راننده به زحمت پياده شد. تقلا و گريه ميکرد. پسر که
اکراه داشت زمين را نگاه ميکرد. راننده دچار حمله عصبي شد. پسر با تاني منتظر ماند
تا راننده دوباره توانايي راه رفتن پيدا کند اما راننده افتاده بود به التماس
- اين کيف پولم اين..
- پاشو
- اين عکس زنمه
- پاشو
- نکش
- پاشو
مرد بلند
شد آرام گريه ميکرد و راه ميرفت. با صداي پسر ايستاد
- وايسا
- ببين....
- بيا سيگار
- سيگار نميکشم
- بکش
راننده
سيگار را گرفت و به زحمت در لبش گذاشت هر چه کرد نتوانست روشنش کند به هق هق
افتاد. پسر نفس عميقي کشيد سيگار را از دهن راننده بيرون آورد روشن کرد و دوباره
گذاشت در دهن راننده راننده نشسته سيگار
ميکشيد و پسر ايستاده خم شده بود و مثل پرستاري مهربان سيگار را از لب راننده
بيرون ميبرد و بعد از اين که راننده دود را بيرون ميداد در دهان راننده
ميگذاشت.بعد که سيگار رانند تمام شد موي راننده را با دست مرتب کرد و کمک کرد که
بلند شود. راننده ديگر گريه نميکرد.
- کرايه من چقدر ميشه؟
- کجا سوار شدي؟
- آخر اتوبان
- 110000 تومن
پسر گفت
باشه و اسلحه را به دست راننده داد و پشت به راننده کرد و قدم زنان دور شد. راننده
که ميدانست چه بايد بکند اسلحه را به طرف سرش گرفت و ماشه را چکاند. پسر بعد از
صداي تير برگشت 110000 تومان شمرد و کنار جسد گذاشت. اسلحه را برداشت و به طرف
ماشين رفت. مرد وقتي به هوش آمد هنوز سرش درد ميکرد و پسر را بالاي سرش ديد. بدون
بحث به خواسته پسر در اين که پشت فرمان بنشيند تمکين کرد و به راه افتاد.
ساعت 7
صبح دختري لب جاده دست تکان ميداد. وقتي سوار ماشين شد سعي کرد از راننده تشکر کند
که پسر
در حالي
که پاکت جديد سيگارش را باز ميکرد به سردي گفت: اين کر و لاله بيخودي خودتو جر نده
. نميفهمه چي ميگي
دختر به
وضوح ترسيده بود. مرد دنده ماشين را عوض کرد و پسر سيگار ميکشيد
مرد با
ترس ماشين رو روشن کرد و راه افتاد. حالا ترسش بيشتر شده بود. در واقع متعجب بود
که چطور تونسته بود اونطور صحبت کنه
دو ساعت
بعد وقتي راننده در پمپ بنزين مشغول بنزين زدن بود هوا تاريک شده بود و پسر هنوز
سيگار ميکشيد
- من ميتونم به خانواده ام زنگ بزنم؟
- آره
مرد که
متعجب بود به طرف تلفن عمومي رفت. و وقتي متوجه شد تلفن خراب است به پسر نگاه
انداخت پسر هنوز سيگار ميکشيد بي توجه. ولي وقتي راننده سعي ميکرد با مسئول پمپ
بنزين کلنجار برود پسر سرش را از شيشه بيرون آورد: اون کر و لاله بيخودي خودتو جر
نده. نمي فهمه چي ميگي
شش ساعت
گذشته بود و مرد همچنان در حال رانندگي بود و پسر همچنان سيگار ميکشيد. گويي که
پاکتهاي سيگار از خلا پديد مي آمدند و بر دستان پسر مينشستند. و محتوياتشان دود
ميشدند و خودشان خالي از پنجره به بيرون پرت ميشدند
مردي کنار
جاده ايستاده بود و دست تکان ميداد. پسر سرش را از شيشه بيرون آورد و به مرد نگاه کرد. به راننده گفت وايسا. ايستاد.
دنده عقب برو. رفت
- سلام
- سلام
- مستقيم ميريد؟
- شايد
- من مستقيم ميرم پيچ دوم پياده ميشم
- بشين
راننده از
آينه مرد را نگاه کرد. عرق کرده بود.جواب سلام مرد را با سر داد. تا نيم ساعت بعد
هيچ نفهميد جز پيچ جاده و فرمان که ناگهان متوجه شد مرد پشت سر تقريبا مشغول داد
زدنه
- ميگم ببخشيد که بهتون زحمت دادم
- اين کر و لاله بيخودي خودتو جر نده . نميفهمه چي ميگي
پسر بود
که اين حرف را زده بود و او را معاف کرده بود از سخن گفتن. به پسر نگاه کرد که با
بي انگيزگي در پاکت بعدي سيگار را باز ميکرد و پاکت قبلي را به بيرون پرت ميکرد
- پس بهش بگو من پيچ بعدي پياده ميشم
مرد
آشکارا بهش بر خورده بود و راننده شک کرد
که نکند مرد همدست پسر نباشد. به نظرش رسيده بود که پسر قصد ريشخندش را داشت و از
کجا معلوم که اين مرد هم براي همين نيامده باشد که او درخواست کمک کند و سپس با
پسر به او بخندند و بعد لختش کنند و باز به ريشش بخندند و بعد حتي شايد بکشندش و
باز پشت سرش بخندند. راننده مور مورش شد. دلش براي خانه تنگ شده بود. با خودش فکر
ميکرد اکنون بايد به جاي فرمان تن نرم زنش را در دست ميگرفت. باز به پسر نگاه کرد.
پسر هنوز سيگار ميکشيد. نفس کشيدنش سنگين بود و رفتارش سنگين تر انگار که با بي
ميلي زندگي و حرکت ميکند. پسر نسبت به هر کاري که ميکرد بي ميل بود و راننده فکر
ميکرد اين بي ميلي نه از سر اين بود که پسر نسبت به کارهايش مردد است بلکه فقط از
اين رو بود که پسر حال آن کارها را نداشت. راننده حس ميکرد که توانش تمام شده.
ميخواست جايي نگه دارد و گريه کند اما از شکستن غرورش پيش پسر ميترسيد. مرد دوباره
گفت: بهش بگو اينجا نگه دارد. به نظرش رسيد که مرد به چيزي مشکوک شده.تصميمش را
گرفت ما شين را به کنار جاده برد
- آقا کمک کن اين منو دزديده
مرد که به
نظر ميرسيد خيالش راحت شده بود و تا حالا چيز ديگري فکر ميکرد به سمت پسر حمله برد.
نا خود آگاه از اسلحه پسر که در دستش بود تيري به دست راننده که روي وي افتاده بود
و حمله ميکرد خورد. راننده به کناري افتاد مرد که تازه دوزاري اش افتاده بود از
ترس کپ کرده بود.و به سندلي عقب چسبيد. راننده که با دست زخمي نظاره گر بود براي
اولين بار به نظرش رسيد که پسر دارد تفريح ميکند. مرد از ترس خم شده بود و صورتش
را به صندلي چسبانده بود. پسر با ته اسلحه ضربه اي به سر مرد زد و مرد بيهوش
افتاد.بعد به طرف راننده برگشت. لبخندش که از رفتار مرد بر صورتش نقش بسته بود به
سرعت رفت
- پياده شو
- مجبور نيستي منو بکشي
- حرفت تکراريه
- مجبور نيستي
سيگار رو
که زير پا خاموش کرد به طرف تاکسي رفت. راننده پرسيد ملارد؟. آنقدر مطمئن به خود
بود که منتظر جواب راننده نماند گفت دربست و در ماشين نشست. راننده لبخند زنان پشت
فرمان نشست: کجا؟
- برو.
- آخه قيمتش رو ميخوام چک کنم
- هر چقدر شد ميدم برو.
سيگار رو
دوباره روشن کرد.
- اين سيگار چي داره که شماها ميکشيد؟
جواب نداد
- البته شما اگه ميخواي تو ماشين بکش موردي نداره اما ميگم ضرر داره
- شايد
- من يه پسر دارم اندازه شما خدا جفتتون رو حفظ کنه دانشجوئه
- آفرين بهش
- آره عکسش اونجاس در داشبرد رو باز کني ميبيني
- ولش کن
- خسته به نظر ميرسي داري ميري خونه؟
- خونه هم ميرم
- پس استراحت ميکني
- نه يه کار سخت هنوز مونده
- چي؟
- ولش کن
راننده
ديگه نتوانست چيزي بپرسد تا نيم ساعت بعد که پسر دوباره از خواب بيدار شد
- خسته نباشي پهلوون
- باشه
- ميگم ما يه ساعته داريم اين جاده رو ميريم. نرسيديم؟
- راننده تويي
- آره اماآدرسو تو بلدي
- خسته شدي؟
- نه
- خسته شدي
- نه من تا فردا هم رانندگي ميکنم ميترسم...
- خسته شدي.
- نه..
- بزن کنار
- نه بابا
- ميگم بزن کنار
راننده که
هفت تير رو ديد به بخت خودش لعنت فرستاد آرام آرام راهنما زد و کشيد کنار جاده
حالا
هيچکدام قصد حرف زدن نداشتند. پسر به سختي نفس ميکشيد. مرد منتظر بود از ماشين به
بيرون پرت شه و به پسر نگاه ميکرد. پسر سيگار ديگه يي روشن کرد
1 ساعت
بعد مرد گفت: من از ماشين پياده ميشم اين سوييچه اين هم کارت ماشين.
- مبارکشون باشه
- من ميتونم پياده شم؟
- مگه
اجازه ت دست منه؟
- من نميفهمم
- تعجب نميکنم
- مگه شما ماشين منو نميخواي؟
- اين لگن رو ميخوام چي کار؟
- پس چي ميخواي؟
- به تو چه
- يعني من بايد چي کار کنم؟
و عشق. این مایع سفید چرب
و خون. پارگی بکارت
...
و جاه و جلال
وتیز
و ستیز
و ما. که در زمان غوطه میخوریم
و عاشق میشویم
و خون میریزیم
قلب تاریخ این گونه تپید:
یکی شاهزاد شد
دیگری گدا
یکی تصویر شد
دیگری صدا
یکی جاودانه شد
دیگری فنا
......
و نفرین بر تو ای زمان
که در پس پرده های تو
زنان به گوش فاسقان عاشقانه میجوند
یونجه های عشق
......
و نفرین بر تو عشق
که مردان جسور
خون بریزند
از برای تو
......
و نفرین بر تو خون
که در قلب تاریخ
گذر زمان را
نظاره میکنی
پانوشت ۲:گذر متناوب این شعر و شعرواره قبلی از سفید به شعر نوی موزون نه بی دلیل است نه از سر ندانستن وزن وغیره. دلیل دارد شاید بعدا مقاله ای نوشتم
پانوشت۳: چون دوستان شفاها و کتبا از شعر قبلی به اسم سارینا ابراز نگرانی کرده بودند و صحت عقل حقیر را پرسان شده بودند عرض دارم که:
یکم:حقیر هرچند اسیر چندین و چند بیماری لاعلاج فکری است هنوز دیوانه نشده
دوم: حقیر هنوز از بشریت به عنوان گونه ای احمق بر روی زمین نفرت دارد
سوم: به خدا من حیثیت اخوان را مایه دختربازی قرار ندادم
چهارم: شعر نوعا به دلیل نوعی احترام و بازیگوشی در شعر اخوان سروده شد. جدا از سر احترام بود نه ریشخند. ما هنوز کسی نیستیم که قصد تمسخر اخوان کبیر را کرده باشیم.
پنجم: دوستان نگران نباشند به خدا خبری نیست
ششم:با این وجود سارینا سروده شد که نگید بلد نیستم
هفتم: سارینا معانی دیگری هم مستتر داشت که متاسفانه همه رفتند تو نخ اخوان
پانوشت۴: شعر به احترام یکی از خوانندگان شعرگونه نامیده شد
همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ همچون حیوانی نجیب که وحشت را از قبل احساس کرده باشد و بی اختیار رم کرده باشد٬ همچون ساقه ی لطیفی که به تازگی روییده باشد و بی گناه آنقدر ترسیده باشد که پژمرده شود... ٬ خطر را احساس کرده بود. لحظاتی از جنس جنون و بی پناهی به محبوب واصلش٬ او٬ نائل گشته بود. شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟ ...
لحظاتی پیش رفته بود تا که آن روز رسیده بود. چند لحظه پیش رفته بود؟ لحظه های بلند با درد٬ لحظه های بلند با ترس٬ لحظه های به یاد مانده از مستی که نمی دانست چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظاتی که به شهوتی ناقص آمیخته بود و باز هم نمی دانست که چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظه ای کوتاه که نشئه ی روی زیبایی شد و لحظه آنقدر کوتاه بود که ابلهانه آن را عشق می نامید ( و دیگر آن لحظه هرگز باز نیامد...). صد ها لحظه٬ هزارها لحظه٬ شاید صدها هزار لحظه بدین شکل و بدین رنگ از پس شکافی به نام او تا به امروز عبور کرده بود.
پرده ی مواجیست زندگی آمیخته به هزارها رنگ زیبا و زشت...
آدمی را به هر لحظه ای احساسی بود و کیمياگر دهر به هر احساسی رنگی داد و فرمود: بکش! ترس را رنگی داد و رنج را رنگی٬ شوق را رنگی. و فرمود در هم بیامیز و بساز و بکش! در هم آمیخت و رنگ ترس را نیامیخت و شجاعت ساخت. در هم آمیخت و نیامیخت رنج را و مستی ساخت. در هم آمیخت و ساخت معجون پیچیده تری را که شهوت بود و شهوت آنقدر حرام بود که دستش می لرزید و رنگ می ریخت و خود ذره ذره ذره رنگ می باخت تا که رنگش علیل و بی فروغ گشت. رنگ عشق را هم هرگز نیاموخت... آنکه می گوید رنگ زندگی سبز است گفتارش دروغی بیش نیست. چرا که زندگی پرده ایست مواج آمیخته به هزارها زنگ زیبا و زشت.
آنچه که برای او باطل بود نقش عمر بود و هرگز نگفت آنچه که نقاش ازل می دانست...
و اینگونه بود که همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش آمدن زلزله را احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ خطر را احساس کرده بود. حالا شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟
آخرین نوشته ی شیراز...۹/۴/۸۷
پ ن ۱: بهتون گفته بودم که:
اما اگر سراسر کوچه ام را سرراست
و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم
دیگر باورم نمی دارید
سر به بیابان می گذارید...
پ ن ۲: نه ماه شیراز٬ صد سال تنهایی. هیچکس من رو تو شیراز نفهمید. اگر احساس می کردی فردی می فهمتت اگر دختر بود فکر می کرد می خوای مخشو بزنی و اگر پسر بود که اصلا فکر نمی کرد.
پ ن ۳: تنهایی واقعی هیچ لذتی نداره. فکرش رو بکنین: یک لحظه تنهایی واقعی٬٬٬٬٬
پ ن ۴: خب واقعا هیچ کسی منو نفهمید دیگه. اینو می فهمین که کسی منو نفهمید؟؟؟!!
پ ن ۵: از اینکه دارم از این شهر میرم خوشحالم اما خونه ی ما دیگه اون آرامش سابق رو برام نداره. چون من همه جا کم و زیاد رنج می کشم.
پ ن ۶: شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای من بودید چه می کردید؟ ...
پ ن ۷: قرار که روزهای باقیمونده ی تابستون رو سراسر فکر کنم. پاییز که برگشتم شیراز یا میام دانشکده علوم یا نرسیده به شیراز بیمارستان اعصاب و روان باجگاه پیاده می شم...
با ظرافتی به عظمت دُرد شراب٬ این بار می خواهم از تو بنویسم. بنویسم که گم گشته ام میان عظمت نگاه تو٬ بی آنکه هیچ تفاوتی احساس کنی میان کوچکی چشمان من و چشمان تو. بنویسم که دوست ندارم که به چشمان تو خیره بنگرم تا که شاید٬ لحظه ای کوتاه شاید٬ عظمت نگاه تو که به عظمت دُرد شراب با ظرافت است در نگاه من کاسته شود و احساس کنم تفاوتی نیست میان کوچکی چشمان من و چشمان تو...
شب است و ماه می گذرد٬ آرام آرام آرام می گذرد تا آنجا که بتوان تو را از پس پرده ماه دید یا نمی دانم! شاید شبانه تو آرام آرام آرام می گذری تا بتوانیم ماه را از پی هاله ی زیبای تو ببینیم. تنها این را خوب می دانم که این تویی و ماه که شبها در خاطرم می گذرید و ای کاش می شد فهمید راز پنهانی میان تو و ماه را...
خاطرم در آتش است و عشق است آرامش آتش جان سوز٬ می سوزی و سخت می سوزی اما پیامبر گونه می گذری از گلستان اطرافت٬ می گذری تنها با گفتن نامی که نام تو باشد. می گذری به امید دستهای زیبایی که دست های تو باشد و این لحظه ی رسیدن به دستهای توست که سخت آتش می گیری و می سوزی از عشق آنچه که در برابرت می بینی...
ما همه پنهان پیداییم و هست گمشده ی ما پیدای پنهان تو. هست تویی و هستی تویی و تنها تویی امید بودن تا نمانم از هستی و بمانم بر هستی. این بار مست و عربده کشان نام تو را می گویم تا همگان بشوند فریاد آنچه را در دل من نهاده ای و شاید مست گردند از عربده های شیرین من. آنچه که تو می خوایی زیبای من...
پ ن ۱: علیرضا می گه مطالبت یه جورایی تکراریه. بیا! این عشقولانه هم برای تنوع!!!
پ ن ۲: قبلنا اگر عاشقانه می نوشتم به خاطر یه کسی یا راحت تر بگم یه دختری بود. اما مدتها از اون روزها می گذره و الان دیگه از این خبرا نیست.
پ ن ۳: به خاطر همینه که احساس می کنم نوشته ی بالا روح نداره...
پ ن ۴: کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
پ ن ۵: دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دلداگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
پ ن ۶: عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گریون من و هی دل گریون
پ ن ۷: لفطا فعلا فعلا ها تقاضای عشقولانه نفرمایید که حالم داره به هم می خوره!!!
پیر چهره ای ژولیده دارد و هیکلی تکیده. به اطرافم که می نگرم می بینم که همگان در اینجا سهمی از خود را گم کرده اند. سهمی که بسته به ظرفیت وجودیشان متفاوت است. کمی٬ اندکی بیشتر٬ نیمی٬ باز هم اندکی بیشتر و دیوانگان تمامی خود را از دست داده اند. و من می بینم آن پیر هزار ساله را که گوشه های بزرگ و کوچک این همه نسل آدمی را در دستانش دارد. چه شد پیر؟ با این همه نیمه ی گمشده چه می کنی که موذیانه کمین می کنی و آرام و تند می ربایی؟...
دختری گریان گذر می کند. صدای گریستنش آشناست. درست مثل گریه های آن زمان من است که تمام خویشتن را٬ در کودکی٬ در یکی از شهر بازی های کرمان گم کرده بودم و آنگاه که مادر پیدایم کرد٬ باز یافتمش. یا زمانی نزدیک تر: یا آن زمانی که استوار بر دو پای خویش فاصله ی "قصرالدشت" تا "دروازه ی اصفهان" را طی می کردم و ساعت ها می گریستم٬ گریه هایم شبیه او بود. چه شد پیر؟ رحم کن بر دخترک و باز پس بده آنچه را که گرفته ای از او. دخترک تاب نمی آورد: اگر مُرد٬ اگر کشت خود را٬ تو به عذایش نمی نشینی. به مادرش رحم کن...
شب های زیادی و روزهای بیشتری را در ارم٬ کنار بازارچه گذرانده ام و تکه ی مانده ی درونم را با آتش درونم و آتش های مکرر برونم قسمت کرده ام. پیر همه جا در کنارم است. در فاصله ای نه چندان دور رو به رویم می نشیند و سخت می خندد. آنقدر می خندد که دیگر اشک در چشمانم جاری می شود و فریاد می زنم: "دیگر بس است". و مردمان نگاهی می کنند و می خندند و اگر کمی انصاف داشته باشند تنها نگاه می کنند... با خود می گویم آخر بدبخت ها مگر نمی بینید او را که نقاب بر چهره می زند٬ نیمی را با ترس و تهدید و نیمی را با وعده های بی پایان به سوی خود می رباید؟ نمی بینید مگر که گم کرده اید خود را؟ نمی بینید مگر نیمی با افیون و گرد آرام می گیرند و نیمی با وعده های پیر؟ چه شد پیر؟ طمعت به این نیمه های نابود کی آرام می گیرد؟ بست نیست؟ می خواهی نمیری و به اندازه ی این نیمه های گمشده عمر کنی؟ آغازی که ندیدی پیر٬ پس چرا به پایان امید نداری؟
چه بگویم؟ سخنی نیست٬ می وزد از سر امید نسیمی٬ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست... با تمام درد هایت اگر بخواهی کسی را یاری دهی می پندارد پیر دیگری هستی و نیمه ی دیگر او را طلب می کنی. سخت از تو می گریزد و تو می مانی و آتش درونت و آتش های مکرر برونت. چه شد پیر؟ می بینی این همه رنج را؟ پیر می گوید سهمم را از رنجت به من بده و نپرس چرا می خواهم و چگونه در همه جا می بینم تو را؟ و من فریاد می کنم: که چیزی برای تو ندارم. آنچه برایم مانده است تنها برای ماندنم است نه بیشتر و شاید کمتر... چند روز دیگر از شیراز می روم و تنها این سوال همراهم است که آیا به آنجا که می روم پیر به همراهم است؟
از ارم تا خوابگاه قدس٬ از خوابگاه قدس تا خوارزمی٬ از خوارزمی تا قصر الدشت٬ از قصر الدشت تا دروازه اصفهان٬ از دروازه اصفهان تا تمام شیراز را هزاران بار دیگر به این امید خواهم پیمود تا ببینم کودکی را که پیر هنوز ندیده است او را و بگویم شرح پریشانی خود را...
پ ن ۱: روزی که خرید مادر، کیف مدرسه ؛ قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه ؛ دبیر همدانی، صد کاروان شهید
پ ن ۲: روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح ؛ روز لکهی آب شور چشمت، بر غلط دیکته
روزی که رفت از باد ، روزی که داد بر باد ؛ شهر کلان که روزی، علیآباد باد…
پ ن ۳: روزی که رید بر تو دختر همسایه ؛ روزی که درید پدرت را، کشور همسایه
پ ن ۴: روزی که مُرد خواهد جان بچگی٬ روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی
پ ن ۵: روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود ؛ روزی که آستین کوتاه، لگد میان گُرده بود
روزی که ریش، روزی که زیر بغل پاره ؛ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
پ ن ۶: روزی که سرد بود ؛ حرام شطرنج و تختهنرد بودتنها حلال این رنگ و روی زرد، تنها حلال باری
افیون و گرد بود ؛
ایران نبود : مهد تشنگان بود روزی که پایتخت، دشت آزادگان بود ؛ دشت نبود، خیابان، پادگان
بود
پ ن ۷: آوخ چه کرد با ما این جان روزگار آوخ چه داد به ما هدیه آ موزگار
آب روان سیل دمان ، عقده به تیراژ پنج هزارتا
روز پنجم: جمعه 17 خرداد
امروز هم ما را به ضرب و زور دگنگ و کلنگ بيدار کردند. خواب را به چشم ما نميپسندند. افسوس
کتف چپمان درد ميکرد هنوز. صبحانه را در رختخواب نوش کرديم به انضمام تيکه ها و کنايه هاي خانواده. بخت تيره اي داريم
دوباره رفتيم به ساحل. البته ما قصد داشتيم در ويلا بمانيم. اما از ترس جان همراه شديم. والله دريا اينقدر ديدن ندارد. آب است به مقدار زياد. که آن هم چيز غريبي نيست. اما کسي حرف ما را نميخرد
باز عکس انداختيم. به گمانم اينهمه که ما از خودمان عکس انداختيم دوربين طاقتش طاق شد. با اين حال ما به پيش ميرويم!
رفتيم که ميمون ببينيم. ميمون هم عظمت روح ما را درک کرده با چشماني اشکبار ما را مينگرد.اينگونه شد که ناهار نخورده به راه افتاديم. البته باز هم دربان را از خواب پرانديم. اين مردک في الليل و النهار در خواب است
از جاده کلاردشت رفتيم. در حالي که فرمان به يد تواناي ما گره خورده بود. پدر اين بار چيزي نگفت و چندين بار که علت نچ نچ هايش را جويا شدم گفت که با ماکيان آسمان درد و دل ميکند.بکند ما که بخيل نيستيم
براي ناهار ايستاديم در جايي. ملت همگي با هم خوشحال بودند. کرور کرور. خوشمان نيامد.
وظايف تقسيم شد قرار شد تا خانمها بقيه کارها را انجام بدهند و مردان آتش روشن کنند. و قرار شد تا يخ مرغها باز شود هيمه آتش مهيا باشد. بعد قرار شد تا نصف مرغها سيخ شدند آتش آماده باشد. بعد قرار شد لااقل وقتي همه سيخها آماده شد آتش آماده شود. بعد قرار شد وقتي خانمها گردش کردند و برگشتند آتش آماده باشد. بعد قرار شد.....
بالاخره آتش آماده شد. سيخها کباب شدند و زمان موعود فرا رسيد. چندين ساعت تلاش براي نيم ساعت شکم چراني! خوب شد که مانند انسانهاي نخستين وظيفه شکار را خودمان انجام نميدهيم
طبق محاسبات هر کس لا اقل يک مرغ خورده بود. ولي ديگران انکار ميکردند و بلع مرغ خودشان را به گردن ما مي انداختند. اشکال ندارد اين نيز بگذرد
دوباره عکس انداختيم. خدا پدر گراهام بل!!! مخترع دوربين عکاسي را بيامرزد هرچند نميدانيم او بود يا برادران رايت. به لطف ايزد ساعت 4 حرکت کرديم شدر پشت فرمان نشست و ما کنارش . صداي محسن نامجو را بلند کرده خود نيز به همراهش عربده کشيديم. بيچاره مردمان بخت برگشته اي که مرا ميديدند با ترس نظاره ميکردند
باقي جاده بود و جاده بود و جاده بود و البته پيچ جاده. يک توالت هم بود. يا دستشويي يا موال يا دست به آب يا هرچه که اسمش است. هر چند که شکر خدا هيچکدام اسم واقعيش نيست. جه ملت با حيايي هستيم!
8 رسيديم خانه جاده يک طرفه بود و لايي کشيدن فازي ميداد.ليکن اينطور نباشد که در حضور خانواده وحشيگري کنيم پس آرام رفتيم
تا ساعت 11 اينترنتيديم و بعد خوابيديم. از همه اين ها گذشته. خيابان هاي شهر خود آدم چيز ديگري است
.
.
.
.
.
پايان سفرنامه ما به بلديه تنکابن به ماه خرداد سال 1387 خورشيدي مطابق با تواريخ مطابقش
روز چهارم: پنجشنبه ۱۶ خرداد
صبح که پا شدیم کتف راستمان درد نمیکرد شادمانی از این موضوع را با غصه این موضوع که کتف چپمان درد میکرد در کردیم. زمانه عجیبی است
صبحانه خوردیم. پنیر وکره و عسل و مربا ما که سیر نشدیم اضافه بر سازمان تخم مرغی را بر بدن زدیم. حال اسیدی داد. خدا نصیب کند
بالاخره صبحی شد و خرید نرفتیم. رفتیم میمون دیدیم. میمون رفتار دوستانه تری دارد بالاخره دیپلماسی نتیجه داد ماکه خوشبینیم. چهار کیلو میوه تازه خرج این دیپلماسی شد. خوشبین نباشیم چه کنیم
رفتیم و عکس انداختیم به دفعات در زوایای مختلفه. شاید دشمنان کور شوند. امروز به همه چی خوشبینیم حتی خواستیم سنگی را با نگاه بلند کنیم که نشد. پدرسگ مادر به خطا زمانه بدی شده
ناهار خوردیم. ماهی سفید و کباب بسی حال داد. خاصه با زیتون پرورده و ماست موسیر.خدا گرسنگان دو عالم را گرسنه نگاه دارد!
رفتیم به رامسر. انگار قصد نداریم نشیمنگاهمان را در مکانی ثابت کنیم. پوریا کلید کرده بود بر بلع آیس پک به ناچار ما نیز خوردیم یک شکلاتی و یک تمشک هر دو خامه دار. بد نبود. سنتی ارجحتر است
مردم چادر زدند به کرات دماغشان در پای دیگری است. خوش نگذشت برگشتیم
دوباره بحث خرید خونمان به جوش آمد. صبرکردیم تا خریدند. و برگشتیم این بار دیگرواقعا رجعت کردیم
دوباره دربان را از خواب پراندیم و خندیدم. خیلی مزه میدهد
رفتیم و خوابیدیم خسته شده بودیم.این روزها همه خسته کننده اند
صبح که بلند شدیم کتف راستمان درد میگرد والده متقاعد به این نکته است که درد از مجاهدتهای بدمینتون روز گذشته ماست. جرو بحث نکردیم چون درد کتف ما را بی حوصله کرده بود
صبحانه خوردیم تخم مرغ و مرغ و خامه و مربا و عسل و کره و پنیر. گرسنگی رفع شد. هوس خاویار کرده بودیم که افسوس تنها نصیبمان شد از این هوس. پدر سر خرید ندارد. عجیب دنیای بی پدر و مادریست
رفتیم به ساحل دریا اندکی پیشروی کرده بود. پدرسگ! دریا و مهاجمان دهاتی قصد غصب ساحلمان دارند. خدا نصیب نکند. دنیای بی رحمی است.
خانمها هوس خرید داشتند رفتیم رانندگی کردم به حد کمال ظرافت. پدر قر میزد. بیخود و بی جهت دنیای کثیفی است.
لباس نخریدیم. متناسب نبود پیراهنی که پسند کردیم و بد دوخت به نظر میرسید. حیف پارچه زیبایی داشت. زمانه چه عجیب زیبایی را به لجن میکشد.
ناهار را به قصد رستوران آبادگران رفته بودیم. خیلی شلوغ بود. عطایش را به توالتش بخشیدیم و رفتیم. -عجالتا عطای خوش رنگی بود!-. در رستورانی دیگر توقف کردیم. ناهار ترشه تره خوردیم و باقالی قاتق و ترشه کباب و کباب بختیاری همگی هم چسبید. مادر عقیده داشت به روزهایی برگشتم که مثل گاو میخوردم. اینان سر صلح با همچو منی ندارند
دو دسته شدیم. مهدی خانمها را برای خرید به چالوس برد و من و بابا و پوریا آهنگ برگشت به تنکابن را کردیم. تفرقون و لا توحدون و تختلفون ولا تتفقون . زمانه کثیفی است
با پوریا رفتیم استخر. جکوزیش حال اساسی داد. و سونای خشکش نیز همچنین. ولی درد کتف ما بهبود نیافت. افسوس
شام را فقط ما و پوریا خوردیم بقیه به ویلا رفتند. به رستوران رفتیم و سوپ و شنیسل مرغ را اسیر خندق بلا کردیم. پول شام پوریا را بالااجبار دادیم. شش تا ایستک هم به حساب جیب ما خرید. پسرک نادان قصد تلکه کردن ما را داشت. دنیا بیرحم شده.
رختخواب انداختیم و خوابیدیم. روز خسته کننده ای بود
از اتوبان تهران با مهدی و ملیحه حرکت کردیم تا در کرج به مامان و بابا و پوریا برسیم. اتوبان به جد شلوغ بود. و مردم مثل موریانه پخش بودند. معلوم نیست این همه مردم ناگهان از کجا درمیان. به کرج که رسیدیم رو تابلو نوشته بود ترافیک بسیار سنگین از کرج تا چالوس که البته بعدا فهمیدیم دروغ است. هناق که نیست میبافند!. قرار ما آخرین میدان کرج بود که در جاده قرار دارد. گویا من میدان رو اشتباه گرفته بودم و دوساعت ما و خانواده در دو جای مختلف معطل شدیم. عیبی ندارد فدای سرم!. به هرحال هرچه که شد 8 از ابتدای جاده به راه افتادیم
فوتبال رو الیحاله در ماشین و به طریق رادیو گوش دادیم. بهترین گزارشگرش خیابانی بود. تحمل کردیم. زندگی خیلی سخت شده است!. بگذریم
تونل کندوان را که رد کردیم هوس شام افتاد. تخت قهوه خانه ای را غصب کردیم و روی آن شام خوردیم. خداوند قهوه خانه عجالتا چشم غره میرفت. تا چشمش درآید مردک نافهم
باقی بطالت زمان بود. حیف این همه وقت ما که در جاده چالوس تلف شود. گفته ایم برایمان اتوبان بزنند تا خود مرزن آباد باشد که مستفید شویم. لفتش میدهند بی مروت ها. زندگی مسخره ایست
نیمه شب بابا هوس خواب کرد . پشت فرمان نشستم جاده ها پیچ داشت و اذیت میشدیم به خصوص آنکه آسفالتش دست انداز داشت یادمان باشد بگوییم قالیباف آنجا را هم آسفالت کند. دهان ما را که آسفالت کرد.حکایت پیچها ولی به گمانم اصلاح ناشدنی است تا اتوبان ما درست شود باید جگر به دندان گرفت
ساعت یکم بامداد رسیدیم. دربان خواب آلود بود و لاجرم برای زهره ترک کردنش یک بوق لازم بود. زدیم دربان به هوا پرید و خندیدیم. به خانه رفتیم و خوابیدیم. روز خسته کننده ای بود. این روزها همه خسته کننده اند
والسلام
علیرضای غلامحسینی
۱)این محیط مجازی عجب دنیای دیوانه ایست
۲) ما به شبه خودمان تبدیل شدیم مرد نیستیم شبه مردیم. مردنمان شبه مرگ است زندگیمان شب زندگی. سکس کردنمان شبه سکس است
۳) تو رو به خدا این بچه بازیها رو در نیارید خواستیم تو یه جا آرامش داشته باشیم
۴) راستی مسخره بازیهایی رو که درآوردی رو پاک نمیکنم
................................................................
ّّؤ۰۹۱۷۳۰۰۷۸........آینم شماره من بچه ننه
مرد نگاه شري داشت و پسر را کشان کشان ميبرد رد اثري تلخ که ميسوخت و شراره ميکشيد بر زمين غوغا ميکرد پسر تنش رعشه مينداخت و بدن مقاومت نااميدي ميکرد.
مردان جنگ همه به صف در دوسو به هم نگاه ميکردند و رد نيزه هاي ديگري را بر آسماني اندازه ميگرفتند که خراش ميخورد
صف بي انتهاي سربازان گويي به و نيم ميکرد کره زشت و ناصاف زمين را نيم در راست صف سربازان و نيمي سمت چپ و وسط,در ميانه سربازان,راهي که به جهنم ميرفت...
...........................................................................................................................................
پسر نگاه تمنا داشت. دختر خنده اي به لب کشاند
-سلام
-سلام دارم ميرم به سفر
- کجا؟
- اونطرف درختان سرزمين ديگري است. جهان همه سبز و آسمان همه آبي. جهان دورها صداي مبارزه طلب دارد
-هه! مبارزه اي که به جهنم ميره. خوش بجنگي. سلام من رو به شيطان برسون.
- خرافات. از کجا معلوم؟ شايد ما در جهنميم و آنطرف درختان بهشت
_ شايد هم اينجا فردوس و آنور دوزخ
- که چه؟ رنگ مردگان نگرفتي؟ از هوا طعم دوزخ نمي چشي؟ به چه گرفتارم کنند در آن سو؟ به مردگان الحاقم کنند يا به جهنم پيوندم زنند؟
-برو حرفي نيست. ولي ميبينم که دو سوي سربازان در اطراف و تو را کشان کشان ميکشند که بکشند
........................................................................................................................................
آسمان نگاه غضب آلودي داشت و خورشيد شرار خون آلود دير شده بود. مرد چهره بر هم کشيد و پله هاي پاياني را با سرعت بيشتري رفت.پسر همچنان تقلا ميکرد.
مرد پسر را به محل موعود کشاند. قلابها را بستند. مرداني با جامه هايي آراسته زمزمه هايي شوم ميکردند پسر فرياد زد:
اينک منم پسر شيطان که در دروازه دوزخ فرياد ميزنم
.....................................................................................................................................
دختر آب ميبرد که پسر را ديد. پسر نگاه تمنا داشت هنوز .
-سلام
- با من صحبت نکن 5 سال رفتي و هيچ
- نه 5 سال رفتم و همه چيز
- براي من هيچ
- با من بيا تا براي تو نيز همه چيز
........................................................................................................................................
مرد سوار بر اسب نگاه شومي داشت. 10 سال بود که کارش همين بود و هر سال نگاهش شوم تر. پي قرباني ميگشت و مردمان به همين نشاني وي را ميشناختند. رسم بر اين بود که قربانيان از قبايل وحشي و بي تمدن اطراف انتخاب ميشدند. قبايل ضعيف انتخاب ميشدند تحت نظر قرار ميگرفتندو در جايي که از هميشه بي خبرتر بودند حمله ميشد. کودکان کشته ميشدند. به زنان تجاوز ميشد و براي فروش به شهر برده ميشدند. مردان نيز هم. البته زنان کنيز ميشدند و مردان قرباني خشم خدايگان شهر تمدن
.........................................................................................................................................
وقتي دختر مشغول گريه بود پسر خونسرد در رودخانه به شنا ميپرداخت و وقتي دختر در تلاطم و هيجان تصميمش را گرفت پسر در رودخانه لبخند زد
حرکت 3 روز در جنگلهاي تو در تو زمان ميبرد و در بعضي نقاط جنگل حتي شکارچيان و حتي شکارچيان قرباني نيز نميرفتند اما پسر راه را ميشناخت و وقتي دختر گفت که از راه ميترسد پسر لبخند زد
.........................................................................................................................................
مرد به اطرافيانش نگاه کرد حس تنفري عميق بهش دست داد. خنده ها و هيجان سربازانش برايش خوشايند نبود . نميفهميد قتل و تجاوز چرا براي اينان دلنشين است از کشتن نميهراسيد. حتي بيش از ديگران ميکشت و ماهرتر ميجنگيد اما هرچه بيشتر ميکشت و ماهرتر ميشد تنفر بيشتري ميافت تنفري که شايد به جنگيدن کمک ميکرد. بارها شده بود که در خلال جنگ يکي دو تا از سربازانش را که بيشتر ميخنديد کشته بود شايد اين بار نيز چنين کاري ميکرد.صداي هياهو باعث شد از فکر بيرون بيايد
........................................................................................................................................
سه نفر از سربازان با پسري ميجنگيدند و بقيه سربازان ميخنديدند هدف تجاوز به دختر همراه پسر بود. دختر قشنگي بود. مرد نفس عميقي کشيد از پشت به پسر نزديک شد شمشيرش را گرفت و با ضربه اي بيهوشش کرد سرباز اول را ناگهاني کشت و به دو سرباز ديگر که بهت زده شده بودند وقت فکر کردن نداد. وقتي سرباز سوم را کشت بقيه سربازان هنوز ميخنديدند.به سمت دختر رفت و دختر را که از ترس تجاوزچمباته زده بود کشت. سربازان آهي از حسرت کشيدند.
.........................................................................................................................................
پسر فرياد زد:
اينک منم پسر شيطان که در دروازه دوزخ فرياد ميزنم
مرد بعد از سالها لبخندي زد. اما جلاد فرصت حرف بيشتر را به پسر نداد. مرد گذر غلتان سر پسر را که جدا از بدن از پله ها فرو مي افتاد دنبال کرد
آقا جات خالی رفته بودیم دانشکده عمران, یعنی راستش رو بخوای نرفتیم یعنی خواستیم که بریم و نشد و رامون ندادن و به قول فضلا این گونه آغاز شد که:
من: سلام چطوری راه رو باز کن بیام تو
حراست 1: کارت
من: نه اشتباه گرفتی کارت نیستم غلامحسینی ام
حراست 2: کارت
من: حدس میزنم منظورتون از این جمله اینه که کارت رو نشون بدم اما کارت ندارم هرچند در منطق جدید هیچ جمله ای مساوی جمله دیگر نیست
حراست3: کارت
من: از کی تا حالا کارت منو نگاه میکردید 1 ماهه میدونید من کارت ندارم
حراست 4: کارت
من: کارت خیلی کلمه خوبیه اما من سوژه ای که این آبژه رو شکل میده رو ندارم
حراست 5: کارت
من: چه دیالوگ رویایی ای.کاش میشد با یکی از شماها حرف بزنم هرچند با حرف زدن با همه شماها...
حراست6: کارت
من: داشتم به نفر قبلی توضیح میدادم که....
حراست7:کارت
من: این خیلی خوبه که.....
حراست 8: کارت
من: کارت مسلما....
حراست9( حاجی) بدون کارت نمیشه
من: سلام حاجی بذا بیام تو
حراست1: کارت
من : ok فهمیدم خدافظ
.........
من: هی پیش , هو پیس ,خوشگل,خوش تیپ , فرمانده,هی....
جوان دانشجو که از این که ما وی را از چشم چرانی اش محروم کردیم شاکی است: با منی؟
من: اون دختر بغل دستیت رو صدا کن
جوان با نیش باز: این؟
من: نخند آره همین
دختردر حالی که مرا میبیند و به آرامی دماغش را به نشانه دیدن چیزی متعفن بالا میکشد:سلام ,بله؟
من: چیزه! بگید منو راه ندادن
در این حال دستی گرم مرا میفشارد من از اینکه توضیح دهم صاحب دست گرم کیست معذورم اما او لباس عمومی به تن نداشت و توصیه ما اینست که به جای استفاده از ماشین شخصی از ماشین عمومی استفاده کنید
من: سلام خسته نباشید
صاحب دست گرم: سلام پیاده رو رو خلوت کن
من: چشم من قصد دارم که خلوت کنم اما حراست دانشکده تاکید داره که جلوی در رو خلوت کنم و پلیس راهنمایی رانندگی تاکید داره که خیابان رو در نتیجه با برهان خلف اثبات میشه که......
صاحب دست گرم ( که ازین به بعد وی را به اختصار صاحب صدا میکنیم):چرا رات نمیدن؟ مگه دانشجو نیستی؟