به ذکاوت آن کسی که دهان ترش اش را به تلخ آمیخت نه به شیرین، آخر مگر می شود دهان ترش را با عسل هم شیرین نمود؟ شاید بشود دهان تلخی را به شیرینی سپرد اما ترش را نه،( با این همه من می گویم دهان تلخ را هم نمی شود به شیرینی نا آرام کرد) اینگونه آغاز شد که…
دهانت را به من بسپار بی آنکه لحظه ای درنگ کنی و بیندیشی که امن ترین جای ممکن کجاست؟ آن روز را به خاطر بیاور که گفتم در آسمانی که نشسته ای اطرافت را بنگر، خوب نگاه کن و ببین سراپا سایه ای و اطرافیانت دست در دست خورشید می تابند و گرم می کنند. بی آنکه آنها هم سایه ای بیش باشند. سایه ای و سرد، سایه ای و تاریک تا آن روز که در این گمان باشی اگر او خورشید است پس طلوعش کو؟ به کجا غروب می کند؟ تو هم بتابان و گرم کن بی آنکه درنگ کنی. او را می بینی؟ به لطافت ابریست که روزها باریده و سبک بار، خرامان راه می
رود و حتی لحظه ای هم بیم ندارد که شاید خورشید، سفید مرمر او را بسوزاند…
مگر می شود دهان ترش را با شکر هم شیرین نمود؟ دهان تلخ را شاید، اما من می گویم آن را هم نمی شود...
اینجا هم برف می بارد و خورشید در پشت ابرهای سنگین پنهان شده. ابرهای سنگین سیاه، سنگین سیاه که دلش به سفیدی مرمر است و سایه ای فکنده بر سیاهی تو که خود سایه بودی و سرما. ذره ذره چون برفی که بر هذیان گرم راه ها بنشیند نابود می شوی و چون سیاهی فاصله ها نا پیدا. چرا که خود سایه بودی و سرما...
تو را گفتم دهانت را به من بسپار بی آنکه درنگ کنی. امیدت را سوی آن رند خرابات روانه مکن که روزی فریاد کرده است:
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
که دنیا بر سرم خراب شد و او هنوز در مستی خویش سرگردان. ارنه شاید روزی می دانست که شاید بتوان دهان ترشی را با شعری، غزلی تلخ نمود، اما شیرین، آن هم با لبی و بوسه ای بر شهد شکر دهانی هرگز. تو هم در وهم خویش گم باش و بخوان با نام من که بی دهان تو هرگز نبوده ام و امیدی هم به بودنم نخواهد بود. بخوان رازی را که در سراپای این جملات نوشته ام و چون برف نابود می شود در سیاهی این فاصله ها...
دست در دستان خورشید می روم به آن سوی ابرها و پنهان می شوم در پس آن نوری که تو هرگز نمی بینیش، که اگر بر سیاه ات بیفتد و سرما، شاید تنها احساسش کنی و ابر گونه قطره ای بباری. اما بدان او که تا لب چشمه رفته چندی، و تشنه باز گشته است از آب و قطره و باران بیزار شده است...
پ ن 1: ارغوان ، شاخه ی هم خون جدا مانده ی من!
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی است هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟
پ ن 2: اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده ،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده ،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
پ ن 3: ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است
پ ن4: ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند ؟
ارغوان شاخه ی خون
بامدادان که کبوتر ها
بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند ،
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر ،
به تماشاگه پرواز ببر .
آه ، بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند .
پ ن 5: ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش .
پ ن 6: تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
برفی در پس و پیش
کارگری در پس مه
باد و اندیشه سرما در راه
دو كلاغ بر سر ديوار و سكوت
برف و سرما وسكوت
كارگري در پس مه
خط پارو بر برف
برف و سرما و سكوت