تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي

 

به خود پناه برده ای، بی هیچ استواری،راه می روی بر روی دو ستون نیمه موازی پاهایت که اگر می دانستند که به تو تکیه کرده اند هیچ گاه در هیچ کجا یکدیگر را قطع نمی کردند. دستهایت خشکیده است، یادگار قریب به شش ماه تنهایی در میان همگان که خشکسالی اینگونه دستی عذابی خواهد بود برای من و بی شک آتشی برای تمامی شماها. دست هایی که ماندگار از خاک و باغچه و سبز شدن بود روزی، اینک، اکنون ذره ذره ذره خود به خاک می رود...

 

مرفهان بی درد، همان هایی که نباید دست به قلم ببرند و چیزی بنویسند. بدبخت! همان قدر که تو ، توی درد دار و من درد دار نوشتیم و غمی بر غم های جهان افزودیم، کاغذی را تباه کردیم و با گریه های پست خود خاطرش را به زباله دان تاریخی انداختیم که یاد بود ابلهانی چون من و تو را زنده نگه می دارد (که اگر آن قدر بی ارزش نباشیم که نگه بدارد) دیگر بست نبود؟چه کرده ایم پیر ابله می دانی؟ چه کرده ایم با خود و با مردمان و با با دنیا؟ آیا جز این بود که دردی بر خاطر شاد مرفه بی درد نشاندیم و که شاید توهم فرماییم که دردی از دردهای خود زدوده ایم؟ با اینکه درد را می پرستیم و خود را مخلوقی برتر می شماریم چرا که هر لحظه در مردابی سرد آکنده از خون دل مردگانی چون من و تو بیش تر غرقه می شویم، و هر لحظه پایین و پایین تر میرویم...

 

خیلی زود پیر شده ام، خودم هم این را خوب می دانم. با این همه هنوز زندگی را دوست دارم و برای ماندن تلاش می کنم. اگر می خندم برای ماندن است، گریه ام برای مرگ. رفیقانم برای ماندن است، دشمنانم برای مرگ. عشقی که می توانستم روزی بورزمش برای زندگیست و نفرت های بی شمارم کماکان برای مرگ. آری مرگ و زندگی برای من به مساوات تقسیم شده...

 

عاقبت روزی آتش می زنم خاطرات شما، نوشته هایم و خودم را. پس بیایید من و شما و خاطراتتان و نوشته هایم همگی از من فرار کنید. جایی را سراغ دارم که تمامی شماها و من، در آنجا می توانید پناه داشته باشید تا شاید اگر روزی، شبی، جایی، دلی، احساس مرده ای و حتی قطره ی اشکی به تفتگی شراره های گداخته آتش گرفت همگی در امان باشیم و دست در دست یکدیگر شاد باشیم و در امان...

 

 

پ ن1: آنقدر از دور به تماشای زندگی دیگران ایستاده ام که به راستی زندگی برایم عجیب شده.

 

پ ن 2: راستی چرا هر کسی که از دور زندگی من رو نگاه می کنه لذت می بره و اگر من از دور و نزدیک زندگی کسی رو تماشا کنم دیوانه می شم؟

 

پ ن 3: کسی نیست که بخواد نوشته های من رو نقد کنه؟ اصلا کسی هست که نوشته های من رو بخونه؟

 

پ ن 4: شیراز، چهار راه ادبیات، دانشکده ی علوم، پردیس ارم، تپه، باجگاه، خوابگاه دامپزشکی، اتاق 301، دانشکده ی کشاورزی، سلف و سایت کشاورزی همگی برای من شدن یه علامت سوال بزرگ.

 

پ ن 5: علیرضا ای کاش یک بار دیگه می اومدی شیراز تا می شد فقط یک بار دیگه به همه چیز بخندیم.

 

پ ن6: به دل نگیرید! خودم هم موندم برای چی دارم می نویسم. آخرش که چی؟ که چی؟ ( می خواستم یه جمله بنویسم، اما واقعا ترسیدم همگی سر به بیابون بگذارید...)

 

پ ن7: شبو بر گردون به اول، زیر موسیقی بارون...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 17:31  توسط عروسی خون  | 

این چند وقته یه علامت سوال بزرگ روی سر من قرار گرفته و اونم اینه که واقعا چرا ادبیات معاصر ایران اینقدر غمگینه. اصلا انگار بین شاعرای بزرگ و کوچیکمون و نویسنده ها و وبلاگ نویس ها و هر چی که به ادبیات ربط داشته باشه انگار یه فضای رقابتی پیش اومده که هر کسی که غمگین تر بنویسه برندست!!! البته این روند در وبلاگ خود ما هم بوده متاسفانه!!!

 

دوم اینکه                                                                                                        من نمی فهمم که این چه رازیه که بزرگ و کوچیک ما ارادت عجیبی به نصیحت کردن دارن. درطول تاریخ ایران این موضوع کم دیده نمی شه اما به دلایل مختلف از گفتن بعضی از اون ها معذورم!!! که البته اگر سری به تاریخ معاصر بزنید و یا خیلی نزدیک تر از این صحبت ها موارد عجیبی رو پیدا خواهید کرد!!! اما یکی از اونها ماجرای نصیحت ترک ترکها شهریار در نامه ای خطاب به آلبرت آنشتاین بوده!!!

 

سوم اینکه

در این وبلاگ آزادی نظر به طور تمام و کمال وجود داره و هر چه دیدید و شنیدید حق انتقاد دارید اما اعتراض نه!!! در غیر این صورت بیرون!!!

 

 چهارم اینکه

واقعا ادبیات ایران در حد ستون ضعیف و جنازست که شهریار شده شاعر ملی ما!!!

 

پنجم اینکه

بریم سراغ ماجرای پیر ترکستان و نامه اش به آلبرت:!!!

 

انیشتینا تو کفتاری تو از ملت چه می خواهی؟

و یا عقرب و یا ماری تو از ملت چه می خواهی؟

 

تو  داری  بربری  نان  و  پنیرت  هست  پا  بر  جا

گمی(غمی) دیگر مگر داری تو از ملت چه می خواهی؟!

 

ولیکن نیک می دانم که غم از چه کس داری

کنی اینگونه رفتاری تو از ملت چه می خواهی؟

 

تو وقتی کودکی بودی معلم گفت که تو خنگی

و تو آن عقده را داری تو از ملت چه می خواهی؟

 

و آن گه که شرودینگر به تو گفت صاف و صادق گون

که تو هستی سگ هاری تو از ملت چه می خواهی؟

 

و آن مادر فلان هیتلر که فیزیکت یهودی خواند

غم تو گشت تلنباری تو از ملت چه می خواهی؟

 

و یا آنگه که لامپ خانه سوزاندی و مادر گفت

برو در گنج انباری تو از ملت چه می خواهی؟

 

برو پیش روان اشناس و درمان کن تو عقده را

راه این است بلی آری! تو از ملت چه می خواهی؟

 

بلی آری که تو عقده همی داری و راهش هست

همین فن روانکاری! تو از ملت چه می خواهی؟

 

نبینم  نشنوم  دیگر  که  افکار  اتم  داری

که سرویست کنم باری تو از ملت چه می خواهی؟

 

نمی پرسی چگونه می کنم من این چنین کاری؟

که دارم شوم افکاری.تو از ملت چه می خواهی؟

 

که فتوای قیامی می دهم یا این چنین کاری

بسوزی در چنین ناری تو از ملت چه می خواهی؟

 

همی پرسی چگونه می کنم من این چنین کاری؟

به تو می گویمش آری تو از ملت چه می خواهی؟

 

بباشم  شاعر  ملی  و  قوم  و  خویش  آقایم

تو قدرت به از این داری؟ تو از ملت چه می خواهی؟

 

کلام  آخر  این  باشد  اتم  بازی  ممنوع  است

بلی آری ولی آری! تو از ملت چه می خواهی؟

 

به جان شهریار سوگند اگر بینم اتم بازی

تو را لو می دهم باری تو از ملت چه می خواهی؟ 

 

                                 ......................................

 

پ ن: پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

          پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 12:53  توسط عروسی خون  |