تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
ولاگ عروسي خون قصد دارد در ماه اول تابستان پرونده اي براي لورکا آماده نمايد دست دوستاني که مايل به همکاري در اين امر هستند را صميمانه ميفشاريم
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 22:8  توسط عروسی خون  | 

1مرد جلوي روش نشسته بود  با چشماي ترسو عين گوسفندي كه به مسلخ ميره . چاقو رو تو دستش چرخوند دسته چاقو خيس عرق شده بود انگار كه از تيغه اش خجالت بكشه. به مرد نگاه كرد و با خودش فكر كرد

2-مرد تكون نميخورد جلوش با يه چاقوي بزرگ و دسته صدفي وايستاده بود. چاقو دندونه دار بود و احتمالا درد زيدادي داشت. زبونش رو تو دهنش چرخوند و عجيب اينكه همزمان مرد جلو روش هم چاقو رو تو دستش چرخوند

3) مرد اعصابش رو خورد كرده بود. نه اينكه بار اولش بوده باشه قبلا خيلي بار اين كارو كرده بود اما امروز يه چيزيش شده بود اين مرده هم خيلي ساكت بود نه حرف ميزد و نه التماس ميكرد

4)نميدونست اگه مرد همينطورجلوش وايسته چقدر ميتونه دووم بياره و داد نزنه اما مرد همونجا وانيستاد يه بار ديگه چاقو رو تو دستش چرخوند و اومد طرفش

4) بي خيال شد با خودش گفت اين هم مثل بقيه.چاقو رو تو دستش چرخوند يه تف انداخت رو زمين و خيز برداشت. مرد از اونچيزي كه فكر ميكرد خيلي فرزتر بود. بلند شد. صندلي رو از زيرش بلند كرد و محكم زد بهش

5) از طبقه پايين صدا نميومد قهوه دوم رو كه ريخت گذاشت روي سيني و پله ها رو رفت پايين ميخواست از شوهرش بپرسه چرا انقدر ساكته كه صداي كشيده شدن صندلي و داد زدن يه مرد اومد.يه مرد غريبه

6) سريع بلند شد. دستش رو برد پشتش و پشتي صندلي رو گرفت و چرخوند و صندلي رو محكم زد به مرد. انتظار داشت مرد بيفته امانيفتاد. ولي تعادلش به هم خورد و انتظار داشت كه مرد چاقو رو بندازه اما ننداخت ولي دسته چاقو تو دستش شل شد

7) يه لحظه دنيا جلوي چشماش تاريك شد ولي فهميد كه اگه بيفته يا چاقو رو بندازه كارش تمومه پس با هر زحمتي كه شده نه چاقو رو انداخت و نه خودش افتاد اما مرد اومد طرفش و حس كرد كه به هر حال كارش تمومه

8)سيني قهوه ها رو گذاشت رو پله ها و آروم اومد پايين .قلبش سريع ميزد و الكي نگران بود. اين عادت بدش بود كه باعث ميدش شوهرش هميشه بهش بخنده . وقتي رسيد پايين مرد رو ديد در حالي كه به عقب تلو تلو ميخورد و به زور چاقو رو تو دستش نگه داشته بود

9) با خودش گفت قبل از اينكه بتونه دوباره خودش رو جمع و جور كنه بايد كارش رو تموم كنه پس اين دفعه اون خيز برداشت مرد گيج ميزد و از ترس كپ كرده بود و نگاهش دودو ميزد وكه يهو به يه چيزي ثابت موند

10)با خودش فكر كرد كه آخرين لحظه عمرشه. سعي كرد خونسرد باشه و بتونه تعادلش رو حفظ كنه و به مرد كه به طرفش مياد توجه نكنه و يهو زن رو ديد كه از پشت مرد پيا شد و به زن خيره شد

11)مرد تلو تلو ميخورد و شوهرش انگار كه چاقو رو نميديد به مرد نزديك ميشد نگاه مرد دودو ميزد كه يهو روش خيره شد از نگاه مرد چندشش شد و از ترس جيغي كشيد

12)مرد كاملا بهش نزديك شده بود كه زن جيغ كشيد جيغ زن اون رو به خودش اورد و باعث شد كه همزمان مرد روشو برگردونه و به زن كه احتمالا زنش بود نگاه كنه فرصت خوبي بود درنگ نكرد چاقو رو محكم به سينه مرد فرو كرد

13) جيغش باعث شد تا مرد كه تلوتلو ميخورد مثل يه معجزه بتونه صاف وايسته و چاقو رو محكم و سريع تو هوا بعد از يه قوس ظريف تو قفسه سينه شوهرش كه برگشته بود بهش نگاه كنه فرود بياره. از ترس از پشت افتاد به زمين

14)دنده هيا چاقو رو تو قلبش احساس كرد همونطور كه فكر ميكرد درد داشت. چشماش انگار كه بخواد آخرين سهمش رو از دنيا بگيره با سرعت به همه جا چنگ مينداخت و بعد يهو گفت: اه. كثافت

15)چاقو رو تو قلب مرد فرو كرد و آخرين حرف مرد رو شنيد و بعد يهو دوباره چشمش به زن افتاد كه از ترس و شوك افتاده بود رو به زمين و دامنش از رو پاش كنار افتاده بود

16) شوهرش كه افتاد رو زمين دوباره به خودش اومد. نگاه مرد رو رو خودش حس كرد و سعي كرد بلند شه و از پله ها بالا بره . سعيش نيمه موفق بود و چار دست و پا از پله ها بالا رفت

17) زن رو ديد كه سعي ميكرد از پله ها بره بالا و دنبالش دويد و وسط پله ها پاي زن رو گرفت وكشيد . دست زن رو ديد كه بالاتر به نرده هاي پله كنار يه سيني با دو تا قهوه گره خورده بود. پاي زن رو با خشونت بيشتري كشيد و دست زن ول شد

18) دست مرد رو دور مچ پاش حس كرد حالت تهوع داشت و ميترسيد . سيني قهوه رو ديد كه هنوز اونجا استوار ايستاده بود و تماشا ميكرد. وقتي مرد يه بار ديگه وحشيانه پاش رو كشيد نرده رو ول كرد

19)زن تسليم شده بود و كف از دهنش زده بود بيرون.روش رو از صورت زن برگردوند و زن رو به پايين پله ها و كنار جسد شوهرش كشوند زن نيمه هاي كار از هوش رفت

20) وقتي به هوش اومد مرد رو ديد كه قهوه ِ دوم رو ميخوره و چاقوي دسته صدفي رو تو دستش ميچرخونه همه چي يادش اومد و عق زد . همزمان كه بالا مياورد مرد رو ميديد كه قهوه رو روي ميز ميذاره و دود سيگارش رو فرو ميدهد

21) قهوه رو روي ميز گذاشت و شروع كرد تا در خيال راحت سيگار بكشد زن رو ديد كه بالا مياورد و اعصابش خورد شد. چاقو رو چرخوند و به طرف زن رفت موهاي زن رو گرفت و چاقو رو دور گردن زن چرخوند. به پولي كه گيرش ميومد فكر كرد

22) از فكر اومد بيرون يه تف رو زمين انداخت و خيز برداشت. مرد از اونچيزي كه فكر ميكرد خيلي فرزتر بود. بلند شد صندلي رو اززيرش بلند كرد و محكم زد بهش...

23)....

24)...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 22:45  توسط عروسی خون  | 
به راستی چه پاک سرودند آن قومی که سکوت، چون حصار مرگ اندودیست که در لا به لای گذر ماهی، که دلخوشی را می تاباند و نور زیبایش امید است، تا ماه همچنان ساکن بماند و بماند و بماند تا بماند و نماند و دیگر نماند...

از حیث سکوت چامه ای خواهم ساخت تا به دار آویزد خود را. که ویران کرد مرا و من هنوز در کنج ویرانه ای، چون دیوانه ای امید به ساختن خود دارم و به راستی نمی دانم خواهم توانست ساخت؟ : لعنت خدا بر تو باد اس سکوت...

آواره گشته ام در جایی زیر رسوب رودخانه ی زمان با آن آب زلال و چشم انداز خیره گر، و همچنان می ترسم که چشم هایم را دوباره بگشایم  که در نا کجایی چون اینجا محبوس گشته ام. اگر پلک بگشایم دیگر چیزی نخواهم دید جز ترس ترس ترس... با این همه فریاد می زنم تا هر چه را که بوده و نبوده را نابود سازم... اما اکنون منم و زمان و آب گل آلودی که از لا به لای آن برخاسته ام که روزی و زمانی رودخانه ی قشنگی بود!!!...

اسیر و مست افتاده ام میان دو دریای بی کران چشمهایت و ستایش می کنم آن لبی را که فریاد کند دوستت دارم تا شاید لحظه ای آرام گیرم و آنگاه دیگر چیزی از من نمانده باشد جز عشق بی کرانی که به تو و چشم های تو و لب های تو و فریاد داشته ام...

 

پ ن ۱: بعد از چند ماه بیشتر از این چیزی ندارم که بنویسم

پ  ن ۲: ساعت ها سکوت، روزها سکوت، ماه ها سکوت و اینک فریادی به همت بی کران خودم و مردانگی بزرگ مردی که پدرانه مرا یاری کرد: دکتر محسن کیانپور

پ ن ۳: شاید بزرگترین شانس زندگی من بود که در مدرسه با عشقی بی کران به المپیاد شیمی در تابستان ۸۳ با علیرضا سر کلاس های المپیاد آشنا شدم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 14:40  توسط عروسی خون  | 

هميشه کسي هست که درد کشد

وکسي هست که بار به دوش کشد

و کسي هست که مقصر باشد

و کسي هست که بد باشد

همواره ديوانه اي هست براي سنگ خوردن

 ابلهي هست براي زخم خوردن

و دلقکي براي کنايه خوردن

و ناتواني براي حسرت خوردن

ديوانه اي ديدم که بالا و پايين ميپريد

و شوقش مي پريد

و بر ديوار مي نوشت:

((هميشه کسي هست براي شعر خواندن))

صبح ابي است

و شب آبي است

ستارگان در شب ميدرخشند

و خورشيد ستاره ايست در روز

و من غمگين

و دشمن ناشاد

ديوانه از جنگ مينوشت

و از صلح

اشک ميريخت

و ميخنديد

و بالا و پايين ميپريد

وقتي ديوار رسالت پر شد

عزم کرد

و نوشت

((ابي روز را تقصير به گردن خورشيد است

و ابي شب را تقصير به گردن ستارگان))

درد نافرجام بود

و بار بر برزخ زمين

و تقصيرات بي قاصر

و سنگ ها هدف ميجستند

و زخمها پيکر مي خواستند

و کنايه ها جاي نيش

و نوش حسرت در حسرت نوشا

و من درد کشيدم


و بار به دوش کشيدم

و مقصر بودم و

بد شدم

و ديوانه

و ابله

و دلقک

و ناتوان شدم

آنگاه از شوق

بالا و پايين پريدم

و بر ديوار نوشتم

((هميشه کسي هست براي شعر خواندن))


پا نوشت 1:
ما امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه كرديم پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لي] انسان آن را برداشت؛ راستي او ستمگري نادان بود.
پا نوشت 2: آسمان بار امانت نتوانست کشيد....
پا نوشت 3: ديوانه را ديدم,چشم در چشم
پا نوشت 4: در ميدان رسالت مسجدي است که پشت ديوارش ديوانه اي مينويسد ديوار پر شده از نوشته مردم ناديده ميگيرند ديوانه را. همانطور که مسجد را
پانوشت 5: سر هر کوه رسولي ديدند,ابر انکار به دوش آوردند



+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 21:58  توسط عروسی خون  | 
اين دل شيداي سبک بار مرا

تو ببين

اين ره آشفته و ويران مرا

تو ببين

اين سر و انديشه حيران مرا

تو ببين

من اگر افتاده

من اگر سردر گم

من اگر کوه غمي بر سر دنيا آوار

تو نگهدارم باش

و تو غمخوارم باش

تو ببين

من اگر ناشنوا

من اگر ايستاده پس ديوار سکوت

تو شنيدارم باش

تو نگهدارم باش

دست پنهان دلي در غم ميکوبد

پلک چشمان تري رد آن ميشويد

دل غمگين مرا

نه سر انجامي هست

نه که فرجامي هست

تو سرانجامم باش

بخت و فرجامم باش

سايه ي اهرمني پس مه ميبينم

نه تواني دارم,نه اميد کمکي

تو اميد من باش,تو توان من باش

نه دگر حرفي نيست , همهمه ي گمشده ايست

سخنم باش تو پس

يوسفم باش سپس

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 15:59  توسط عروسی خون  |