و عشق. این مایع سفید چرب
و خون. پارگی بکارت
...
و جاه و جلال
وتیز
و ستیز
و ما. که در زمان غوطه میخوریم
و عاشق میشویم
و خون میریزیم
قلب تاریخ این گونه تپید:
یکی شاهزاد شد
دیگری گدا
یکی تصویر شد
دیگری صدا
یکی جاودانه شد
دیگری فنا
......
و نفرین بر تو ای زمان
که در پس پرده های تو
زنان به گوش فاسقان عاشقانه میجوند
یونجه های عشق
......
و نفرین بر تو عشق
که مردان جسور
خون بریزند
از برای تو
......
و نفرین بر تو خون
که در قلب تاریخ
گذر زمان را
نظاره میکنی
پانوشت ۲:گذر متناوب این شعر و شعرواره قبلی از سفید به شعر نوی موزون نه بی دلیل است نه از سر ندانستن وزن وغیره. دلیل دارد شاید بعدا مقاله ای نوشتم
پانوشت۳: چون دوستان شفاها و کتبا از شعر قبلی به اسم سارینا ابراز نگرانی کرده بودند و صحت عقل حقیر را پرسان شده بودند عرض دارم که:
یکم:حقیر هرچند اسیر چندین و چند بیماری لاعلاج فکری است هنوز دیوانه نشده
دوم: حقیر هنوز از بشریت به عنوان گونه ای احمق بر روی زمین نفرت دارد
سوم: به خدا من حیثیت اخوان را مایه دختربازی قرار ندادم
چهارم: شعر نوعا به دلیل نوعی احترام و بازیگوشی در شعر اخوان سروده شد. جدا از سر احترام بود نه ریشخند. ما هنوز کسی نیستیم که قصد تمسخر اخوان کبیر را کرده باشیم.
پنجم: دوستان نگران نباشند به خدا خبری نیست
ششم:با این وجود سارینا سروده شد که نگید بلد نیستم
هفتم: سارینا معانی دیگری هم مستتر داشت که متاسفانه همه رفتند تو نخ اخوان
پانوشت۴: شعر به احترام یکی از خوانندگان شعرگونه نامیده شد
همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ همچون حیوانی نجیب که وحشت را از قبل احساس کرده باشد و بی اختیار رم کرده باشد٬ همچون ساقه ی لطیفی که به تازگی روییده باشد و بی گناه آنقدر ترسیده باشد که پژمرده شود... ٬ خطر را احساس کرده بود. لحظاتی از جنس جنون و بی پناهی به محبوب واصلش٬ او٬ نائل گشته بود. شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟ ...
لحظاتی پیش رفته بود تا که آن روز رسیده بود. چند لحظه پیش رفته بود؟ لحظه های بلند با درد٬ لحظه های بلند با ترس٬ لحظه های به یاد مانده از مستی که نمی دانست چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظاتی که به شهوتی ناقص آمیخته بود و باز هم نمی دانست که چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظه ای کوتاه که نشئه ی روی زیبایی شد و لحظه آنقدر کوتاه بود که ابلهانه آن را عشق می نامید ( و دیگر آن لحظه هرگز باز نیامد...). صد ها لحظه٬ هزارها لحظه٬ شاید صدها هزار لحظه بدین شکل و بدین رنگ از پس شکافی به نام او تا به امروز عبور کرده بود.
پرده ی مواجیست زندگی آمیخته به هزارها رنگ زیبا و زشت...
آدمی را به هر لحظه ای احساسی بود و کیمياگر دهر به هر احساسی رنگی داد و فرمود: بکش! ترس را رنگی داد و رنج را رنگی٬ شوق را رنگی. و فرمود در هم بیامیز و بساز و بکش! در هم آمیخت و رنگ ترس را نیامیخت و شجاعت ساخت. در هم آمیخت و نیامیخت رنج را و مستی ساخت. در هم آمیخت و ساخت معجون پیچیده تری را که شهوت بود و شهوت آنقدر حرام بود که دستش می لرزید و رنگ می ریخت و خود ذره ذره ذره رنگ می باخت تا که رنگش علیل و بی فروغ گشت. رنگ عشق را هم هرگز نیاموخت... آنکه می گوید رنگ زندگی سبز است گفتارش دروغی بیش نیست. چرا که زندگی پرده ایست مواج آمیخته به هزارها زنگ زیبا و زشت.
آنچه که برای او باطل بود نقش عمر بود و هرگز نگفت آنچه که نقاش ازل می دانست...
و اینگونه بود که همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش آمدن زلزله را احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ خطر را احساس کرده بود. حالا شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟
آخرین نوشته ی شیراز...۹/۴/۸۷
پ ن ۱: بهتون گفته بودم که:
اما اگر سراسر کوچه ام را سرراست
و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم
دیگر باورم نمی دارید
سر به بیابان می گذارید...
پ ن ۲: نه ماه شیراز٬ صد سال تنهایی. هیچکس من رو تو شیراز نفهمید. اگر احساس می کردی فردی می فهمتت اگر دختر بود فکر می کرد می خوای مخشو بزنی و اگر پسر بود که اصلا فکر نمی کرد.
پ ن ۳: تنهایی واقعی هیچ لذتی نداره. فکرش رو بکنین: یک لحظه تنهایی واقعی٬٬٬٬٬
پ ن ۴: خب واقعا هیچ کسی منو نفهمید دیگه. اینو می فهمین که کسی منو نفهمید؟؟؟!!
پ ن ۵: از اینکه دارم از این شهر میرم خوشحالم اما خونه ی ما دیگه اون آرامش سابق رو برام نداره. چون من همه جا کم و زیاد رنج می کشم.
پ ن ۶: شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای من بودید چه می کردید؟ ...
پ ن ۷: قرار که روزهای باقیمونده ی تابستون رو سراسر فکر کنم. پاییز که برگشتم شیراز یا میام دانشکده علوم یا نرسیده به شیراز بیمارستان اعصاب و روان باجگاه پیاده می شم...