از دیرباز که منورالفکران ایرانی سودای تجدد در ذهن خود پروراندند و بعد از اینکه تجدید! شدند هوس انتقال این اسب تروای زیبا را به جامعه کردند ملتفت امر مهمی شدند:"فرهنگ عامیانه"
روشنفکرانی که در فرنگ شیفته سینماتوگرافی و تیاتر و اوپرا و ... شده بودند دریافتند در انتقال این هدایای فرنگ جامعه آغوشی باز نکرده و این اولین صحنه رویارویی عوام و خواص بود
در اروپا البته "فرهنگ عامیانه" معنای متفاوتی داشت چرا که فرهنگ دوران تجدد زاییده قرنها سنتز فرهنگ پیشین خود بود فرهنگی که بسان سفره ای میماند که خواص و عوام هریک سهمی در خور خود و به سلیقه خویش برمیدارند و دو فرهنگ از یک آبشخورند هر چند در صدد تحقیر یکدیگرند.
اما در ایران منازعه صورتی دیگر داشت,روشنفکرانی که قسمتی از تابلوی هفت رنگ فرهنگ فرنگ(قسمت باب دندان خواص) را به نام تجدد قاب کردند.و مسافران از فرنگ برگشته ای که خود را منورالفکر جا میزدند ( و در واقع الینه شده هایی بودند که نه فرهنگ را شناختند و نه فرنگ را) و همه ریز و درشت فرنگ را به رسم شانسی و به شیوه مالوف قصا و قدر به ایران اوردند و چون قوه تمییز نداشتند همه را فرهنگ خواص قالب کردند.
این آش هشت رنگ البته بعد از ورود نسل دوم روشنفکران(انتلیجنسیا یا روشنفکران مبارز) که فاصله خود را با روشنفکران نسل اول(انتلکتوئل ها یا روشنفکران ایده پرداز) حفظ میکردند شورتر شد بعد از ورود این شهسواران بود که بحث تعهد(به تعبیر سارتری(ingagmentودر موقعیت(باز به تعبیر همان گوهر تابناک! Statement) باز شد و گونه ای دیگر رده بندی باب شد! تولستوی چون در مسیر درخشان تاریخ قرار نداشت روشنفکر نبود.اين نسل که چنان با توپ پر شروع کرده بودند که هنوز نيامده کار را چنان بر بيضايي سخت کردند که در شب شعر گوته در اوج حرفهاي انقلابي به آنان گفت: سانسور خود شماييد,شماييد که عرصه را بر نويسنده سخت ميکنيد,من اگر بخواهم نمايشنامه اي از يک دهقان قرن 7 ارائه دهم اشکال ميگيريد که چرا از قوانين ماترياليسم ديالکتيک چيزي نميداند.
و اينچنين بود و اينچنين رفت که سوداي فرهنگ اسود مسودات ما شود اينگونه است که نه فقط عوام که خود روشنفکران نيز در معناي فرهنگ خواص سرگردانند يکي باخ و شوپن گوش ميدهد يکي pink floyd ديگري باب ديلان و حتي ديدم بعضي با ادعاهاي روشنفکري کريس دي برگ گوش ميدهند يکي تولستوي ميخواند يکي گورکي ميستايد يکي فلوبر يکي شکسپير يکي در تب سياست ميتابد يکي به تکنيک مينازد يکي..... و معلوم است در کشوري که داعيه داران فرهنگش سردرگم باشند مردمان آن ديار سراپا گمند
و دنيا بر مدار منطق ميچرخد(و براي ما ايرانيان چه خوب بود اگر اينگونه نبود)و اين منطق اقتضا ميکند که فرهنگ ما معجون عجيبي باشد که هست و اقتضا ميکند که سينماي ما چيز هچل هفتي باشد که باز هم هست
و يک سينماي درب و داغان ورشکسته يا رکوردي مربوط به فيلم اخراجيها و آن وقت ادعاهاي عجيب درباره رهبري سينماي مستقل جهان و يک ادبيات يارانه اي که روشنفکرانش صمد بهرنگي ميخوانند و کوييلو و جلال آل احمد و مردم عادي بامداد خمار و دختري در غروب دبي و روشنفکراني که به غلط هر عامه پسندي را زرد ديدند و هرچه که مردم نپسنديدند را قبله مقصود ديدند و جالب است که خيلي از موارد مورد پسند روشنفکران اتفاقا زردند(و از اين دسته ادبيات مبارزه خيلي مثال دم دستي است و عرفان هاي نفهميده و نجويده) و در اين ملک هميشه آباد که گويا مقدر است همه چيزمان به همه چيزمان بيايد اين قصه پر غصه عرصه فرهنگ ماست و رازگشايي اين مشکل ميسر نميشود مگر با فهم دقيق آن.
پاورقی:اعتراف میکنم مفهوم همبستگی و دلبستگی را به طور کامل پس از صحبت با دکتر محسن کیانپور از او دزدیدم!!