مرد مست بود و بد حال.از پنجره به بیرون نگاه کرد دسته ای کلاغ روی درختی لخت .تصویر کلاغها خاطره ای دور را در ذهن مرد رج زدند.پسری جوان مغرور و سرخوش از خیابان رد میشد گذر دسته جمعی کلاغها که بقیه را متعجب کرد سبب لبخندی کج بر لبان پسر شد.مرد شروع به قدم زدن کرد خانه بوی گه میداد و مرد را کلافه میکرد برای لحظه ای آرزوی بوی باروت کرد و سوزش بینی حاصل از تندی باروت.در کشو را باز کرد و هفت تیر را بیرون کشید.دسته هفت تیر هنوز همان تیزی را داشت که قبلا دست پسر جوان را بریده بود. پسر آرام نشسته بود و فکر میکرد در چشمانش به جای غرور سابق خستگی موج میزد .هفت تیر را در دست راست گرفته بود که دستش برید فحشی داد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت.شلیک نکرده زن سر رسید:چیکار میکنی؟پسر جواب نداد.زن به جایی روی دیوار نگاه میکرد:نمیدونم که در طول زندگیت چه کارایی انجام دادی احتمالا جالب نبودند ولی شاید تو فقط در یک طرف زندگی بودی زندگی روی دیگه یی هم داره.پسر یکه خورد.اما تو؟ زن که صورتش را برگرداند پسر اشک را درصورتش دید.آره که چی؟ پسر وحشت زده سعی کرد از آنجا فرار کند مرد به یاد نمی آورد که چگونه از دفتر شرکت خارج شده بود ولی میدانست آنروز مدتها یکنفس دوید و تازه وقتی به نفس نفس افتاد فهمید هفت تیر در دستش جا مانده.مرد هفت تیر را روی سینک ظرفشویی پرت کرد. زیر گاز را روشن کرد و وقتی سیگارش رو روشن کرد قابلمه را روی گاز رها کرد.سعی کرد چهره زن را به یاد بیاورد.پسر روی صندلی با آرامش لم داده بود. هنوز غرور و جاه طلبی در چهره اش موج میزد زن خواهش میکرد و او امتناع بارها و بارها.مرد احساس تهوع پیدا کرد و پیغامگیر تلفن را زد صدای زیر دختر خانه را پر کرد.مرد سعی کرد به یاد بیاورد اولین بار دختر را کجا دیده.پسر خسته بود و گیج و غمگین و احتمالا در نظر دختر آدمی کسل و مغشوش که همیشه در خاطرات زمختش نیمه غرق بود.صدای دختر که در پیغامگیر تمام شد سیگار مرد نفس آخر را میزد . مرد با خود گفت:نیمه خوش زندگی و قهقهه زشتی زد و سیگارش را روی میز خاموش کرد. اسلحه را برداشت و رو به دیوار انگار که کسی باشد گفت اشتباه میکردی . هفت تیر دستش را برید رو به پنجره کرد و هفت تیر را به دست چپ داد و به سمت سرش نشانه رفت به کلاغها نگاه کرد و ماشه را فشار داد.کلاغها از صدای تیر پر زدند و مردم خیابان را متعجب کردند.
خانه از بوي خوش باروت پر شد.
چشم هایت را نبند
همان چشمان آفرینش را
همان چشمانی که سرودن به من آموخت
روی از من نگردان
تا چشم هایت را برای دوباره ها ببینم
تا شاید تلاشی برای سیراب شدن بیاموزم
تا شاید راهی پیدا کنم که دوباره چشم هایت را ببینم
به کجا می روی
این چنین شتابان
چشم هایت را در جای جای دلم جا گذاشته ای
بی چشم به کجا می روی
باز آی چشمانت را و دلم را با خود ببر
اینگونه بی دل خوش تر است
آه از آن چشمان
آه از این دل
آه از خورشید
که در چشمان تو جاریست و
آتشش در دل من است.
پاورقی:اعتراف میکنم مفهوم همبستگی و دلبستگی را به طور کامل پس از صحبت با دکتر محسن کیانپور از او دزدیدم!!