تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
 

گر تو شاه دخترانی...

... من خدای شاعرانم

 

چو دریا دُر فشان از جوش منشین

سخن سر کرده ای خاموش منشین

به دل گو باش خاشاکی به خاکی

چو در کف هست خاکی نیست باکی

جهان گر جمله از من رفت گو رو

به مشتی خاک ریزم طرحش از نو

بساط از خانه بیرون نه که وقت است

قدم بر طرف هامون نه که وقت است

غم هر بوده و نابوده تا چند

حکایت گفتن بیهوده تا چند

...

 

خلاصه اینکه که من از گذر زمان یاد گرفته ام چگونه با هجوم مشکلات کنار آیم. زمان را دوست دارم چرا که مرا آموخت باش! بی آنکه غمت بماند. اما نمی دانی این من شاعر بودم که به تخریب آنچه که سالها ساخته بودم نگاه می کردم و ساعتی بعد می خندیدم چرا که به مشتی خاک ریزم طرحش از نو. شاعر  اوست که در لا به لای این نقطه های رمز آلود فریاد می زند:

 

فلک را عادت دیرینه اینست

که با آزادگان دایم به کین است

 

آری، سالها گذشت و آنقدر من گریستم که چشمانم از اشک تهی گردید  خوب می دانستم که اگر ازین وادی وحشت گذر کنم دیگر گونه خدایی خواهم آفرید شایسته ی آفریدن و پرستش. خداوندی که بتواند جهان را به سخره گیرد به زیبایی معشوق عاشق و عشق بی معشوق را شایسته تر داند!

 

موضوع عشق عاشق پیشین

زندگی نبود...!

 

حکایت بدان جا رسید که بگویم شاعران مستحکم ترین مردان و زنان زمینند. درد را با قلم خویش در لا به لای کلماتی موزون و گاه سخت جاری می کنند تا تو بخوانی و درد در دلت رود. آن گاه است که شاعر روز خنده و قاه قاه اش فرا می رسد

 

دست بردار از این میکده سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری

که فقط فکر کنی بهتری
دست بردار و برو ول کن این همه ساغری

ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج مگر آجری

 

اما در این شب به این بلندی باید چه می کردم؟ یا باید در سکوتی تلخ می ماندم و تا صبح به آن چیزی می اندیشیدم که می دانستم روزی از دستش می دهم؟ چرا که او می خواست. یا سکوت سنگین فضای این دو شهر را می شکستم و تا صبح به این می اندیشیدم که چرا به این زودی؟ چرا که او می خواست. مندنی پور مشهور هم سالها قبل در شرق بنفشه این را فریاد کرده بود: "خودش می خواهد! خودش می خواهد!"

 

حلقه به در می زنیم ما که فی نفسه خود چون حلقه بر دریم

 

 

پ ن1: خیالت راحت! من گریه هام رو کردم

 

پ ن 2:دگردیسی من از امشب شروع شد

 

پ ن3: That is not the shape of my hearT !

 

پ ن4: نگران نباش! برای مردن من هم وقت هست

 

پ ن5: برو چون ابر خوش باش در هوایش

          که باران از غم عشقش تمام است

          (اینو واقعا نمی دونم خطاب به کی نوشتم!!)

 

پ ن6: که این شاعر خودش ویرانگری دارد

          نمی دانم چرا دیگر نمی میرد

 

پ ن۷: اما داوری آن سوی در نشستست بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیاتش زمان... و خاطرت تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:35  توسط عروسی خون  | 
قضیه سر شاش داشتنه من این رو به تجربه فهمیدم این که شاش داشته باشی خیلی مهمه حالا فک کن ۴ نفر تو زانتیا نشسته باشن و همه شاش داشته باشن نه اینکه زانتیا داشتن به شاش داشتن ربط مستقیم داشته باشه اما شاش داشتن مطمئنا قضیه رو بغرنجتر میکنه ما تو یه شب مهتابی زیر نور ماه تو اتوبان سوار زانتیا بودیم و البته شاش داشتیم گویا موسی بیش از همه شاش داشت چون پاش رو پدال گاز سنگینی میکرد البته شاید  اصرار بقیه هم بود خلاصه سی دی شهرام ناظری تو ضبط بود و موسی گیر داده بود که دربیاریمش  موسی برگشت و به ما نگاه کرد و گفت:اصلا میدونی چیه؟ نامجو گفته شاشیدم به شهرام ناظری! احتمالا حکمت این بوده که موسی حرفش رو تموم بکنه چون قبل از اینکه سرش رو برگردونه و بعد از اینکه حرفش رو زد ما به جای موسی مشاهده کردیم که زدیم به یه ۲۰۶ مشکی تا نامجو به جای شهرام ناظری به ما شاشیده باشه

میگن قبل از اینکه سقراط بگه انسان یه حیوان ناطقه یه فیلسوف پیشاسقراطی گفته حیوان گیاهیه که میشاشه منطق دیالکتیکیه برگشتیش میشه که  اگه شاش داری و نمیتونی بشاشی مثل گیاه رفتار کن و سر جات بمون اما ما تو زاتیایی نشستیم که موسی با یه مثانه پر توش رانندگی میکرد.

متاسفانه سرنشینان ۲۰۶ مثل خود ۲۰۶ ظریف نبودند  هرکدوم بدون دستکاری میتونستند یه شاهکار هنرهای گوتیک باشن هنرهای گوتیک که از ماشین پیاده شدن حسن که کنار موسی نشسته بود بالحنی آروم مطمئن و خلاقانه(مث اینشتین که با تحکم گفت gott wurfelt nicht)گفت:"من شاش دارم"

احتمالا شاش داشتن برای حسن یه مثل یه ایده نو بود چون ما منتظر بودیم حسن بگه:من یه فکری دارم. و اون از خودش انتظار داشت که بگه: من شاش دارم و من به یقین فک میکنم اینهابه عدم قطعیت واختلاف مشاهدات و واقعیات مربوط میشه که وقت بیانش نیست اما گوتیک ها چه حسن شاش داشت و چه حسن شاش نداشت از ماشین پیاده شدند و به سراغ ما اومدند

موسی اولین نفر بود که از ماشین پیاده شد و البته بعد از مشاهده گوتیک ها دو باره سوار شد و گفت: یا اباالفضل گیر عجب گولاخایی افتادیم و حسن گفت:"من شاش دارم"

ولی من که یهو دچار تحولی شگرف در شهامت و در نگرش شده بودم پیشنهاد دادم که:برادران دم را خوش است ما بی خیال این گولاخها شویم و تو جوبی بشاشیم از آنجا که جهان تصوری بیش نیست چرا در دام این وهم بیفتیم؟

برادران به توصیه من عمل کردند و ناتاناییل تو خود میدانی که یهو مثانه چه سبک میشود و ما آرام و سبکبار و دلخوش گویی بال درآورده باشیم و با بالهای بزرگ و سپید و زیبایمان پرواز کنیم و ناتاناییل تو خود میدانی که پرواز در آسمان آبی و دید زدن زن و بچه مردم و استمنا در آن ارتفاع چه کیفی دارد ناتاناییل سعی کن زیبایی در چشمانت باشد نه در آنچه که بر آن مینگری

پاورقی:

این که چرا داستان ایندفعه اینجوریه چن تا دلیل داره

۱ اینکه باید یواش یواش به قالبهای جدید (و چه بسا بی قالبی) در داستان عادت کنید اصلا چه دلیلی داره همیشه حرفای قشنگ قشنگ بشنوید؟ چرا فک میکنید یه سری حرفا نباید زده بشه؟

۲ معمولا وقتی داستان یا شعر مینویسم آهنگ باخ گوش میدم ایندفه سر کلاس ریاضی ۲ شجاعی نوشتم بالاخره باید فرق داشته باشه؟

۳ اینم قبول کنید که مثانه پر بد دردیه!

۲

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 20:50  توسط عروسی خون  | 

آنقدر پرسیدید که دیگر مشتاقم که آنچه در دل نهان داشته ام فریاد کنم. فریاد کنم گذشته را ، امروز را و هر روزی را که نیامده و نمی دانم که می آید یا نه؟ شاید ابدیتی پوچ را که هرگز در کار نباشد. که امیدوارم در کار نباشد و دیگر در نابودی محض به سر برم: سالی عمری لحظه ای و شاید قطعه ای از زمان که هرگز به ذهن پوشالی ام نمی رسد. آنچه را می گویم که در این دنیا دیده ام و کشیده ام، کشیده ام و لام تا کام کلامی به میان نیاورده ام. افشای راز نیست چرا که عارف زمان دیگر می خواهد پرده از اسرار باز گشاید.

اسرار را و کسی یارای فریاد ندارد که بگوید خموش!

کنار حوض کوچکی که آن روزها به بزرگی یک چکه ی بزرگ: دریا می دیدمش( آخر تا آن روز دریا ندیده بودم و اگر دیده بودم هم نمی دانستم که دریا چیست؟!! و چه زیبا بود آن ندیدن و نفهمیدن) نشسته بودم و قطره قطره ی کوچک: اشک را از چشمان گریانم جاری می دیدم. همان طور که بخواهی درد را در جامی بریزی و لبریز کنی و در آخر بگویی: بیشتر جا بگیر! و جام هم ناله کنان زار بزند و بگوید:  نمی توانم! وحشت آنگونه داشت وجودم را متلاشی می کرد. نمی دانم که بعد آن لحظه چه گذشت که این دل هنوز پا بر جاست و من پیدا شدم. نمی دانم…

 

چند ماه بیشتر نگذشته بود ، جام دلم به میانه رسیده بود تعادل محض میان خواهش بودن ها و نبودن های یک جام دُرد افشان که هر چه می کرد باز هم همان بود که بود! به بودنش شک نبود و تا نبودش باید دیر زمانی صبر می کرد. این بار در حوضی که دیگر مفهوم اندازه اش را با تجربه ای گران فهمیده بودم  باران وار افتادم و شباهنگام کسی نفهمید که خیسی چهره ام از اشک اشک نه از آن آب ناپاک حوض. اما همین را هم که گفتم یادم نمی آید! اصلا من از کجا باید بدانم که آن شب در آن لحظه ی کوتاه گریسته ام یا نه؟ ای وای!... رهایم کنید…! مرده ای می شوم چون تمامی مردگان زمین، بی شک زود تر از آنچه که به آن بیندیشید، زودتر از زمانی که شما به مرگ خودتان بیندیشید، اگر بیندیشید، چون من که نمی دانم کی می میرم؟ نمی دانم…

 

   : ببخشید خانوم می تونم باهاتون صحبت کنم؟

   : بفرمایید

   : ببخشید من می خواستم بهتون بگم که من ... من به شما می خواستم بگم که بهتون...

و این بار خوب می دانم که در آن سرمای سوزان سخت چگونه میان کلمات پراکنده شده محو گشتم. گویی باد آمد و مرا از لابه لای کلماتی که  از سر نا امیدی برخاسته بود و زمانی که تندی و تیزی گوشه های ابتدا و انتهایش را بر صورت یخ زده ام احساس می کردم،  با خود برد. چون گویی که بر خاک بغلتد و آنقدر بغلتد که شهوتی بر مردی، مرداری، سگی نازل شود و آن را بر زمین بکوبد که از هزاران تکه اش یکی هم یارای حرکت نداشته باشد، این بار به دست شهوت کوفتن دختری که شاید عشق را می پنداشت شایسته ی کوبش گرترینِ مردان، هزاران تکه شدم و سالی بر سر کویش خاک نشسته بودم می گشتم من هزاران تکه ام را . با این همه نمی دانم که آیا جزء جزء وجودم را یافته ام یا نه؟ شهادت تاریخ می گوید که دیوانگانی چون من گوهر وجود خویش را در جایی چون یک کف دست، لای انگشتانی باریک و کشیده و یا در آتش چشمی به جای گذاشته اند و  دیگر به دستش نمی آرند. نمی دانم...

 

پیر مرد دست به عصا گرفته  قاه قاه می خندد بر تارک سپیده ی این صبح پا به زای. سر به سوی خورشید نو مولود نهاده  آنقدر می خنند که اشک از چشمانش جاری شده. دیوانه است، زشت و پیر، خدایش سالهاست مرده است و جنون سراپایش را گرفته، قسم بر خدایش که از او می ترسم! خدای را! پیر مرد روز و شب در خواب من است. بی هیچ شباهتی به من. نه نگویید که من و او روزی پیوند خواهیم گرفت و  از در جبر زمان هم را ملاقات می کنیم و چون داستان مرید خواجه ماه نهال یکی می شویم. نه نگویید... نگویید سر به نمازتان می برم...

 

شاید بشود غم رفته را به گور فراموشی سپرد ولیک من از او می ترسم و نمی خواهم روزی به سراغم بیاید. مرا دریابید و به سراغم بیایید تا شاید بتوانم این بار با خیالی آسوده فنا را طعم کنم و به دیدارش بروم. ای مرگ به فریادم رس که ناجی دل سوخته ی مایی. زندگی از توست و آهنگ زمان را تو می سازی ای مطرب عیار جان.  همه دردها از توست و تو خود درمانی و درد بی درمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 16:4  توسط عروسی خون  |