هميشه کسي هست که درد کشد
وکسي هست که بار به دوش کشد
و کسي هست
که مقصر باشد
و کسي هست
که بد باشد
همواره ديوانه
اي هست براي سنگ خوردن
ابلهي هست براي زخم خوردن
و دلقکي
براي کنايه خوردن
و ناتواني
براي حسرت خوردن
ديوانه اي ديدم که بالا و پايين ميپريد
و شوقش مي پريد
و بر ديوار مي نوشت:
((هميشه کسي هست براي شعر خواندن))
صبح ابي
است
و شب آبي
است
ستارگان در
شب ميدرخشند
و خورشيد
ستاره ايست در روز
و من
غمگين
و دشمن
ناشاد
ديوانه از
جنگ مينوشت
و از صلح
اشک ميريخت
و ميخنديد
و بالا و
پايين ميپريد
وقتي ديوار
رسالت پر شد
عزم کرد
و نوشت
((ابي روز
را تقصير به گردن خورشيد است
و ابي شب را تقصير به گردن ستارگان))
درد نافرجام بود
و بار بر برزخ زمين
و تقصيرات بي قاصرتو ببين
اين ره آشفته و ويران مرا
تو ببين
اين سر و انديشه حيران مرا
تو ببين
من اگر افتاده
من اگر سردر گم
من اگر کوه غمي بر سر دنيا آوار
تو نگهدارم باش
و تو غمخوارم باش
تو ببين
من اگر ناشنوا
من اگر ايستاده پس ديوار سکوت
تو شنيدارم باش
تو نگهدارم باش
دست پنهان دلي در غم ميکوبد
پلک چشمان تري رد آن ميشويد
دل غمگين مرا
نه سر انجامي هست
نه که فرجامي هست
تو سرانجامم باش
بخت و فرجامم باش
سايه ي اهرمني پس مه ميبينم
نه تواني دارم,نه اميد کمکي
تو اميد من باش,تو توان من باش
نه دگر حرفي نيست , همهمه ي گمشده ايست
سخنم باش تو پس
يوسفم باش سپس
|
يكبار دگر نسيم نوروز وزيد |
| نعمت آزرم |
این چند وقته یه علامت سوال بزرگ روی سر من قرار گرفته و اونم اینه که واقعا چرا ادبیات معاصر ایران اینقدر غمگینه. اصلا انگار بین شاعرای بزرگ و کوچیکمون و نویسنده ها و وبلاگ نویس ها و هر چی که به ادبیات ربط داشته باشه انگار یه فضای رقابتی پیش اومده که هر کسی که غمگین تر بنویسه برندست!!! البته این روند در وبلاگ خود ما هم بوده متاسفانه!!!
دوم اینکه من نمی فهمم که این چه رازیه که بزرگ و کوچیک ما ارادت عجیبی به نصیحت کردن دارن. درطول تاریخ ایران این موضوع کم دیده نمی شه اما به دلایل مختلف از گفتن بعضی از اون ها معذورم!!! که البته اگر سری به تاریخ معاصر بزنید و یا خیلی نزدیک تر از این صحبت ها موارد عجیبی رو پیدا خواهید کرد!!! اما یکی از اونها ماجرای نصیحت ترک ترکها شهریار در نامه ای خطاب به آلبرت آنشتاین بوده!!!
سوم اینکه
در این وبلاگ آزادی نظر به طور تمام و کمال وجود داره و هر چه دیدید و شنیدید حق انتقاد دارید اما اعتراض نه!!! در غیر این صورت بیرون!!!
چهارم اینکه
واقعا ادبیات ایران در حد ستون ضعیف و جنازست که شهریار شده شاعر ملی ما!!!
پنجم اینکه
بریم سراغ ماجرای پیر ترکستان و نامه اش به آلبرت:!!!
انیشتینا تو کفتاری تو از ملت چه می خواهی؟
و یا عقرب و یا ماری تو از ملت چه می خواهی؟
تو داری بربری نان و پنیرت هست پا بر جا
گمی(غمی) دیگر مگر داری تو از ملت چه می خواهی؟!
ولیکن نیک می دانم که غم از چه کس داری
کنی اینگونه رفتاری تو از ملت چه می خواهی؟
تو وقتی کودکی بودی معلم گفت که تو خنگی
و تو آن عقده را داری تو از ملت چه می خواهی؟
و آن گه که شرودینگر به تو گفت صاف و صادق گون
که تو هستی سگ هاری تو از ملت چه می خواهی؟
و آن مادر فلان هیتلر که فیزیکت یهودی خواند
غم تو گشت تلنباری تو از ملت چه می خواهی؟
و یا آنگه که لامپ خانه سوزاندی و مادر گفت
برو در گنج انباری تو از ملت چه می خواهی؟
برو پیش روان اشناس و درمان کن تو عقده را
راه این است بلی آری! تو از ملت چه می خواهی؟
بلی آری که تو عقده همی داری و راهش هست
همین فن روانکاری! تو از ملت چه می خواهی؟
نبینم نشنوم دیگر که افکار اتم داری
که سرویست کنم باری تو از ملت چه می خواهی؟
نمی پرسی چگونه می کنم من این چنین کاری؟
که دارم شوم افکاری.تو از ملت چه می خواهی؟
که فتوای قیامی می دهم یا این چنین کاری
بسوزی در چنین ناری تو از ملت چه می خواهی؟
همی پرسی چگونه می کنم من این چنین کاری؟
به تو می گویمش آری تو از ملت چه می خواهی؟
بباشم شاعر ملی و قوم و خویش آقایم
تو قدرت به از این داری؟ تو از ملت چه می خواهی؟
کلام آخر این باشد اتم بازی ممنوع است
بلی آری ولی آری! تو از ملت چه می خواهی؟
به جان شهریار سوگند اگر بینم اتم بازی
تو را لو می دهم باری تو از ملت چه می خواهی؟
......................................
پ ن: پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرور است و سرود است
برفی در پس و پیش
کارگری در پس مه
باد و اندیشه سرما در راه
دو كلاغ بر سر ديوار و سكوت
برف و سرما وسكوت
كارگري در پس مه
خط پارو بر برف
برف و سرما و سكوت
چشم هایت را نبند
همان چشمان آفرینش را
همان چشمانی که سرودن به من آموخت
روی از من نگردان
تا چشم هایت را برای دوباره ها ببینم
تا شاید تلاشی برای سیراب شدن بیاموزم
تا شاید راهی پیدا کنم که دوباره چشم هایت را ببینم
به کجا می روی
این چنین شتابان
چشم هایت را در جای جای دلم جا گذاشته ای
بی چشم به کجا می روی
باز آی چشمانت را و دلم را با خود ببر
اینگونه بی دل خوش تر است
آه از آن چشمان
آه از این دل
آه از خورشید
که در چشمان تو جاریست و
آتشش در دل من است.
چون عشق به تنگ آمد جمعا به تو آویزیم
از زلف تو شب خواهیم تا روز شویم شیدا
چون باز که شب آمد جمعا به تو آویزیم
زین عشق برون ناییم تا می که ز خون سازیم
زین جام چو سکر آمد جمعا به تو آویزیم
دانی که چه مشتاقیم؟ چون تشنه به آبی سرد
ساقی که همی آمد جمعا به تو آویزیم
گیست به سبوی اندر، این دُرد به جان نوشیم
رویت به شراب آمد جمعا به تو آویزیم
این شعر به جان آمد ای دوست بزن فریاد
حبل المتین، گیست جمعا به تو آویزیم
پیشکش محسن نامجوی عزیز : می دانم شاید که هیچ وقت نخوانیش!
عشق تفسیر راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
شبها قبل خواب
چشمم به آسمان است ونگاهم به خاطرات
و خوابهام ملغمه ی ترسهام
و خاطرات ناکام
و خاطراتم تصوير مصور کودکي مضحک
که به جاي چاله جلو پاش چشم در ارزوي دراز داشت
و اينچنين من آوند ديروز و امروز و فردا
شعر گفتم و جنگيدم و راه رفتم!
و راهم راه تنهايي!که برترين حاصلش همين بود
از راه نفرت و خشم و خون!
چه! همراهانم از من بريدند! نه از راه
و من در آخر راه همينم ماند
که شبها قبل خواب
چشمم به آسمان باشد و نگاهم به خاطرات
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
ومن مرد راه نبودم
و همراهانم مرد من نبودند!
و من تنها و آوند ديروز و امروز و فردا شدم
اما
اما
اما
من از اول عاشق بودم
هرچند عشقم تفسيري جابجا بود از راهي غلط
اما عاشق بودم
هرچند خشونت ورزيدم به جاي عشق
اما بعد از هر خيانت گريستم
پس از هر جفا گريه کردم
و پس هر دروغم اشک ريختم
مگر گريه سهم عشاق نيست از زندگي؟
پس من عاشقم!
اما عشق نيز راهي است
و من مرد راه نبودم
و عشق راه هموارم نبود
پس فرو ريختم
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
ومن فرو ريختم و به بيراه رفتم
و آماده ي جنايت شدم
اما چون در دل هر راه بيراهيست
در دل هر بيراه راهيست
و عشق مهربانترين راههاست
پس تو درپيش پام جوانه زدي
و گزينه شدي
و تراژدي در اوج موفقيت شکل ميگيرد
يا من اشتباه کردم يا تو اشتباه من بودي
اما اشتباه شکل گرفت
و من دوباره فرو ريختم
و به بيراه رفتم
و آماده جنايت شدم
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد
و راهوار
و عشق هميشه گشاده دست نيست
پس اين بار جنايت کردم
و ديگر آن پسر خجالتي معصوم نيستم
با دستهايي مهربان
آدم سوخته بازي سرنوشتم
و پوچ تهي شانسي زمان
که شبها قبل خواب
چشمم به آسمان است و نگاهم به خاطرات
و آمدنت ونامدنت را فرقي نيست
خواهي بيا ببخشا
خواهي برو جفا کن
چون
عشق هميشه گشاده دست نيست
بلکه
عشق
تفسير راه است
و
راه را
مردمي بردبار
بايد
و
راهوار