تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي

يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست

هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!

نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد و نيامد نوروز !

نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است

دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

نعمت آزرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:30  توسط عروسی خون  | 

از دیرباز که منورالفکران ایرانی سودای تجدد در ذهن خود پروراندند و بعد از اینکه تجدید! شدند هوس انتقال این اسب تروای زیبا را به جامعه کردند ملتفت امر مهمی شدند:"فرهنگ عامیانه"

روشنفکرانی که در فرنگ شیفته سینماتوگرافی و تیاتر و اوپرا و ... شده بودند دریافتند در انتقال این هدایای فرنگ جامعه آغوشی باز نکرده و این اولین صحنه رویارویی عوام و خواص بود

در اروپا البته "فرهنگ عامیانه" معنای متفاوتی داشت چرا که فرهنگ دوران تجدد زاییده قرنها سنتز فرهنگ پیشین خود بود فرهنگی که بسان سفره ای میماند که خواص و عوام هریک سهمی در خور خود و به سلیقه خویش برمیدارند و دو فرهنگ از یک آبشخورند هر چند در صدد تحقیر یکدیگرند.

اما در ایران منازعه صورتی دیگر داشت,روشنفکرانی که قسمتی از تابلوی هفت رنگ فرهنگ فرنگ(قسمت باب دندان خواص) را به نام تجدد قاب کردند.و مسافران از فرنگ برگشته ای که خود را منورالفکر جا میزدند ( و در واقع الینه شده هایی بودند که نه فرهنگ را شناختند و نه فرنگ را) و همه ریز و درشت فرنگ را به رسم شانسی و به شیوه مالوف قصا و قدر به ایران اوردند و چون قوه تمییز نداشتند همه را فرهنگ خواص قالب کردند.

این آش هشت رنگ البته بعد از ورود نسل دوم روشنفکران(انتلیجنسیا یا روشنفکران مبارز) که فاصله خود را با روشنفکران نسل اول(انتلکتوئل ها یا روشنفکران ایده پرداز) حفظ میکردند شورتر شد بعد از ورود این شهسواران بود که بحث تعهد(به تعبیر سارتری(ingagmentودر موقعیت(باز به تعبیر همان گوهر تابناک! Statement) باز شد و گونه ای دیگر رده بندی باب شد! تولستوی چون در مسیر درخشان تاریخ قرار نداشت روشنفکر نبود.اين نسل که چنان با توپ پر شروع کرده بودند که هنوز نيامده کار را چنان بر بيضايي سخت کردند که در شب شعر گوته در اوج حرفهاي انقلابي به آنان گفت: سانسور خود شماييد,شماييد که عرصه را بر نويسنده سخت ميکنيد,من اگر بخواهم نمايشنامه اي از يک دهقان قرن 7 ارائه دهم اشکال ميگيريد که چرا از قوانين ماترياليسم ديالکتيک چيزي نميداند.

و اينچنين بود و اينچنين رفت که سوداي فرهنگ اسود مسودات ما شود اينگونه است که نه فقط عوام که خود روشنفکران نيز در معناي فرهنگ خواص سرگردانند يکي باخ و شوپن گوش ميدهد يکي pink floyd ديگري باب ديلان و حتي ديدم بعضي با ادعاهاي روشنفکري کريس دي برگ گوش ميدهند يکي تولستوي ميخواند يکي گورکي ميستايد يکي فلوبر يکي شکسپير يکي در تب سياست ميتابد يکي به تکنيک مينازد يکي.....  و معلوم است در کشوري که داعيه داران فرهنگش سردرگم باشند مردمان آن ديار سراپا گمند

و دنيا بر مدار منطق ميچرخد(و براي ما ايرانيان چه خوب بود اگر اينگونه نبود)و اين منطق اقتضا ميکند که فرهنگ  ما معجون عجيبي باشد که هست و اقتضا ميکند که سينماي ما چيز هچل هفتي باشد که باز هم هست

و يک سينماي درب و داغان ورشکسته يا رکوردي مربوط به فيلم اخراجيها و آن وقت ادعاهاي عجيب درباره رهبري سينماي مستقل جهان و يک ادبيات يارانه اي که روشنفکرانش صمد بهرنگي ميخوانند و کوييلو و جلال آل احمد و  مردم عادي  بامداد خمار و دختري در غروب دبي و روشنفکراني که به غلط هر عامه پسندي را زرد ديدند و هرچه که مردم نپسنديدند را قبله مقصود ديدند و جالب است که خيلي از موارد مورد پسند روشنفکران اتفاقا زردند(و از اين دسته ادبيات مبارزه خيلي مثال دم دستي است و عرفان هاي نفهميده و نجويده) و در اين ملک هميشه آباد که گويا مقدر است همه چيزمان به همه چيزمان بيايد اين قصه پر غصه عرصه فرهنگ ماست و رازگشايي اين مشکل ميسر نميشود مگر با فهم دقيق آن.   

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 3:15  توسط عروسی خون  | 

كلاغهاي روي درختا پر كشيدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت. افتاد رو زمين كنار دو تا قبر و يه دختر و تك و توك چن نفر.

زن كنار گاز وايساده بود غذا رو براي بار هزارم نگاه كرد بعد اومد روي مبل نشست به ساعت روي مچش نگاه كرد و بعد به ساعت روي ديوار به عكس روي ديوار و به ساعت روي ديوار بعد رفت آشپزخونه و غذا رو نگاه كرد  دوباره برگشت روي مبل نشست و دوباره ساعت رو نگاه كرد

تلفن رو برداشت و شماره گرفت:الو

يهو يادش اومد كه دخترش سفارش كرده بود از زندان نپرسه لبش رو گزيد:سلام عزيز دلم كجاييد شما دوتا؟

صداي پسر كه ميخنديد شبيه صداي ديگه اي بود شوخ و نرم يادش اومد:سلام خانوم خانوما

-سلام نميخواي يه سر به زني به ما؟زن و بچه ات اونجا تو جبهه است لابد ما كه خانوادت نيستيم؟

مرد خنديد شوخ و نرم:آره زنم صدامه داريم ميريم بهش برسيم

صداي پسر دوباره زن رو برگردوند:الو مامان اونجايي؟گفتم من و نازنين داريم ميايم

-باشه عزيزم منتظرم

زن دوباره رفت و غذا رو نگاه كرد بعد برگشت و به عكس رو ديوار نگاه كرد نوار سياه روي عكس بردش به خاطرات دور

خاك اطراف قبر نرم بود و جاي چنگ چنگ زدن زن روش ميموند يه عالم آدم اونجا بودن وپسر كوچيك جدي و مطمئن ايستاده بود يه لحظه زن ديدش كه پسر كلاغها را نگاه كرد كلاغهاي روي درختا پر كشيدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت. افتاد رو زمين كنار دو تا قبر و يه دختر و پسر و يه عالمه آدم

    زنگ در خورد زن دويد طرف درو بازش كرد و پريد بغل پسر دختر نگاه ميكرد و لبخند ميزد دختر گفت اجازه هست مابيايم تو؟پسر شوخ و نرم خنديد و يكدفعه گفت: آخ يه چيزي يادم اومد فرز رفت بيرون زن گفت چي شد اين؟ دختر خنديد وگفت برات يه چيزي درست كرده زن رفت كنار پنجره  پسر رو ديد كه از خيابون رد ميشد كه به ماشين برسه نرسيده وايساد به كلاغاي رو درخت نگاه كرد قبل از صداي ترمز ماشين آخرين چيزي كه زن شنيد صداي پر زدن كلاغا بود

قبر مرد بود و قبر پسر كنارش چند تا درخت لخت و چن تا كلاغ و يه زن و يه دختر وتك وتوك چن نفركه آروم رو زمين نشسته بودن و گريه ميكردند سگي اونطرف تر پارس ميكرد دنبال غذايي يا سگ ماده اي شايد. آسمون رنگ كدري داشت روشن اما زشت زن به كلاغها نگاه كرد و براي اولين بار چيزي رو ديد كه پسر ميديد و مرد شايد. كلاغها پر زدند و رفتند يهو و دل زن كه قبلش سنگين شده بود خالي شد و از هوش رفت افتاد رو زمين كنار دوتا قبر و يه دختر و تك و توك چن نفر. بارون گرفت.

زن چند ماه بعد به زندان رفت
+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:56  توسط عروسی خون  |