چون عشق به تنگ آمد جمعا به تو آویزیم
از زلف تو شب خواهیم تا روز شویم شیدا
چون باز که شب آمد جمعا به تو آویزیم
زین عشق برون ناییم تا می که ز خون سازیم
زین جام چو سکر آمد جمعا به تو آویزیم
دانی که چه مشتاقیم؟ چون تشنه به آبی سرد
ساقی که همی آمد جمعا به تو آویزیم
گیست به سبوی اندر، این دُرد به جان نوشیم
رویت به شراب آمد جمعا به تو آویزیم
این شعر به جان آمد ای دوست بزن فریاد
حبل المتین، گیست جمعا به تو آویزیم
پیشکش محسن نامجوی عزیز : می دانم شاید که هیچ وقت نخوانیش!
از کوچه های تلخ که بگذری از خیابان و چهارراه به شاهراه می رسی که سر انجام در آنجا خواهی مماند. و تنها صدای پا می آید که می آید و می آید، و تو همچنان چشم انتظار که آمدنش را در خود نظری کنی. من که تا به حال نبوده ام و به بودنم هم امیدی نخواهد بود می دانم که این صدا تا ابد خواهد ماند و تو همچنان چشم انتظار! خورشید در غروب است و طلوعی دیگر باز هم در راه... بگذاریدم که فاش گویم و پرده از این راز بر اندازم که شاهراه تنهایی تو در حرکت است و پای تنهایی ات همچنان در راه...
حرف اول:
...
خیلی معنی نداره که در حرف اول چی بنویسی. چرا که حرف اول در نهایت می تونه فریبی بیش نباشه. بلاخره معلوم می شه!!! اما من و علیرضا یه وبلاگ زدیم که بتونیم اون چیزهایی که در ذهن داریم رو ثبت کنیم. من در شیرازم و علیرضا در کرج و این وبلاگ اونقدر برای من ارزشمنده که افق نداره! چرا که گویی من هر روز علی رو اینجا دارم می بینم. نمی خوایم موضوع به اینجا ختم بشه. مطالبی رو اینجا می نویسیم که زاده ی مدتها تفکر بوده و شاید سالها!! من به شخصه سعی می کنم مطالبی که ارائه بدم که از قوت و صحت مطالب آگاهی کامل داشته باشم. مسلما این کارخیلی سختیه و نتیجه این میشه که شاید وبلاگ ما دیر به دیر به روز رسانی کنه.
پس از شما دوست عزیز نقاضای همکاری می کنیم.
و شما خواننده ی گرامی:از شما عاجزانه انتظار داریم که در مورد مطالب نظر بدین!!! حتی اگر غلط باشه، بگذارین فرهنگ نظر دادن رو ازهمین جا در همین وبلاگ در ذهن همه جا بندازیم. شاید این کار موثر ترین کاری باشه که من و علی می تونیم در عمرمون انجام بدیم...
سخن کوتاه کنیم و بگوییم تا درودی دگر دو صد بدرود.
عشق تفسیر راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
شبها قبل خواب
چشمم به آسمان است ونگاهم به خاطرات
و خوابهام ملغمه ی ترسهام
و خاطرات ناکام
و خاطراتم تصوير مصور کودکي مضحک
که به جاي چاله جلو پاش چشم در ارزوي دراز داشت
و اينچنين من آوند ديروز و امروز و فردا
شعر گفتم و جنگيدم و راه رفتم!
و راهم راه تنهايي!که برترين حاصلش همين بود
از راه نفرت و خشم و خون!
چه! همراهانم از من بريدند! نه از راه
و من در آخر راه همينم ماند
که شبها قبل خواب
چشمم به آسمان باشد و نگاهم به خاطرات
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
ومن مرد راه نبودم
و همراهانم مرد من نبودند!
و من تنها و آوند ديروز و امروز و فردا شدم
اما
اما
اما
من از اول عاشق بودم
هرچند عشقم تفسيري جابجا بود از راهي غلط
اما عاشق بودم
هرچند خشونت ورزيدم به جاي عشق
اما بعد از هر خيانت گريستم
پس از هر جفا گريه کردم
و پس هر دروغم اشک ريختم
مگر گريه سهم عشاق نيست از زندگي؟
پس من عاشقم!
اما عشق نيز راهي است
و من مرد راه نبودم
و عشق راه هموارم نبود
پس فرو ريختم
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد و راهوار
ومن فرو ريختم و به بيراه رفتم
و آماده ي جنايت شدم
اما چون در دل هر راه بيراهيست
در دل هر بيراه راهيست
و عشق مهربانترين راههاست
پس تو درپيش پام جوانه زدي
و گزينه شدي
و تراژدي در اوج موفقيت شکل ميگيرد
يا من اشتباه کردم يا تو اشتباه من بودي
اما اشتباه شکل گرفت
و من دوباره فرو ريختم
و به بيراه رفتم
و آماده جنايت شدم
عشق تفسير راه است
و راه را مردمي بردبار بايد
و راهوار
و عشق هميشه گشاده دست نيست
پس اين بار جنايت کردم
و ديگر آن پسر خجالتي معصوم نيستم
با دستهايي مهربان
آدم سوخته بازي سرنوشتم
و پوچ تهي شانسي زمان
که شبها قبل خواب
چشمم به آسمان است و نگاهم به خاطرات
و آمدنت ونامدنت را فرقي نيست
خواهي بيا ببخشا
خواهي برو جفا کن
چون
عشق هميشه گشاده دست نيست
بلکه
عشق
تفسير راه است
و
راه را
مردمي بردبار
بايد
و
راهوار