تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
چه مي شود اگر ناگهان مسيح به ميان ما آيد و گفته هاي خود را تکرار کند؟
پاسخ شايد ساده باشد همان ميشود که اگر ملحدي با ايماني قدرتمند داستاني بنويسد
داستايوفسکي اينچنين يک روايت هولناک را آغاز ميکند. يک بار آيزايا برلين در باره داستايوفسکي گفته بود مردي است که از چنان زاويه عجيبي به زندگي مينگرد که زندگي ناگهان ترسناک ميشود.  در ابله نيز  روايت داستايوفسکي چنين است.
داستان مسيح اينچنين روايت ميشود:  مردي يهودي که ادعا ميکند منجي قوم يهود است. کاهنان يهودي بر عليه وي توطئه ميکنند و نزد پيلاطوس حاکم روم سعايت وي ميکنند. پيلاطوس مسيح را طلب ميکند يهودا يکي از حواريون مسيح محل اختفاي وي را فاش ميکند و به روميان تحويلش ميدهد. پيلاطوس مسيح را يا از روي مصلحت يا از ديد خويش ديوانه ميخواند و برعدم اعدام وي ادعا ميکند. يهوديان بر خواسته خويش ابرام ميکنند و عاقبت مسيح در صبح روزي تاريخي مصلوب ميشود. اعدام وي تا عصر به طول ميکشد
همچنين مورخان اضافه کرده اند: روايتي است که يهودا شيفته دختري بدکاره بود به نام  مريم مگدليه( مريم مجدليه) و وي که از شيفتگي مريم به مسيح به تنگ امده بود از مسيح کينه به دل گرفت.
از روي ماجراي روح الله يهودي داستانهاي گوناگوني نوشته اند که شايد مسيح باز مصلوب داستاني معروف در ميان آنها باشد اما هيچ کدام مثل روايت داستايوفسکي ماجرا را دگرگون نکرده است
داستايوفسکي ماجرا را چنين روايت ميکند:دو مرد يکي بدخواه و ديگري خير انديش در قطاري با هم همراه ميشوند. از قضا مرد بد خواه که صورتي پرکينه دارد مردي است که صاحب ثروت کلاني شده است. و مرد خير انديش نيز بعدا فاش ميکند که وي نيز ارث کلاني را به دست اورده. اين دو بعد از خداحافظي تا شب روز خود را ميگذرانند و شب در يک ميهماني مرد خير انديش به زني بدکاره پيشنهاد ازدواج ميدهد. از قضا مرد بدخواه نيز وارد شده و به زن بدکاره پيشنهاد ازدواج ميدهد
ماجرا کش و قوس ميابد و زن بدکاره چندين بار ميان دو مرد در نوسان بود تا اينکه دست اخر با مرد بدخواه ازدواج ميکند در همان شب عروسي مرد بدخواه سر وي را ميبرد و آنقدر مينشيند تا مرد خير انديش برسد سپس هردو در کنار جسد زانو زده و در آغوش يکديگر گريه ميکنند تا پليس برسد
يهودا و مسيح و مريم مگدليه داستايوفسکي هيچ تغييري نکرده اند چيزي که تغيير کرده است دنياي اطراف ماست که چنين ديوانه وار بر ما ميتازد. ما در سرتاسر داستان منتظر ميمانيم که يهوداي داستايوفسکي زن بدکاره را در شب عروسي بکشد. چه چيز ما را به چنين پايان شومي رهنمون ميکند جز دنيايي که مدرن شده و الحادي که از در و ديوار ميريزد؟
در طول داستان نويسنده بارها ما را به مکاشفه يوحنا ارجاع ميدهد و به تفسيري که خود داستايوفسکي از اين مکاشفه در قالب سخنان يکي از شخصيتها ارائه ميدهد. در مکاشفه يوحنا دنياي مدرن است که کابوس نهايي بشريت است و اين دنيا که داراي راه آهن هايي طويل در طول کره زمين است بشر را به چنان روابط هولناکي واميدارد که مردماني براي اعاده شرف خود در برابر پرنس ( که مسيح داستايوفسکي است) مجبور به دروغ و تزوير شوند؟
چه کسي مقصر است؟ پرنس که بخشش فروتنانه وي چنان مردمان روبرويش را مي آزارد؟ و يا مردمان؟ و يا زمان که گذر دو هزار ساله آن يک منجي را يک ابله مينماياند؟
در جايي از داستان پرنس به تابلوي نقاشي اي که رنج مسيح را انساني نشان ميدهد نگاه ميکند و ميگويد: اين تابلو ممکن است ايمان انسان را تضعيف کند. شايد کتاب ابله همان تابلو باشد
پانوشت1: برگردان و بازنويس شده يکي از جلسات دوستانه که من در مورد داستايوسکي نظر خودم را به دو تا از دوستان ميگفتم
پانوشت2: اگر جالب بود بگيد که متن باقي جلسات رو هم بنويسم. ( 5 جلسه مربوط به داستايوسکي است)
پا نوشت3: مواردي که نوشته شد نظرات داستايوسکي است از ديد من. لذا انتصاب اين نظرات را به خودم نميپسندم
پانوشت 4: بالاخره پانوشت 4 رو پيدا کردم: مخلصيم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:34  توسط عروسی خون  | 

از دیرباز که منورالفکران ایرانی سودای تجدد در ذهن خود پروراندند و بعد از اینکه تجدید! شدند هوس انتقال این اسب تروای زیبا را به جامعه کردند ملتفت امر مهمی شدند:"فرهنگ عامیانه"

روشنفکرانی که در فرنگ شیفته سینماتوگرافی و تیاتر و اوپرا و ... شده بودند دریافتند در انتقال این هدایای فرنگ جامعه آغوشی باز نکرده و این اولین صحنه رویارویی عوام و خواص بود

در اروپا البته "فرهنگ عامیانه" معنای متفاوتی داشت چرا که فرهنگ دوران تجدد زاییده قرنها سنتز فرهنگ پیشین خود بود فرهنگی که بسان سفره ای میماند که خواص و عوام هریک سهمی در خور خود و به سلیقه خویش برمیدارند و دو فرهنگ از یک آبشخورند هر چند در صدد تحقیر یکدیگرند.

اما در ایران منازعه صورتی دیگر داشت,روشنفکرانی که قسمتی از تابلوی هفت رنگ فرهنگ فرنگ(قسمت باب دندان خواص) را به نام تجدد قاب کردند.و مسافران از فرنگ برگشته ای که خود را منورالفکر جا میزدند ( و در واقع الینه شده هایی بودند که نه فرهنگ را شناختند و نه فرنگ را) و همه ریز و درشت فرنگ را به رسم شانسی و به شیوه مالوف قصا و قدر به ایران اوردند و چون قوه تمییز نداشتند همه را فرهنگ خواص قالب کردند.

این آش هشت رنگ البته بعد از ورود نسل دوم روشنفکران(انتلیجنسیا یا روشنفکران مبارز) که فاصله خود را با روشنفکران نسل اول(انتلکتوئل ها یا روشنفکران ایده پرداز) حفظ میکردند شورتر شد بعد از ورود این شهسواران بود که بحث تعهد(به تعبیر سارتری(ingagmentودر موقعیت(باز به تعبیر همان گوهر تابناک! Statement) باز شد و گونه ای دیگر رده بندی باب شد! تولستوی چون در مسیر درخشان تاریخ قرار نداشت روشنفکر نبود.اين نسل که چنان با توپ پر شروع کرده بودند که هنوز نيامده کار را چنان بر بيضايي سخت کردند که در شب شعر گوته در اوج حرفهاي انقلابي به آنان گفت: سانسور خود شماييد,شماييد که عرصه را بر نويسنده سخت ميکنيد,من اگر بخواهم نمايشنامه اي از يک دهقان قرن 7 ارائه دهم اشکال ميگيريد که چرا از قوانين ماترياليسم ديالکتيک چيزي نميداند.

و اينچنين بود و اينچنين رفت که سوداي فرهنگ اسود مسودات ما شود اينگونه است که نه فقط عوام که خود روشنفکران نيز در معناي فرهنگ خواص سرگردانند يکي باخ و شوپن گوش ميدهد يکي pink floyd ديگري باب ديلان و حتي ديدم بعضي با ادعاهاي روشنفکري کريس دي برگ گوش ميدهند يکي تولستوي ميخواند يکي گورکي ميستايد يکي فلوبر يکي شکسپير يکي در تب سياست ميتابد يکي به تکنيک مينازد يکي.....  و معلوم است در کشوري که داعيه داران فرهنگش سردرگم باشند مردمان آن ديار سراپا گمند

و دنيا بر مدار منطق ميچرخد(و براي ما ايرانيان چه خوب بود اگر اينگونه نبود)و اين منطق اقتضا ميکند که فرهنگ  ما معجون عجيبي باشد که هست و اقتضا ميکند که سينماي ما چيز هچل هفتي باشد که باز هم هست

و يک سينماي درب و داغان ورشکسته يا رکوردي مربوط به فيلم اخراجيها و آن وقت ادعاهاي عجيب درباره رهبري سينماي مستقل جهان و يک ادبيات يارانه اي که روشنفکرانش صمد بهرنگي ميخوانند و کوييلو و جلال آل احمد و  مردم عادي  بامداد خمار و دختري در غروب دبي و روشنفکراني که به غلط هر عامه پسندي را زرد ديدند و هرچه که مردم نپسنديدند را قبله مقصود ديدند و جالب است که خيلي از موارد مورد پسند روشنفکران اتفاقا زردند(و از اين دسته ادبيات مبارزه خيلي مثال دم دستي است و عرفان هاي نفهميده و نجويده) و در اين ملک هميشه آباد که گويا مقدر است همه چيزمان به همه چيزمان بيايد اين قصه پر غصه عرصه فرهنگ ماست و رازگشايي اين مشکل ميسر نميشود مگر با فهم دقيق آن.   

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 3:15  توسط عروسی خون  | 
واژه عشق در ادبيات ايران واژه پرکاربرد و تبع آن واژه ايست پرمغز هم در عمق و هم در سطح اما به طور کلی این کلمه در فرهنگ ما به دو مفهوم تقریبا متفاوت اطلاق میشود که شاید با کمی اغماض بتوان از آنها به همبستگی و وابستگی یاد کرد در وابستگی شخص تمام انرژی عشق را متمرکز بر خود میکند در این معنا عاشق اهمیت زیادی میابد و شرح دلبستگی و رنج و ایثار او دارای اهمیت است اما در همبستگی خود مفهوم عشق و حتی معشوق آنچنان حجمی از اهمیت پیدا میکنند که جایی برای عاشق نمیماند دز داستان شیخ صنعان تقابل این دو مفهوم به بهترین وجه نمود میابد. شیخ صنعان نمونه کامل یک عاشق وابسته بود چه او نمونه یک فرد خداپرست کامل در روزگار خود بود( شیخ صنعان پیر عصر خویش بود                  در کمال از هر که گویم بیش بود)اما از طرفی او شیفته خداپرستی خود بود و چنان درگیر راه شده بود که هدف را از یاد برده بود. در این میان او خوابی میبیند که زندگی او را دگرگون میکند او خواب میبیند که در حال سجده به بت بزرگ روم است این خواب باعث میشود تا او راه سفر پیشه کند و برای حل این معما شهر خود و تمام مریدان خود را ترک کند(باید توجه داشت که شهرها نماد جهانبینی فرداند و شیخ صنعان با ترک شهر خود و در واقع با شروع آزاد شدن از فضای فکری حاکم بر ذهنش اولین قدمها را برمیدارد)شیخ صنعان پس از رسیدن به روم(مرکز کفر)در عشق دختری گرفتار میشود و در حقیقت برای اولین بار ـ همبسته ـ میشود.دختر رومی که پس از عاشق شدن شیخ صنعان او را وادار میکند تا آبروی خود را ببرد و تمام یک عمر خداپرستی زاهدانه او را به باد میدهد نمونه کامل یک عشق ـ همبسته سازـ است که تمام هنرهایی که عاشق دارد را به باد میدهد تا تنها معشوق و خود عشق باقی بماند.تنها پس از طی این مراحل و رسوایی کامل شیخ صنعان است که او برای اولین بار شایسته دیدن خواب پیامبر میشود تا پیامبر (و در حقیقت خود عشق)او را از فسادی که نه به سبب دختر ترسا بلکه به خاطر توجه به خود و دوری معشوق گرفتارش شده بود نجات دهد.

پاورقی:اعتراف میکنم مفهوم همبستگی و  دلبستگی را به طور کامل پس از صحبت با دکتر محسن کیانپور از او دزدیدم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 22:54  توسط عروسی خون  |