راستش قبول دارم که بعضي اوقات تنهايي ميشه يه چيزي که بچه هاي تين ايجر هي تو فانتزي هاي دپرسينگ خودشون بهش مينازند اما بعضي وقتها واقعا دلت ميخواد بگي که تنهايي
من هميشه گفتم ماه يه خاصيتي داره که حالا البته تو فصل بهار هم تشديد ميشه. بعضي وقتها واقعا هوس ميکني_فرق نميکنه سيگاري باشي يا نباشي_ که بشيني رو به آسمون ماه رو نگاه کني و سيگار دود کني پشت سيگار هيچکس هم نباشه تو باشي و يه آهنگ ملايم و خيلي پاپيولار از بتهوون- مثلا بگير آپسيوناتهاش-رو گوش کني
شباي بي ستاره هرشب و هر شب دوباره...... شايد اگه نگاه يونگي داشته باشيم ما يه گوهري داشتيم که از دست داديمش در زمانهاي کهن چيزي داشتيم که حالا نداريم اون چيز اونقدر کيفي و اونقدرملموس بود که کمبودش حالا اينقدر ما رو دچار بحران بکنه. اين که بشينيم رو به ماه و آروم سيگار دود کنيم و شايد اميد داشته باشيم که اشکي بياد و البته که نمياد
نميدونم... خيلي وقتها به زندگي خيلي آدمها نگاه کردم و به ذهنم رسيده که بي کيفيت زندگي ميکنند. کيفيت يک زندگي به عمق نگاهت بستگي داره عمق درکي که از يک درد يا يک لذت ميبري. عمق و عمق و عمق
قبول دارم که البته به مرور کيفيت زندگي برام بي اهميت شده. موفقيت در بعضي مواقع اونقدر ذهنم رو اشغال ميکنه که فکر کيفيت کمرنگ ميشه و اتفاقا اين موقعه که هوس ميکنم ماه رو نگاه کنم و سيگار پشت سيگار
البته دروغ ميگم در خيلي موارد يکي اين که من هوس نميکنم ماه رو نگاه کنم اصلا هم دوست ندارم من در اتاقي هستم که پنجره اي رو به ماه نداره فقط يه وسوسه هست يه چيزي شايد يه خوره که در تنهايي يهو و بي خبر يقه ات رو بيخ ديوار ميگيره و نه راه رفتن درد رو دوا ميکنه و نه هيچي شايد اگر اشکي بيايد که البته نميايد
نميدونم وقتي بوف کور رو خوندم يهو و يه نفس خوندم اول و دوم دبيرستان بودم رو تختم به حالت نيم خيز و زير نور آفتاب تا آخر داستان نتونستم حتي صاف بنشينم و کتاب رو بذارم زمين.در حالي که نه چيزي از استعاره ها ميفهميدم نه چيزي از مسايل ديگه فقط اون خوره رو ميشناختم. اون خوره لامصبو
غرور,غرور اگر ميتونستم بقيه رو از آفتي که خودم دچارش شدم نجات بدم بزرگترين خدمت رو به بشريت کردم اگر بتونم. اون روز به سعيد ميگفتم تنها راهش اينه که گريه کنم. اگر بشه اگر بشه
خيلي کارهارو ميتونستم انجام بدم و انجام ندادم و خيلي کارها رو ميتونستم انجام ندم و انجام دادم اولين بار که عاشق شدم بچه بودم و در زمستان عاشق شدم سالها و فصل ها گذشته و من در بهار هم عاشق نشدم
نميدونم قضايا چطور به هم وصل ميشن و يا عاشقي کار سياست چه ربطي به هم دارند نميدونم چي شد که اينجوري شد؟
يادمه بچه که بودم يه قول بچه گانه با خودم گذاشتم يا تا بيست و پنج سالگي زنده نميمونم و يا کارم رو انجام ميدم. يه بخشي از وجودم بزرگ شده و فهميده که يه سري حرفها احمقانه است ميفهمه که چه کاري درسته و چه کاري غلط.اما يه بخش ديگه نه هنوز بچه است و هنوز ايده هاي احمقانه داره. اين بخش همون بخشه که همه دوستنام ميشناسند
شب که ميشه آدما چند دسته ميشن يه عده براشون مهم نيست اما يه عده به غروب آفتاب حساسيت دارند ميشناسم آدمهايي رو که موقع غروب ديوانه ميشند اما بعضيها هستند که وقتي ماه رو ميبينند عجيب به تلاطم روحي مي افتند
سعي ميکنم هيچوقت به اون بخش کودکي مجال ندم. اون بخش احمقانه است و زندگي کيفيت کم و زياد نداره فقط بهتر و بدتر داره يه عده زندگي بهتري دارند و يه عده زندگي بدتري کيفيت زندگي بي معني ترين حرف دنياست
سعي ميکنم هيچوقت ماه رو نبينم. اتاقم ربطي به ماه نداشته باشه و اگر بر حسب اتفاق داشت روم رو برگردونم و نگاه نکنم اما جنون ماه رفتني نيست هوس اين که شب رو نخوابي و رو به ماه بي اين که چشم برداري سيگار بکشي و اشک بريزي اگر که بياد.
کودکي رفتني نيست چيزي که گفته شده و عهدي که بسته شده ماندني است و بد چيزي است اگر چيزي باشه که تنها کننده باشه نه از بزرگي اش بلکه از فرط احمقانه بودنش
يک بار قبلا گفتم همه اش از تنهايي است که آدم خيال برش ميداره که بنويسه اگه نخواي سيگار بگيري دستت و به ماه نگاه کني و اشک بريزي_اگه بياد_س
اي گنج نوشدارو بر خستگان نظر کن.........................مرهم به دست و ما را مجروح ميگذاري
پانوشت۱: آره درسته اين نوشته ادبي نيست و ربطي هم به نوشته هاي قبلي نداره اما قبلا هم که گفته بودم ديگه نميتونم اين فقط درد دلي بود که همينجوري گذاشتمش اينجا
پانوشت۲: ميشه داد زد آهاي مردم.. کلا به هيچم
پانوشت۳:راستش دروغ چرا ....
---------------------------------------------
به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
حضور حضرت حجتالاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی رئیس جمهور محترم و
محبوب جمهوری اسلامی ایران. پس از تحیت، نیک مستحضرید چندی است جمعی از
فرزندان رشید و فهیم این مرز و بوم را به جرم آزادگی و آزادیخواهی و به
انتقام وفاداری نسبت به وعده تحقق جامعه مدنی، و به بهانه اخلال در امنیت
ملی و از سر تنگ چشمی و مدنیت ستیزی، به زنجیر و زندان افکندهاند، و اینک
یک ماه است که قلب بیتاب مروت و چشم پر آب عدالت بر شومی این مظلمه
میتپد و میگوید.
انقراض دولت مستعجل جامعه مدنی و گرفتار آمدنش در طلسم نهلکه استبداد دینی
نشان روشنتر از این نداشت. ناامنی اهل قلم و جریده رفتنشان در گذرگاه تنگ
عافیت و کمبودن طوطی از زغن و شکستن کشتی ارباب هنر و قدر دیدن
ناموسشکنان و بر صدر نشستن قلمفروشان، قصه پر غصه همیشگی تاریخ بلند
دیار ماست. اما این بار حادثهای از لولی دیگر بود. طایفهای از ناصحان و
مشفقان، پیشمرگانه و خوشباورانه، با دل سپردن به وعدهها و خندههای آن
خواجه محتشم، دار اول را بر نقد جان زدند و سودای گنج مرادخانه عیش خود را
ویران کردند و در «عهد شاه شجاع» می دلیر نوشیدند و حکایتهایی را «که از
نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش» بازگفتند و اسرار هویدا کردند و ندانستند که
«درین عهد، وفا نیست» و «عقاب جور گشوده است بال در همه شهر» و آن خواجه
را غم خدمتکاران نیست. و وقتی که ترکان تنگ چشم لشکری بر آن درویشان یک
قبا حمله آوردند: «رفیقان چنان عهد صحبت شکستند – که گویی نبوده است هیچ
آشنایی» و اینک که آن بیپناهان و بیگناهان، یوسفوار، به حکم عسس در کنج
محبس نشستهاند و لقمه اندوه از سفره تنهایی برمیگیرند و در دهان صبر
میگذارند و به خرقه کرامت عرق ستم از پیشانی شرف پاک میکنند، چه پیامی
برای بیرونیان و مدعیان دارند جز اینکه:
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس
جناب آقای خاتمی، آن را که خانهنشین است، بازی نه این است. دریای حق و
آزادی موج خونفشان دارد و «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به
ساکنان خانههای چوبین نفتاندازی آموختن و پروانگان را در آتش معاشقه با
شمع سوختن و شعار دادن و وعدهکردن و وفای آن را از فداکاران بیپناه
خواستن و وفاکنان را به دست جفای قضا سپردن و زجر و زنجیر و خصومت و
خشونت عدالتستیزان را دیدن و سربالا نکردن و همه سخن از لطف و جمال و
جلوه و عشوه حریت و انسان گفتن، و خسروانه خندهزدن و به نامی از حق و
قانون شیرینکام بودن و بر سر فرهادکشان فریاد نکردن، آیا خسران خسروان و
خجلت خردورزان را در پی نخواهد داشت؟
ای عزیز، چوبههای دار را برای اناالحق گویان آماده کردهاند و تو میبینی
و باز هم منصور صفتان را به انالحق گفتن میخوانی و نصرنی نمیکنی؟
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی؟
شما اهل قلم و قدر سخن را خوب میشناسی. در دبار ما بیپناهتر و ناکامتر
از این طایفه از مادر ایام نزاده است. مزرعه نورس جامعه مدنی را چشمان
نمناک همین محرومان بیتوقع، و آزادگان ناآویخته از قلابهای قدرت، آبیاری
کرده و میکند، و اگر این چشمه را هم به خاک بپا کنند، امید سقایت از کدام
منبع دیگر میتوان داشت؟
روزی که دو تن از مهتران کابینه را با مشت و لگد فرو کوفتند و آن عزیز
آشکارا بر آشوبگران خشم گرفت و کشف آن خبر فرمود، دانستم که «پریشانی این
سلسله را آخر نیست». قیاس کردم و با خود گفتم
فروبستن روزنامهای، کم از فروشکستن چشم و چانهای نیست و سبوشکنان اگر
مستحق ملامتند، خمشکنان را چرا نباید زجر و عقوبت کرد؟ و شخص حقیقی اگر
حرمت دارد، شخصیت حقوقی حرمتش کمتر نیست. و دست اگر شریف است، دیده صدبار
شریفتر است و شیر علم را با شیر بیشه چه نسبت است؟ فرزانه فرهیختهای که
مردم دیده روشنایی و شمع خلوتگه پارسایی است، چرا نباید دیدهوران و
شمعصفتان را برتر بنشاند و منزلتی افزونتر بخشد و در دفاع از آنان خروش
بیشتری بنماید؟ از این پیشمرگان که پرچم حریت به دست گرفتهاند و
فداکارانه در میدان عدالت ایستادهاند و سهام سهمگین عداوت را به جان
خریدهاند و پیشروترین مومنان و بانیان جامعهمدنیاند، پس چه کسی باید
دفاع کند؟ مسئول آن همه تهدید و خطر و زجر و ناامنی و محرومیت آنان کیست؟
دستهای ناپاک امنیتستان حمله استبداد دینی را که کمترین عتابی از کهترین
مقامی نمیشنوند چه کسی باید ببرد؟ این نسل امیدوار و فداکار، که دلبرده
ندای جامعهمدنی شدند، و بیاعتنا به توصیههای استبدادفروشانه مشتی
خودکامگان ریاستجو، صندوقها را آبستن آرای آرمانجویانه خود کردند، به
کجا و چه کسی باید تکیه کنند؟ «صعبروزی بوالعجب کاری پریشان عالمی» است.
حرامیان بنگ و افیون را با هم خوردهاند و خاک و خار در چشم مروت میزنند
و تیغ و طپانچه بر چهره حریت میکشند و منادیان جامعهمدنی در بهت و
بساطت، بر جنازه عشاق مدنیت سوگواری میکنند و بر قربانیان معدلت اشک غم
میافشانند: همین و بس.
خاتمی که آمد گفتم فاتحت
است، نه خاتمت، اما اینک به چشم سر میبینم که نامه تعزیت جامعهمدنی را
نوشتهاند و قهوه خاتمت حقوق بشر را خوردهاند، بیپروا شکنجه میدهند و
دست و دهان میشکنند و جریده میدرند و به آزادیخواهان اشتلم میکنند و در
رسم عاشقکشی و شیوهشهر آشوبی استادتر شدهاند و به نام خدای لطیف و دین
حنیف جلوهها میفروشند و عشوهها میخرند و تملقها میکنند و معلقها
میزنند و اینها همه در مسمع و منظر عزیزی است که آمده است تا بساط تبعیض
برچیند و بنای تزویر را فرو ریزد و بر حقوق ضایعشده این قوم انگشت تاکید
نهد و حرمت انسان را به انسان ایرانی بازگرداند و حق را برتر از تکلیف
بنشاند و تحقیق را بر تقلید فزونی بخشد و انحصار و عصبیت را به کثرت بدل
کند و جریان آزاد اطلاعات را سهولت بخشد و عادلانه در را به روی آزادی
بگشاید و آزادی را محدود به عدالت کند و گلوی استبداد را بفشرد و خودکامگی
دینی را گردن بزند، و دین را از تفسیر رسمی دین رها و جدا کند و حق ویژه
برای هیچ طایفهای باقی نگذارد، و دولت و رهبر را مکلف و مهیای پاسخگویی
به مردم کند، و سرپنجه بلفضولان و ربایندگان حقوق مشروع مردم را بشکند، و
قضا نه آلت قدرت که خادم عدالت کند، و نهادها و حزبها و شخصیتهای حقوقی
را رواج و وسعت و عزت بخشد و وزنههای سنگین شخصیتها را که حاجب قانون و
هادم حقوق آدمیانند بفشارد و بتراشد و ناقدان را عزیزتر از منفادان بدارد
و تماشاگری را به بازیگری در عرصه سیاست بدل کند، و خرد بشوراند و شور
بیخردانه را فرونشاند و حق عقل را در کنار حق عشق بدهد و گوهر دین را که
اخلاق است آفتابی کند، و مدیریت علمی را به جای مدیریت غیرعلمی بنشاند و
قانون را جانشین میل و فرمان این و آن کند و به خلفی که دیری است جفا
دیده، این بار درس وفا بدهد.
جناب آقای خاتمی، «از تبسمهای شیر ایمن مباش»! مطبوعات
رکن رکین و حبل متین و ستون رابع و حرز مانع جامعهمدنیاند و در جامعه ما
حتی از احزاب کارآمدترند. پیکار بیامانی که دشمنان جامعهمدنی با مطبوعات
آغاز کردهاند، گواه صحت این تشخیص است، میدانم و میبینم که پارهای از
همکارانتان، که تبسمهای شیر را دیده و مفتون شده بودند و عاشقانه در
ستایش زیبایی و دلربایی آن داد سخن میدادند، از هیبت آن اینک بر خود
ترسیدهاند. شیر آزادی البته مهیب است و هر چه نزدیکتر شود مهیبتر
میشود. عشق به آزادی کافی نیست. ستایشگری محض هم راهی به دهی نمیبرد.
شجاعت همنشینی با این اسدالله کجاست؟ نوبت گفتارهای عاشقانه گذشت. امروز محتاج کردارهای دلیرانهایم.
تهاجم کینهتوزانهای که شوربختانه علیه مطبوعات و امنیت اهل قلم و به قصد تحدید آزادی مشتاقان و دلسوزان جامعهمدنی در
جامعه قانون و در پرده قضا میرود، و گاه به عفونت بهیمیت و سبعیت هم
آلوده میشود، به هیچرو زیبنده قومی نیست که صندوقها را با آرای خود به
رقص و طرب درآوردند و در دل ماتمکده تاریخی این قوم، سماعی فلکی آفریدند.
این تهاجمها هم علت و هم علامت افول و انحطاطند، این قوم شما را
برگامشتهاند تا نه تماشاگر بل پیکارگر با خفت و ذلت و پیامآور و پاسدار
عزت آنان باشید.
آقای خاتمی میبینم که «مخالفان تو موران بدند و مار شدند» و میپرسم آیا این غارتها را، غیرتی در پی نخواهد بود؟
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
اجازه بدهید من به جای شما با این قلمشکنان و حامیان و مشوقانشان،
منذرانه بگویم که در افتادن با اهل قلم، کار خوش عاقبتی نیست. سود و
سرمایه را با هم خواهد سوخت.
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد، هان تا نکنی
اگر دوستند با آنان مروت کنید و اگر دشمنند، مدارا کنید که آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است.
ای پروردگار قسط و قرائت و قلم، بیش از این جریدهها را دریده مپسند،
آسمان ابری اندیشهها را آفتابی کن. بر مزرعه خشک و نورس جامعهمدنی
ایران، باران مدارا و مروت فرو ریز. و دهقان مصیبتزده را دریاب. و لم اکن
بدعاءک رب شقیا. آمین
عبدالکریم سروش
یکم آذرماه 1377
شبي در
کوچه اي زير بي امان نگاهها و رنج ها و بارهاي گران در کوچه اي چنان تاريک پيش
ميروي که هر لحظه گمان بري نه پا پاي گريز است و نه دست دست دفاع و نه.....
کوچه تنگ
و تاريک و باز هم زير نگاه؟ مگر چه رفت مردي را که قبل از اعدام بي حس مرگ خواهانه
و بي حس مرگ گريز نوشت مرا ببوس
( ميدانم.
ميخواهي با لبخند پندم دهي که اينها داستان است و شعر را افسري در پاي اعدام
نسروده و ميدانم که ميداني که ميدانم و ميدانم که ميداني براي من افسانه اي که
توسط مردم ساخته ميشود بسي واقعي تر است از واقعيتي که براي مردم ميسازند)
مگر بوسه
چه داشت؟ جز ثمري تلخ و مانده اي ناتمام؟ بوسه خود صداي مرگ ميدهد آنگاه که همه صداي
بوسه مرگ را در گوشمان ميشنويم
نه در پيش
و نه در پس نه مرا ياري هست و نه مرا راهي هست آسمان رنگ خون دارد و زمين آشوب
جنون
هر روز
دردي و هر روز رنجي. آشوبي و ويرانه اي
مرا صدا
کن. در کوچکترين زواياي وجودت تا آنجا که ميتواني و توان داري مرا صدا کن. مرا چنان
صدا بزن که بدترين و سياه ترين و پليد ترين ها مرا ترک گويند و تنها تو باشي . تو
باشي و درد و اشک چنان صدايم کن که نفرت از بدان جاي خود را به نفرت از بدي دهد
تو را صدا
ميکنم. در تلخ ترين روزهايم و در سياه ترين لحظاتم تو را چنان صدا ميزنم که تورا
شايسته است تو را چنان صدا ميزنم که عجيبترين لحظات و شگفت ترين مخلوقات راست. تو را
صدا ميزنم آنگاه که سخت ترين لحظات و دردآورترين ثانيه ها بر من هجوم آورند تو را
چنان صدا ميکنم که فقط توراست....
شبي و کوچه
اي باريک و تنگ و تاريک و سرشار از نگاههاي انبوه و نه پاي گريز و نه دست
دفاع........
پا نوشت
1: مرا تواي ترانه ام.... به اين خراب خانه ام
پانوشت2:
سلام علي! تو تو اون دانشگاه چه غلطي ميکني؟ تا حالا 9 نفر از بچه ها از اعتصاب
غذا غش کردند بيانيه تونو بذار لاي جرز ديوار
پانوشت 3:
علي! تو نميتوني مثل آدم زندگي کني؟ هر سري ميگي سياستو ميذارم کنار و دوباره از
اول؟ لامصب تو ميدوني هيچ عددي نيستي؟ ميدوني هر کس حوصله اش سر بره به راحتي
دهنتو سرويس ميکنه؟
پانوشت4:
علي ول کن اون سياست سگ مصبو اين جلسات فلسفمون مونده رو زمين
پانوشت5: ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم،
ميان پرنيان غنوده بود.
در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش ، سرود
واپسين سروده بود.
بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.
به راه ديگر شوری ديگر در سر دارم
به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با
صبحی
روشن تر دارم...
مرا ببوس
اين بوسه وداع
بوی خون می دهد
آنچه که می خواهید بخوانید که بدانید تا نمانید. بیست سال است که تک تک سلول های مرا با خاک دیگری یا شاید خودم آمیخته اند که اینک بنویسم آنچه را که می خوانید. بیست سال است که زمان در انتظار است تا رسالت خود را به انجام برسانم٬ تا بنویسم٬ که بخوانید٬ بدانید تا نمانید. با اینکه می دانم آنچه را که تا به امروز گفته ام می دانید و تکراریست برای مکررات بی وقفه شما آدمیان تا باز هم به تکرار بدانید آنچه را که روزی از ازل می دانستید. آنچه که می نویسم تنها از آن خود نیست و اگر می پرسید از کجا آمده می خواهم بگویم که آن روز که نوشتن را آغاز کردم دست دیگری در دستانم بود تا یاری کند مرا برای نوشتن تک تک کلماتی که شما می خوانید. که بخوانید آنچه را که باید بدانید با اینکه من هنوز فریاد می زنم تک تک کلماتم را روزی شنیده اید و اینک به همت دستان توانگری که در دستان من بوده است٬ رقص و شادمانی واژگانی را خواهید دید که پرده از اسرار بر کشیده اند تا باز هم بدانید که نمی باید بمانید
هشیار به صد شوق پرید از چمن ما
صد جای جهان را چمنی کن ز تن ما
می گشایم پرده از اسراری که زاده ی زمان است و من. و اگر چیزی جز من و اسرار زاینده ی اسرار باشد دیگر اینان را ارزشی نیست چرا که من خاکم و آبم و آتش هستم و باد، و اگر کمی گستاخی ورزم خواهم توانست گفتن که اینک نیمی از زمان منم و خورشید و نورش که در ساختن من خود را سهیم می دانند زاده ی نیمی دیگر از زمانند. عشق منم و رنج منم٬ خیال و وهم منم و امید روزهای بی کران بهتر نیز منم. و اگر در آنچه که می گویم ترسی باشد دیگر من نه منم و زمانی هم از آن من نبوده است...
گشودم پرده از اسراری که زاده ی زمان بود و من که با دستان پر توان امید٬ مخلوقم٬ که روزی در دستانم بود ( و هست) می توانم آشکارا بگویم که چه بود راز گشودن اسرار ...
در هوایی بارانی خوابیده بودم٬ سر به سوی زمین، در فضایی مملو از هوای آبی پر رنگ و باران همچنان می بارید. آنک ازلی را می دیم که همگی مخلوق من نبود٬ و او آب بود. به خود می گفتم دلاور بر خیز اما خواب چشم هایم را ربوده بود. دوباره به خود گفتم دلاور برخیز و باز هم خواب من سوی روی دلربای خود می کشاند و شاید هرازان بار شد که خود را فرا خواندم تا آنکه لحظه ای بزرگ بر پای ایستادم و دیدم که آب و باران را محو عظمت خویش کرده ام و آنان بر آستانم سر تعظیم فرود می آورند. خود را بوسه ای دادم و به راهم رفتم...
و چون از آب گذشتم اینک آتش بود که جان مرا می گرفت و مرا به دام خویش می کشاند. آه این آتش مغلوب چنان بود که می خواست مرا گرمتر و گرمتر سازد لیک نمی دانست که خورشید زاده ی من است و زمان. و اگر خورشیدی نباشد آتشی هم نیست آن چنان که اگر روزی او نبود من نیز نبودم. فرا خواندمش و اسرار را به او گفتم. آتش آرام آرام خاموشی گرفت و بر آستان من خود را به فنا سپارد...
و من خاک بوده ام. از خاک بر آمده ام و او کماکان بر این باور است که من باز هم به سوی او باز می گردم. میان آزال ازلی و ابدی اوست که قدرتمند ترین است و اگر ترسی مرا فرا گیرد پیروز اوست و بازگشت من به سوی او خواهد بود. و مرا که دیگر از ترس باکی نیست می خواهم فریاد کنم:
جهان گر جمله از من رفت گو رو..................به مشتی خاک ریزم طرحش از نو
و اما اینک اوست که باز هم مرا اسیر خود ساخته. چه بگویم؟ نیمی منم و نیمی زمان. و این زمان است که نابود گر است و خود درمان هر درد٬ و زمان آشنا به هر چاره ای. خاک را در حصار زمان می کشم و می روم به سوی باد...
باد ترسان گذراست. رخت بر می بندد و از دو سوی این قدرت لایزال٬ آدمی را می گویم٬ می گذرد و می رود به سوی ناکامی٬ که شاید سر به سوی ترس٬ سر به سوی مرگ داشته باشد...
اکنون دیگر من مانده ام و زمان. نیمی منم و نیمی زمان و مرا با او جنگی نیست که هر دو دوستیم و خالق. خاک و باد و آب و آتش از ماست و دست در دستان یکدیگر می گذریم از این سوی جهان به سویی که تنها من باشم و انسان باشد. زمانی که نیک می داند چه موقع باید از آنجا هم گذشت٬ که باز هم برویم و برویم و فریاد کنیم :
هشیار به صد شوق پرید از چمن ما
صد جای جهان را چمنی کن ز تن ما
پ ن ۱: پیشکش م.شریفی٬ سبک باری کن و بخوان آنچه را که نالیده ایم.
پ ن ۲: علیرضا درست می گه!! یا نظر ندین یا اگر نظری میدین بی ربط نباشه
پ ن ۳: خب بابا جان علیرضا درست می گه دیگه!!! بازم باید بگم؟!!!
پ ن ۴ یادم رفت اول متن بنویسم٬ این نوشته حوصله ی زیادی می طلبه٬ اگر ندارین نخونین
پ ن ۵: اصولا هنوز انسان نماهایی هستن که زندگی رو بی ارزش بدونن و از اون بدتر خودشون رو هیچ. این مرض مسری به اساتید دانشگاه هم سرایت کرده! حیف که هنوز کارم گیر نمرشه! اما پیشاپیش می گم که تف به گور خودت و جد و آبادت...