همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ همچون حیوانی نجیب که وحشت را از قبل احساس کرده باشد و بی اختیار رم کرده باشد٬ همچون ساقه ی لطیفی که به تازگی روییده باشد و بی گناه آنقدر ترسیده باشد که پژمرده شود... ٬ خطر را احساس کرده بود. لحظاتی از جنس جنون و بی پناهی به محبوب واصلش٬ او٬ نائل گشته بود. شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟ ...
لحظاتی پیش رفته بود تا که آن روز رسیده بود. چند لحظه پیش رفته بود؟ لحظه های بلند با درد٬ لحظه های بلند با ترس٬ لحظه های به یاد مانده از مستی که نمی دانست چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظاتی که به شهوتی ناقص آمیخته بود و باز هم نمی دانست که چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظه ای کوتاه که نشئه ی روی زیبایی شد و لحظه آنقدر کوتاه بود که ابلهانه آن را عشق می نامید ( و دیگر آن لحظه هرگز باز نیامد...). صد ها لحظه٬ هزارها لحظه٬ شاید صدها هزار لحظه بدین شکل و بدین رنگ از پس شکافی به نام او تا به امروز عبور کرده بود.
پرده ی مواجیست زندگی آمیخته به هزارها رنگ زیبا و زشت...
آدمی را به هر لحظه ای احساسی بود و کیمياگر دهر به هر احساسی رنگی داد و فرمود: بکش! ترس را رنگی داد و رنج را رنگی٬ شوق را رنگی. و فرمود در هم بیامیز و بساز و بکش! در هم آمیخت و رنگ ترس را نیامیخت و شجاعت ساخت. در هم آمیخت و نیامیخت رنج را و مستی ساخت. در هم آمیخت و ساخت معجون پیچیده تری را که شهوت بود و شهوت آنقدر حرام بود که دستش می لرزید و رنگ می ریخت و خود ذره ذره ذره رنگ می باخت تا که رنگش علیل و بی فروغ گشت. رنگ عشق را هم هرگز نیاموخت... آنکه می گوید رنگ زندگی سبز است گفتارش دروغی بیش نیست. چرا که زندگی پرده ایست مواج آمیخته به هزارها زنگ زیبا و زشت.
آنچه که برای او باطل بود نقش عمر بود و هرگز نگفت آنچه که نقاش ازل می دانست...
و اینگونه بود که همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش آمدن زلزله را احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ خطر را احساس کرده بود. حالا شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟
آخرین نوشته ی شیراز...۹/۴/۸۷
پ ن ۱: بهتون گفته بودم که:
اما اگر سراسر کوچه ام را سرراست
و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم
دیگر باورم نمی دارید
سر به بیابان می گذارید...
پ ن ۲: نه ماه شیراز٬ صد سال تنهایی. هیچکس من رو تو شیراز نفهمید. اگر احساس می کردی فردی می فهمتت اگر دختر بود فکر می کرد می خوای مخشو بزنی و اگر پسر بود که اصلا فکر نمی کرد.
پ ن ۳: تنهایی واقعی هیچ لذتی نداره. فکرش رو بکنین: یک لحظه تنهایی واقعی٬٬٬٬٬
پ ن ۴: خب واقعا هیچ کسی منو نفهمید دیگه. اینو می فهمین که کسی منو نفهمید؟؟؟!!
پ ن ۵: از اینکه دارم از این شهر میرم خوشحالم اما خونه ی ما دیگه اون آرامش سابق رو برام نداره. چون من همه جا کم و زیاد رنج می کشم.
پ ن ۶: شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای من بودید چه می کردید؟ ...
پ ن ۷: قرار که روزهای باقیمونده ی تابستون رو سراسر فکر کنم. پاییز که برگشتم شیراز یا میام دانشکده علوم یا نرسیده به شیراز بیمارستان اعصاب و روان باجگاه پیاده می شم...
مرد نگاه شري داشت و پسر را کشان کشان ميبرد رد اثري تلخ که ميسوخت و شراره ميکشيد بر زمين غوغا ميکرد پسر تنش رعشه مينداخت و بدن مقاومت نااميدي ميکرد.
مردان جنگ همه به صف در دوسو به هم نگاه ميکردند و رد نيزه هاي ديگري را بر آسماني اندازه ميگرفتند که خراش ميخورد
صف بي انتهاي سربازان گويي به و نيم ميکرد کره زشت و ناصاف زمين را نيم در راست صف سربازان و نيمي سمت چپ و وسط,در ميانه سربازان,راهي که به جهنم ميرفت...
...........................................................................................................................................
پسر نگاه تمنا داشت. دختر خنده اي به لب کشاند
-سلام
-سلام دارم ميرم به سفر
- کجا؟
- اونطرف درختان سرزمين ديگري است. جهان همه سبز و آسمان همه آبي. جهان دورها صداي مبارزه طلب دارد
-هه! مبارزه اي که به جهنم ميره. خوش بجنگي. سلام من رو به شيطان برسون.
- خرافات. از کجا معلوم؟ شايد ما در جهنميم و آنطرف درختان بهشت
_ شايد هم اينجا فردوس و آنور دوزخ
- که چه؟ رنگ مردگان نگرفتي؟ از هوا طعم دوزخ نمي چشي؟ به چه گرفتارم کنند در آن سو؟ به مردگان الحاقم کنند يا به جهنم پيوندم زنند؟
-برو حرفي نيست. ولي ميبينم که دو سوي سربازان در اطراف و تو را کشان کشان ميکشند که بکشند
........................................................................................................................................
آسمان نگاه غضب آلودي داشت و خورشيد شرار خون آلود دير شده بود. مرد چهره بر هم کشيد و پله هاي پاياني را با سرعت بيشتري رفت.پسر همچنان تقلا ميکرد.
مرد پسر را به محل موعود کشاند. قلابها را بستند. مرداني با جامه هايي آراسته زمزمه هايي شوم ميکردند پسر فرياد زد:
اينک منم پسر شيطان که در دروازه دوزخ فرياد ميزنم
.....................................................................................................................................
دختر آب ميبرد که پسر را ديد. پسر نگاه تمنا داشت هنوز .
-سلام
- با من صحبت نکن 5 سال رفتي و هيچ
- نه 5 سال رفتم و همه چيز
- براي من هيچ
- با من بيا تا براي تو نيز همه چيز
........................................................................................................................................
مرد سوار بر اسب نگاه شومي داشت. 10 سال بود که کارش همين بود و هر سال نگاهش شوم تر. پي قرباني ميگشت و مردمان به همين نشاني وي را ميشناختند. رسم بر اين بود که قربانيان از قبايل وحشي و بي تمدن اطراف انتخاب ميشدند. قبايل ضعيف انتخاب ميشدند تحت نظر قرار ميگرفتندو در جايي که از هميشه بي خبرتر بودند حمله ميشد. کودکان کشته ميشدند. به زنان تجاوز ميشد و براي فروش به شهر برده ميشدند. مردان نيز هم. البته زنان کنيز ميشدند و مردان قرباني خشم خدايگان شهر تمدن
.........................................................................................................................................
وقتي دختر مشغول گريه بود پسر خونسرد در رودخانه به شنا ميپرداخت و وقتي دختر در تلاطم و هيجان تصميمش را گرفت پسر در رودخانه لبخند زد
حرکت 3 روز در جنگلهاي تو در تو زمان ميبرد و در بعضي نقاط جنگل حتي شکارچيان و حتي شکارچيان قرباني نيز نميرفتند اما پسر راه را ميشناخت و وقتي دختر گفت که از راه ميترسد پسر لبخند زد
.........................................................................................................................................
مرد به اطرافيانش نگاه کرد حس تنفري عميق بهش دست داد. خنده ها و هيجان سربازانش برايش خوشايند نبود . نميفهميد قتل و تجاوز چرا براي اينان دلنشين است از کشتن نميهراسيد. حتي بيش از ديگران ميکشت و ماهرتر ميجنگيد اما هرچه بيشتر ميکشت و ماهرتر ميشد تنفر بيشتري ميافت تنفري که شايد به جنگيدن کمک ميکرد. بارها شده بود که در خلال جنگ يکي دو تا از سربازانش را که بيشتر ميخنديد کشته بود شايد اين بار نيز چنين کاري ميکرد.صداي هياهو باعث شد از فکر بيرون بيايد
........................................................................................................................................
سه نفر از سربازان با پسري ميجنگيدند و بقيه سربازان ميخنديدند هدف تجاوز به دختر همراه پسر بود. دختر قشنگي بود. مرد نفس عميقي کشيد از پشت به پسر نزديک شد شمشيرش را گرفت و با ضربه اي بيهوشش کرد سرباز اول را ناگهاني کشت و به دو سرباز ديگر که بهت زده شده بودند وقت فکر کردن نداد. وقتي سرباز سوم را کشت بقيه سربازان هنوز ميخنديدند.به سمت دختر رفت و دختر را که از ترس تجاوزچمباته زده بود کشت. سربازان آهي از حسرت کشيدند.
.........................................................................................................................................
پسر فرياد زد:
اينک منم پسر شيطان که در دروازه دوزخ فرياد ميزنم
مرد بعد از سالها لبخندي زد. اما جلاد فرصت حرف بيشتر را به پسر نداد. مرد گذر غلتان سر پسر را که جدا از بدن از پله ها فرو مي افتاد دنبال کرد
كلاغهاي روي درختا پر كشيدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت. افتاد رو زمين كنار دو تا قبر و يه دختر و تك و توك چن نفر.
زن كنار گاز وايساده بود غذا رو براي بار هزارم نگاه كرد بعد اومد روي مبل نشست به ساعت روي مچش نگاه كرد و بعد به ساعت روي ديوار به عكس روي ديوار و به ساعت روي ديوار بعد رفت آشپزخونه و غذا رو نگاه كرد دوباره برگشت روي مبل نشست و دوباره ساعت رو نگاه كرد
تلفن رو برداشت و شماره گرفت:الو
يهو يادش اومد كه دخترش سفارش كرده بود از زندان نپرسه لبش رو گزيد:سلام عزيز دلم كجاييد شما دوتا؟
صداي پسر كه ميخنديد شبيه صداي ديگه اي بود شوخ و نرم يادش اومد:سلام خانوم خانوما
-سلام نميخواي يه سر به زني به ما؟زن و بچه ات اونجا تو جبهه است لابد ما كه خانوادت نيستيم؟
مرد خنديد شوخ و نرم:آره زنم صدامه داريم ميريم بهش برسيم
صداي پسر دوباره زن رو برگردوند:الو مامان اونجايي؟گفتم من و نازنين داريم ميايم
-باشه عزيزم منتظرم
زن دوباره رفت و غذا رو نگاه كرد بعد برگشت و به عكس رو ديوار نگاه كرد نوار سياه روي عكس بردش به خاطرات دور
خاك اطراف قبر نرم بود و جاي چنگ چنگ زدن زن روش ميموند يه عالم آدم اونجا بودن وپسر كوچيك جدي و مطمئن ايستاده بود يه لحظه زن ديدش كه پسر كلاغها را نگاه كرد كلاغهاي روي درختا پر كشيدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت. افتاد رو زمين كنار دو تا قبر و يه دختر و پسر و يه عالمه آدم
زنگ در خورد زن دويد طرف درو بازش كرد و پريد بغل پسر دختر نگاه ميكرد و لبخند ميزد دختر گفت اجازه هست مابيايم تو؟پسر شوخ و نرم خنديد و يكدفعه گفت: آخ يه چيزي يادم اومد فرز رفت بيرون زن گفت چي شد اين؟ دختر خنديد وگفت برات يه چيزي درست كرده زن رفت كنار پنجره پسر رو ديد كه از خيابون رد ميشد كه به ماشين برسه نرسيده وايساد به كلاغاي رو درخت نگاه كرد قبل از صداي ترمز ماشين آخرين چيزي كه زن شنيد صداي پر زدن كلاغا بود
قبر مرد بود و قبر پسر كنارش چند تا درخت لخت و چن تا كلاغ و يه زن و يه دختر وتك وتوك چن نفركه آروم رو زمين نشسته بودن و گريه ميكردند سگي اونطرف تر پارس ميكرد دنبال غذايي يا سگ ماده اي شايد. آسمون رنگ كدري داشت روشن اما زشت زن به كلاغها نگاه كرد و براي اولين بار چيزي رو ديد كه پسر ميديد و مرد شايد. كلاغها پر زدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت افتاد رو زمين كنار دوتا قبر و يه دختر و تك و توك چن نفر. بارون گرفت.
میگن قبل از اینکه سقراط بگه انسان یه حیوان ناطقه یه فیلسوف پیشاسقراطی گفته حیوان گیاهیه که میشاشه منطق دیالکتیکیه برگشتیش میشه که اگه شاش داری و نمیتونی بشاشی مثل گیاه رفتار کن و سر جات بمون اما ما تو زاتیایی نشستیم که موسی با یه مثانه پر توش رانندگی میکرد.
متاسفانه سرنشینان ۲۰۶ مثل خود ۲۰۶ ظریف نبودند هرکدوم بدون دستکاری میتونستند یه شاهکار هنرهای گوتیک باشن هنرهای گوتیک که از ماشین پیاده شدن حسن که کنار موسی نشسته بود بالحنی آروم مطمئن و خلاقانه(مث اینشتین که با تحکم گفت gott wurfelt nicht)گفت:"من شاش دارم"
احتمالا شاش داشتن برای حسن یه مثل یه ایده نو بود چون ما منتظر بودیم حسن بگه:من یه فکری دارم. و اون از خودش انتظار داشت که بگه: من شاش دارم و من به یقین فک میکنم اینهابه عدم قطعیت واختلاف مشاهدات و واقعیات مربوط میشه که وقت بیانش نیست اما گوتیک ها چه حسن شاش داشت و چه حسن شاش نداشت از ماشین پیاده شدند و به سراغ ما اومدند
موسی اولین نفر بود که از ماشین پیاده شد و البته بعد از مشاهده گوتیک ها دو باره سوار شد و گفت: یا اباالفضل گیر عجب گولاخایی افتادیم و حسن گفت:"من شاش دارم"
ولی من که یهو دچار تحولی شگرف در شهامت و در نگرش شده بودم پیشنهاد دادم که:برادران دم را خوش است ما بی خیال این گولاخها شویم و تو جوبی بشاشیم از آنجا که جهان تصوری بیش نیست چرا در دام این وهم بیفتیم؟
برادران به توصیه من عمل کردند و ناتاناییل تو خود میدانی که یهو مثانه چه سبک میشود و ما آرام و سبکبار و دلخوش گویی بال درآورده باشیم و با بالهای بزرگ و سپید و زیبایمان پرواز کنیم و ناتاناییل تو خود میدانی که پرواز در آسمان آبی و دید زدن زن و بچه مردم و استمنا در آن ارتفاع چه کیفی دارد ناتاناییل سعی کن زیبایی در چشمانت باشد نه در آنچه که بر آن مینگری
پاورقی:
این که چرا داستان ایندفعه اینجوریه چن تا دلیل داره
۱ اینکه باید یواش یواش به قالبهای جدید (و چه بسا بی قالبی) در داستان عادت کنید اصلا چه دلیلی داره همیشه حرفای قشنگ قشنگ بشنوید؟ چرا فک میکنید یه سری حرفا نباید زده بشه؟
۲ معمولا وقتی داستان یا شعر مینویسم آهنگ باخ گوش میدم ایندفه سر کلاس ریاضی ۲ شجاعی نوشتم بالاخره باید فرق داشته باشه؟
۳ اینم قبول کنید که مثانه پر بد دردیه!
۲
آنقدر پرسیدید که دیگر مشتاقم که آنچه در دل نهان داشته ام فریاد کنم. فریاد کنم گذشته را ، امروز را و هر روزی را که نیامده و نمی دانم که می آید یا نه؟ شاید ابدیتی پوچ را که هرگز در کار نباشد. که امیدوارم در کار نباشد و دیگر در نابودی محض به سر برم: سالی عمری لحظه ای و شاید قطعه ای از زمان که هرگز به ذهن پوشالی ام نمی رسد. آنچه را می گویم که در این دنیا دیده ام و کشیده ام، کشیده ام و لام تا کام کلامی به میان نیاورده ام. افشای راز نیست چرا که عارف زمان دیگر می خواهد پرده از اسرار باز گشاید.
اسرار را و کسی یارای فریاد ندارد که بگوید خموش!
…
کنار حوض کوچکی که آن روزها به بزرگی یک چکه ی بزرگ: دریا می دیدمش( آخر تا آن روز دریا ندیده بودم و اگر دیده بودم هم نمی دانستم که دریا چیست؟!! و چه زیبا بود آن ندیدن و نفهمیدن) نشسته بودم و قطره قطره ی کوچک: اشک را از چشمان گریانم جاری می دیدم. همان طور که بخواهی درد را در جامی بریزی و لبریز کنی و در آخر بگویی: بیشتر جا بگیر! و جام هم ناله کنان زار بزند و بگوید: نمی توانم! وحشت آنگونه داشت وجودم را متلاشی می کرد. نمی دانم که بعد آن لحظه چه گذشت که این دل هنوز پا بر جاست و من پیدا شدم. نمی دانم…
چند ماه بیشتر نگذشته بود ، جام دلم به میانه رسیده بود تعادل محض میان خواهش بودن ها و نبودن های یک جام دُرد افشان که هر چه می کرد باز هم همان بود که بود! به بودنش شک نبود و تا نبودش باید دیر زمانی صبر می کرد. این بار در حوضی که دیگر مفهوم اندازه اش را با تجربه ای گران فهمیده بودم باران وار افتادم و شباهنگام کسی نفهمید که خیسی چهره ام از اشک اشک نه از آن آب ناپاک حوض. اما همین را هم که گفتم یادم نمی آید! اصلا من از کجا باید بدانم که آن شب در آن لحظه ی کوتاه گریسته ام یا نه؟ ای وای!... رهایم کنید…! مرده ای می شوم چون تمامی مردگان زمین، بی شک زود تر از آنچه که به آن بیندیشید، زودتر از زمانی که شما به مرگ خودتان بیندیشید، اگر بیندیشید، چون من که نمی دانم کی می میرم؟ نمی دانم…
: ببخشید خانوم می تونم باهاتون صحبت کنم؟
: بفرمایید
: ببخشید من می خواستم بهتون بگم که من ... من به شما می خواستم بگم که بهتون...
و این بار خوب می دانم که در آن سرمای سوزان سخت چگونه میان کلمات پراکنده شده محو گشتم. گویی باد آمد و مرا از لابه لای کلماتی که از سر نا امیدی برخاسته بود و زمانی که تندی و تیزی گوشه های ابتدا و انتهایش را بر صورت یخ زده ام احساس می کردم، با خود برد. چون گویی که بر خاک بغلتد و آنقدر بغلتد که شهوتی بر مردی، مرداری، سگی نازل شود و آن را بر زمین بکوبد که از هزاران تکه اش یکی هم یارای حرکت نداشته باشد، این بار به دست شهوت کوفتن دختری که شاید عشق را می پنداشت شایسته ی کوبش گرترینِ مردان، هزاران تکه شدم و سالی بر سر کویش خاک نشسته بودم می گشتم من هزاران تکه ام را . با این همه نمی دانم که آیا جزء جزء وجودم را یافته ام یا نه؟ شهادت تاریخ می گوید که دیوانگانی چون من گوهر وجود خویش را در جایی چون یک کف دست، لای انگشتانی باریک و کشیده و یا در آتش چشمی به جای گذاشته اند و دیگر به دستش نمی آرند. نمی دانم...
پیر مرد دست به عصا گرفته قاه قاه می خندد بر تارک سپیده ی این صبح پا به زای. سر به سوی خورشید نو مولود نهاده آنقدر می خنند که اشک از چشمانش جاری شده. دیوانه است، زشت و پیر، خدایش سالهاست مرده است و جنون سراپایش را گرفته، قسم بر خدایش که از او می ترسم! خدای را! پیر مرد روز و شب در خواب من است. بی هیچ شباهتی به من. نه نگویید که من و او روزی پیوند خواهیم گرفت و از در جبر زمان هم را ملاقات می کنیم و چون داستان مرید خواجه ماه نهال یکی می شویم. نه نگویید... نگویید سر به نمازتان می برم...
شاید بشود غم رفته را به گور فراموشی سپرد ولیک من از او می ترسم و نمی خواهم روزی به سراغم بیاید. مرا دریابید و به سراغم بیایید تا شاید بتوانم این بار با خیالی آسوده فنا را طعم کنم و به دیدارش بروم. ای مرگ به فریادم رس که ناجی دل سوخته ی مایی. زندگی از توست و آهنگ زمان را تو می سازی ای مطرب عیار جان. همه دردها از توست و تو خود درمانی و درد بی درمان.
مرد مست بود و بد حال.از پنجره به بیرون نگاه کرد دسته ای کلاغ روی درختی لخت .تصویر کلاغها خاطره ای دور را در ذهن مرد رج زدند.پسری جوان مغرور و سرخوش از خیابان رد میشد گذر دسته جمعی کلاغها که بقیه را متعجب کرد سبب لبخندی کج بر لبان پسر شد.مرد شروع به قدم زدن کرد خانه بوی گه میداد و مرد را کلافه میکرد برای لحظه ای آرزوی بوی باروت کرد و سوزش بینی حاصل از تندی باروت.در کشو را باز کرد و هفت تیر را بیرون کشید.دسته هفت تیر هنوز همان تیزی را داشت که قبلا دست پسر جوان را بریده بود. پسر آرام نشسته بود و فکر میکرد در چشمانش به جای غرور سابق خستگی موج میزد .هفت تیر را در دست راست گرفته بود که دستش برید فحشی داد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت.شلیک نکرده زن سر رسید:چیکار میکنی؟پسر جواب نداد.زن به جایی روی دیوار نگاه میکرد:نمیدونم که در طول زندگیت چه کارایی انجام دادی احتمالا جالب نبودند ولی شاید تو فقط در یک طرف زندگی بودی زندگی روی دیگه یی هم داره.پسر یکه خورد.اما تو؟ زن که صورتش را برگرداند پسر اشک را درصورتش دید.آره که چی؟ پسر وحشت زده سعی کرد از آنجا فرار کند مرد به یاد نمی آورد که چگونه از دفتر شرکت خارج شده بود ولی میدانست آنروز مدتها یکنفس دوید و تازه وقتی به نفس نفس افتاد فهمید هفت تیر در دستش جا مانده.مرد هفت تیر را روی سینک ظرفشویی پرت کرد. زیر گاز را روشن کرد و وقتی سیگارش رو روشن کرد قابلمه را روی گاز رها کرد.سعی کرد چهره زن را به یاد بیاورد.پسر روی صندلی با آرامش لم داده بود. هنوز غرور و جاه طلبی در چهره اش موج میزد زن خواهش میکرد و او امتناع بارها و بارها.مرد احساس تهوع پیدا کرد و پیغامگیر تلفن را زد صدای زیر دختر خانه را پر کرد.مرد سعی کرد به یاد بیاورد اولین بار دختر را کجا دیده.پسر خسته بود و گیج و غمگین و احتمالا در نظر دختر آدمی کسل و مغشوش که همیشه در خاطرات زمختش نیمه غرق بود.صدای دختر که در پیغامگیر تمام شد سیگار مرد نفس آخر را میزد . مرد با خود گفت:نیمه خوش زندگی و قهقهه زشتی زد و سیگارش را روی میز خاموش کرد. اسلحه را برداشت و رو به دیوار انگار که کسی باشد گفت اشتباه میکردی . هفت تیر دستش را برید رو به پنجره کرد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت به کلاغها نگاه کرد و ماشه را فشار داد.کلاغها از صدای تیر پر زدند و مردم خیابان را متعجب کردند.
خانه از بوي خوش باروت پر شد.