من که بی دهان تو هرگز نبوده ام و امیدی هم به بودنم نخواهد بود. بخوان رازی را که در سراپای این جملات نوشته ام و چون برف نابود می شود در سیاهی این فاصله ها...

 

دست در دستان خورشید می روم به آن سوی ابرها و پنهان می شوم در پس آن نوری که تو هرگز نمی بینیش، که اگر بر سیاه ات بیفتد و سرما، شاید تنها احساسش کنی و ابر گونه قطره ای بباری. اما بدان او که تا لب چشمه رفته چندی، و تشنه باز گشته است از آب و قطره و باران بیزار شده است...

 

پ ن 1: ارغوان ، شاخه ی هم خون جدا مانده ی من!                    

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟    

آفتابی است هوا ؟

یا گرفته است هنوز ؟

 

پ ن 2: اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده ،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده ،

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد :

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

 

پ ن 3: ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است

 

پ ن4: ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره ی غم می گذرند ؟

        ارغوان شاخه ی خون

بامدادان که کبوتر ها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند ،

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر ،

به تماشاگه پرواز ببر .

آه ، بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند .

 

پ ن 5: ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش .

 

پ ن 6: تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

                   ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 14:10  توسط عروسی خون  | 
 

گر تو شاه دخترانی...

... من خدای شاعرانم

 

چو دریا دُر فشان از جوش منشین

سخن سر کرده ای خاموش منشین

به دل گو باش خاشاکی به خاکی

چو در کف هست خاکی نیست باکی

جهان گر جمله از من رفت گو رو

به مشتی خاک ریزم طرحش از نو

بساط از خانه بیرون نه که وقت است

قدم بر طرف هامون نه که وقت است

غم هر بوده و نابوده تا چند

حکایت گفتن بیهوده تا چند

...

 

خلاصه اینکه که من از گذر زمان یاد گرفته ام چگونه با هجوم مشکلات کنار آیم. زمان را دوست دارم چرا که مرا آموخت باش! بی آنکه غمت بماند. اما نمی دانی این من شاعر بودم که به تخریب آنچه که سالها ساخته بودم نگاه می کردم و ساعتی بعد می خندیدم چرا که به مشتی خاک ریزم طرحش از نو. شاعر  اوست که در لا به لای این نقطه های رمز آلود فریاد می زند:

 

فلک را عادت دیرینه اینست

که با آزادگان دایم به کین است

 

آری، سالها گذشت و آنقدر من گریستم که چشمانم از اشک تهی گردید  خوب می دانستم که اگر ازین وادی وحشت گذر کنم دیگر گونه خدایی خواهم آفرید شایسته ی آفریدن و پرستش. خداوندی که بتواند جهان را به سخره گیرد به زیبایی معشوق عاشق و عشق بی معشوق را شایسته تر داند!

 

موضوع عشق عاشق پیشین

زندگی نبود...!

 

حکایت بدان جا رسید که بگویم شاعران مستحکم ترین مردان و زنان زمینند. درد را با قلم خویش در لا به لای کلماتی موزون و گاه سخت جاری می کنند تا تو بخوانی و درد در دلت رود. آن گاه است که شاعر روز خنده و قاه قاه اش فرا می رسد

 

دست بردار از این میکده سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری

که فقط فکر کنی بهتری
دست بردار و برو ول کن این همه ساغری

ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج مگر آجری

 

اما در این شب به این بلندی باید چه می کردم؟ یا باید در سکوتی تلخ می ماندم و تا صبح به آن چیزی می اندیشیدم که می دانستم روزی از دستش می دهم؟ چرا که او می خواست. یا سکوت سنگین فضای این دو شهر را می شکستم و تا صبح به این می اندیشیدم که چرا به این زودی؟ چرا که او می خواست. مندنی پور مشهور هم سالها قبل در شرق بنفشه این را فریاد کرده بود: "خودش می خواهد! خودش می خواهد!"

 

حلقه به در می زنیم ما که فی نفسه خود چون حلقه بر دریم

 

 

پ ن1: خیالت راحت! من گریه هام رو کردم

 

پ ن 2:دگردیسی من از امشب شروع شد

 

پ ن3: That is not the shape of my hearT !

 

پ ن4: نگران نباش! برای مردن من هم وقت هست

 

پ ن5: برو چون ابر خوش باش در هوایش

          که باران از غم عشقش تمام است

          (اینو واقعا نمی دونم خطاب به کی نوشتم!!)

 

پ ن6: که این شاعر خودش ویرانگری دارد

          نمی دانم چرا دیگر نمی میرد

 

پ ن۷: اما داوری آن سوی در نشستست بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیاتش زمان... و خاطرت تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:35  توسط عروسی خون  | 

از کوچه های تلخ که بگذری از خیابان و چهارراه به شاهراه می رسی که سر انجام در آنجا خواهی مماند. و تنها صدای پا می آید که می آید و می آید، و تو همچنان چشم انتظار که آمدنش را در خود نظری کنی. من که تا به حال نبوده ام و به بودنم هم امیدی نخواهد بود می دانم که این صدا تا ابد خواهد ماند و تو همچنان چشم انتظار! خورشید در غروب است و طلوعی دیگر باز هم در راه... بگذاریدم که فاش گویم و پرده از این راز بر اندازم که شاهراه تنهایی تو در حرکت است و پای تنهایی ات همچنان در راه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 14:0  توسط عروسی خون  |