تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي

مرد مست بود و بد حال.از پنجره به بیرون نگاه کرد دسته ای کلاغ روی درختی لخت .تصویر کلاغها خاطره ای دور را در ذهن مرد رج زدند.پسری جوان مغرور و سرخوش از خیابان رد میشد گذر دسته جمعی کلاغها که بقیه را متعجب کرد سبب لبخندی کج بر لبان پسر شد.مرد شروع به قدم زدن کرد خانه بوی گه میداد و مرد را کلافه میکرد برای لحظه ای آرزوی بوی باروت کرد و سوزش بینی حاصل از تندی باروت.در کشو را باز کرد و هفت تیر را بیرون کشید.دسته هفت تیر هنوز همان تیزی را داشت که قبلا دست پسر جوان را بریده بود. پسر آرام نشسته بود و فکر میکرد در چشمانش به جای غرور سابق خستگی موج میزد .هفت تیر را در دست راست گرفته بود که دستش برید فحشی داد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت.شلیک نکرده زن سر رسید:چیکار میکنی؟پسر جواب نداد.زن به جایی روی دیوار نگاه میکرد:نمیدونم که در طول زندگیت چه کارایی انجام دادی احتمالا جالب نبودند ولی شاید تو فقط در یک طرف زندگی بودی زندگی روی دیگه یی هم داره.پسر یکه خورد.اما تو؟ زن که صورتش را برگرداند پسر اشک را درصورتش دید.آره که چی؟ پسر وحشت زده سعی کرد از آنجا فرار کند مرد به یاد نمی آورد که چگونه از دفتر شرکت خارج شده بود ولی میدانست آنروز مدتها یکنفس دوید و تازه وقتی به نفس نفس افتاد فهمید هفت تیر در دستش جا مانده.مرد هفت تیر را روی سینک ظرفشویی پرت کرد. زیر گاز را روشن کرد و وقتی سیگارش رو روشن کرد قابلمه را روی گاز رها کرد.سعی کرد چهره زن را به یاد بیاورد.پسر روی صندلی با آرامش لم داده بود. هنوز غرور و جاه طلبی در چهره اش موج میزد زن خواهش میکرد و او امتناع بارها و بارها.مرد احساس تهوع پیدا کرد و پیغامگیر تلفن را زد صدای زیر دختر خانه را پر کرد.مرد سعی کرد به یاد بیاورد اولین بار دختر را کجا دیده.پسر خسته بود و گیج و غمگین و احتمالا در نظر دختر آدمی کسل و مغشوش که همیشه در خاطرات زمختش نیمه غرق بود.صدای دختر که در پیغامگیر تمام شد سیگار مرد نفس آخر را میزد . مرد با خود گفت:نیمه خوش زندگی و قهقهه زشتی زد و سیگارش را روی میز خاموش کرد. اسلحه را برداشت و رو به دیوار انگار که کسی باشد گفت اشتباه میکردی . هفت تیر دستش را برید رو به پنجره کرد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت به کلاغها نگاه کرد و ماشه را فشار داد.کلاغها از صدای تیر پر زدند و مردم خیابان را متعجب کردند.

 خانه از بوي خوش باروت پر شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 21:42  توسط عروسی خون  | 

چشم هایت را نبند

همان چشمان آفرینش را

همان چشمانی که سرودن به من آموخت

روی از من نگردان

تا چشم هایت را برای دوباره ها ببینم

تا شاید تلاشی برای سیراب شدن بیاموزم

تا شاید راهی پیدا کنم که دوباره چشم هایت را ببینم

به کجا می روی

این چنین شتابان

چشم هایت را در جای جای دلم جا گذاشته ای

بی چشم به کجا می روی

باز آی چشمانت را و دلم را با خود ببر

اینگونه بی دل خوش تر است

آه از آن چشمان

آه از این دل

آه از خورشید

که در چشمان تو جاریست و

آتشش در دل من است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 18:34  توسط عروسی خون  | 
واژه عشق در ادبيات ايران واژه پرکاربرد و تبع آن واژه ايست پرمغز هم در عمق و هم در سطح اما به طور کلی این کلمه در فرهنگ ما به دو مفهوم تقریبا متفاوت اطلاق میشود که شاید با کمی اغماض بتوان از آنها به همبستگی و وابستگی یاد کرد در وابستگی شخص تمام انرژی عشق را متمرکز بر خود میکند در این معنا عاشق اهمیت زیادی میابد و شرح دلبستگی و رنج و ایثار او دارای اهمیت است اما در همبستگی خود مفهوم عشق و حتی معشوق آنچنان حجمی از اهمیت پیدا میکنند که جایی برای عاشق نمیماند دز داستان شیخ صنعان تقابل این دو مفهوم به بهترین وجه نمود میابد. شیخ صنعان نمونه کامل یک عاشق وابسته بود چه او نمونه یک فرد خداپرست کامل در روزگار خود بود( شیخ صنعان پیر عصر خویش بود                  در کمال از هر که گویم بیش بود)اما از طرفی او شیفته خداپرستی خود بود و چنان درگیر راه شده بود که هدف را از یاد برده بود. در این میان او خوابی میبیند که زندگی او را دگرگون میکند او خواب میبیند که در حال سجده به بت بزرگ روم است این خواب باعث میشود تا او راه سفر پیشه کند و برای حل این معما شهر خود و تمام مریدان خود را ترک کند(باید توجه داشت که شهرها نماد جهانبینی فرداند و شیخ صنعان با ترک شهر خود و در واقع با شروع آزاد شدن از فضای فکری حاکم بر ذهنش اولین قدمها را برمیدارد)شیخ صنعان پس از رسیدن به روم(مرکز کفر)در عشق دختری گرفتار میشود و در حقیقت برای اولین بار ـ همبسته ـ میشود.دختر رومی که پس از عاشق شدن شیخ صنعان او را وادار میکند تا آبروی خود را ببرد و تمام یک عمر خداپرستی زاهدانه او را به باد میدهد نمونه کامل یک عشق ـ همبسته سازـ است که تمام هنرهایی که عاشق دارد را به باد میدهد تا تنها معشوق و خود عشق باقی بماند.تنها پس از طی این مراحل و رسوایی کامل شیخ صنعان است که او برای اولین بار شایسته دیدن خواب پیامبر میشود تا پیامبر (و در حقیقت خود عشق)او را از فسادی که نه به سبب دختر ترسا بلکه به خاطر توجه به خود و دوری معشوق گرفتارش شده بود نجات دهد.

پاورقی:اعتراف میکنم مفهوم همبستگی و  دلبستگی را به طور کامل پس از صحبت با دکتر محسن کیانپور از او دزدیدم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 22:54  توسط عروسی خون  |