تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
۱-سلام

۲- اینجاش رو با سربازان گمنام امام زمان هستم:اینجا جزیی از زندگی من است که هیچ به درد شما نمیخورد. میتوانید تا فردا صبح .... خودتان را پاره کنید و بگردید لیک چیزی اینجا نمینویسم که به درد شما بخورد. ولیکن الحمدلله الذی جعل الاعدائنا من الاحمقا. اینقدر چشمات رو بذار اینجا تا بترکه

۳) از مزه پرونی بیزاریم. نه تایید میخواهیم نه تکذیب. اما کسی اگر خواست نظری بده جلوش رو نمیگیریم. لیکن مزه نریزید که خیلی بی مزه اید

۴)این پست آخر من است در این سال سرد

بعدالتحریر:سالمم. صحیح و سالم. چه سوالاتی میپرسید شما این ور و اون ور؟ چه کسی جرئت دارد ما را دستگیر کند؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 14:1  توسط عروسی خون  | 
 

کاش

    می شد زندگی را خط زد

کاش

    می شد نامت را

و جاش

    شعر پورن کوچکی نوشت

کاش

    کسی تو را نمی نوشت

جاش

    سرود کولی خانه به دوش

                      به دوش

                                سرنوشت

    .................................................

کاش

     فاحشه ای بودی

که تمام مردان شهر

                      بوی تنت را می دادند

می آمدم و زیر پنجره ات

                      یک دست عرق

سیگار می کشیدم

                      سیگار که نام تو بود

و دود

        بود

            که می رفت و نابود

و از دود هیکلی پدید می آمد

                                             که فاحشه ای

                                 که مردان

                                             بوی تنت

        می آمدم و پنجره ات

                                             عرق ، یکدست

سیگار

    نام تو بود

     و دود

                     از دود

                     فاحشه ای

                                  که بوی تنت

                                           بود   

                                             و   

                                           دود

                             و دود ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 16:2  توسط عروسی خون  | 

مثل رويايي كه آرامش خواب نيمه شب را پاره كند و مثل نوري كه رويا را از هم بگسلد و يا مثل صدايي كه سكوت نور را در هم ميشكند. مثل ِ مثل ِ مثل ِ

بعضي شبها خواب ميبينم ماه حركت ميكند. دوتكه مي شود هر تكه دو تكه و همين گونه هزار تكه ميشود, بعد پايين مي آيند. تكه تكه همه خرس ميشوند, مي افتند به جان جهان, ميخورند, گاز ميزنند,پاره پاره ميكنند, جفت گيري ميكنند, دنيا را خرس بر مي دارد, بعد همه چيز خرس مي شود و بعد خرس ماه ميشود و ميرود به آسمان, نور ميپاشد ,از خورشيدي كه معلوم نيست كجاست

نابودي اينگونه مي آيد, مثل خواب من, آرام ارام, همزمان و همرده, قاطع و يكجا و پر از معني و ايما. مثل خرسي كه گاز ميزند و ميخورد. خرس سفيد, چهره آرام, نگاه به اسمان, جاي خالي ماه, ماه خود جاي خالي خورشيد....همه چيز همينگونه جنون وار  و پر از بي معني ِ ابهام

معني. معني. معني. معني................اين كلمه كه دنياي ما را برداشت و بعد گند خودش را و بعد گند دنيا را و بعد. بعد همه چيز به هم ريخت. همه چيز. همه چيز   همه چيز از معني شروع شد كه خود مستتر بود در چيزي به نهايت كمال بي معني

معني كلمه ايست كه به درون راه ميبرد زنانه است و ازين رو مردان ميپسندندش . مثل فصل بهار كه فصل جفت گيريست و جفت, جفت شدن براي مثمر شدن.نگاه, تلاقي اش در زير باران و تمام, تمام اشتراك نگاهها در تلاقي خلاصه ميشوند و بايد خلاصه شوند. چه چيز ديگري را به اشتراك بگذارند؟  رمز در يكجاناگزيني آنهاست. همانندگي نامها واميدارندمان كه تلاش كنيم كه همه چيز را همانند كنيم. دستي كه با چاقو سيب ميبرد همان چاقو را لمس ميكند كه دستي كه با آن شكم همنوع خويش را. چاقو كدام است؟ كدام دنياي مشترك ؟ دنياي سراسر متفاوتي است.

بايد مثل گرگ زيست. نگاهش كه تلاقي ميكند ميداند به هيچ چيز ديگر نياز نيست. همه چيز تمام شده است. بقيه دنياهاي سراسر متفاوت است. يكي فرو مي برد و ديگري فرو ميشود. بقيه اشتراك از سر اجبار است و دنيا را گند بر ميدارد. معني را كه نمي شود اشاعه داد. نگاه را كه نمي شود به اشتراك گذاشت.... مدار دنيا اينگونه نميچرخد. همه چيز مضحكانه ميشود

مضحك مثل اراده شكاري در چنگ خرس در تلاش براي شكار نشدن كه دست سرنوشت يكي را خرس نام داده و ديگري را شكار.

نام,نام,نام , چيزي كه فقط زمان توليد ميكند,امروز,ديروز,فردا,امسال,پارسال, پيارسال و همينطور همه زمانهايي كه نام گرفتند و دنيا را به گند كشيدند كه اگر اسم نداشتند زمان نبودند,پوچ بودند و بي معني

زمان,سرعت پديده اي نام گرفته كه يك محدوده را دچار ميشود و فقط همين. و فكر نكردند كه اگر زمان نام نگيرد چه

من ِ جوان و من ِ ميانسال يك زمان است, اما كدام پديده؟ و كدام محدوده؟ اگر نامها نبودند زمان بي معني بود.فقط من بود در مبهم ترين معني پروسعت خويش. زمان نيست كه مرا بسط داده بل بسط من است كه زمان توليد كرده.

ماهي قرمز را اگر بكشي دو ثانيه را كشتي, ماهي بيچاره فقط 2,3 ثانيه حافظه دارد, نه بيش و نه كم از آن. همه جرم قتل آن ماهي در آن دو ثانيه ايست كه سهم ماهي بود و تو سهمش را ازو گرفتي. همه در لحظه زيستن همين بود. ماهي بودن. در 2 ثانيه پيش و لحظه اكنون. همه و همه زندگي اي به مرتبه و ارزش 2 ثانيه

ما حافظه بيشتري داريم. روزها و ماهها و سالها را به خاطر خويش ميسپاريم. به آن نام ميدهيم. زمان را نشانه ميگذاريم كه بفهميم گذشته و بگذرانيمش. جرم كشتن آدمي بيشتر است سالهايي مدفون ميشوند كه به دقت نام گرفته اند.ما در نامگذاري زمان خويش را به اشتراك گذاشته ايم.

ديروز. امروز . فردا. ما نامش داده ايم و سپر در مقابلش انداختيم. همه چيز همينگونه به گند كشيده شد

خسته ام. خسته. كابوسي كه ديدم و زندگي كردم و زندگي اي كه كابوسش كردم و ديدم و همه خسته ام كردند

روبروي آينه مينشينم و به خود نگاه ميكنم. زمان اينگونه توليد ميشود و ميل به جاودانگي باز توليد

چشم ميبندم. ساعت ها ميگذرد, روزها,ماهها,سالها,قرنها يكي پس از ديگري مي گذرند بي نام و زمان ايستا, ايستاده است.

چشم كه باز ميكنم پير شده ام, ماه ديگر در آسمان نيست, خرسها دنيا را برداشته اند, گاز ميزنند,دلم پر از آشوب است.

همه چيز همينگونه آغاز شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:25  توسط عروسی خون  | 
   با تمثیلی از تصادف، احتمالاتی اندک از برخورد معنا دار کلماتی غم زده، تنها شاید جوشیدن قطرات کوچکی از درد، آغاز کرد وصف بی قراری های من را و آغاز کرد گریه های این همه دلتنگی را، نمی دانم. و این بود فتح شکوه های شبانه، آنگاه که همگی خوابیده اند و آرزو می کنی که خواب در پرده ی چشانت رقصان شود و آنقدر در انتظار این آرزو، همراه با یاس و ترس مداوم می مانی که می بینی بامداد فرا رسیده و پیش از آنکه مردمان از خواب شبانه برخیزند خفته ای،  شامگاهان که از خواب بر می خیزی من نیز در دلت همراهی می کنم هق هق این همه تاریکی و تنهایی را...

 راهی دراز در پیشست و فرصتی کوتاه. و من هرگز آماده پیمودن نبوده ام این راه را و گاه چد قدمی پیش رفته ام ، تو نگاه می کنی و با آن چشان قشنگت که همیشه دوستش داشته ام نگاه می کنی و اما با خود می اندیشی که چقدر این راه کوتاهست و چقدر من پیموده ام و من بی آنکه اعتراف کنم دروغ این باور را برای دوباره ها محو آن لبخندهای گرم و بازت می شوم و تنها آن ساعت است که باور می کنم دروغ های تمام عالم را: که من پیموده ام یک زندگی راه را با اینکه شاید تنها نیمی از عمرم نیز نگذشته باشد...

شیراز، که همیشه از "دروازه قرآن" شروع می شود که مدتی است عادت کرده ای تا صبح گاه بیدار باشی و می دانم در تنهایی اتوبوس از آغاز شب تا صبح ورود به دروازه قرآن مغزت فرسوده می شود از برخورد امواج بی پایان افکارت بر ساحل سنگی سرت و بامدادان که بازهم معلول عادت نو می خواهی خواب طوفانی را تجربه کنی شیراز را در نزدیکی های خود احساس می کنی و می ترسیدی که برسی اما خواب باشی که گاه سرت به پایین می افتاد و به چرتی پاره رفته بودی و آنقدر خواب و بیدار که شیراز، که "دروازه قرآن"، که تجلی خاطراتی تلخ و خاطراتی شیرین. مثل همیشه بدت نمی امد که فاصله "اطلسی" تا "ارم" را با آن چمدان سنگین برای صدمین بارها پیاده بپیمایی که مواخذه ای لذت آشنا آن گریز آشنا بود که بپیمایی شیراز را تا کرج و باز هم مطابق معمول آنقدر بیدار باشی تا نگاهی هر چند کتاه، آن هم در دل نیمه شب تاریک، بیندازی به اصفهان که چقدر زیباست این شهر و چقدر تکراریست این وصل ها و هجران ها که نه! این وصل ها و گریزها...

که "آری دیوانه ام میان اهله آن چشم ها" و آن لبخند ها که مدت هاست از صفحه ذهنم پاک شده است و در تنهایی هایم اگر ترسی نباشد مدام تلاش می کنم که به یاد آورم آن لبخند های هر چند کوتاه را و آن چشم هایی که نوری را از دیدگانم می ربود و شاید برای دیگران نه! ولی برای من آری! که تعادلی زیباست تاریکی در چشمان من و نوری بیشتر در چشمان تو...

من همیشه با خود می پرسم که شیراز، در اردیبهشت با آن هوای گرم که برف نداشت. به راستی ای برف از کجا آمدی؟ چگونه آمدی ای برف! و برای چه تکرار کردی حادثه مرگی دیگر را؟ همان برفی که در کردکی دوستت می داشتیم تا شبانه بیایی و صبح فردا مدرسه ها تعطیل شود چگونه توانستی خیانت کنی به احساس پاک من و در آن گرما نابود کنی جانی، نیمه جانی، نمی دانم چه چیزی را که من هنوز احساس سرما می کنم و در آن خلا تنهایی چیزی نمی بینم جز نوری که از چشمان من گرفته شده است در لا به لای خنده هایی دوست داشتنی تا همواره باور کنم وصل شیراز را و پس آنگه گریز و تنها گریز...

 

پ ن1: برفِ "از بوده و بوده" تا اردیبهشت امسال

پ ن2: برف اردیبهشت برای من

پ ن3: برف 22 خرداد

پ ن4: برفِ این همه مرگ و بند و شکنجه

پ ن5: برفِ "تا هست و هست"  و "تا خواهد بود و خواهد بود"

پ ن6: من دلم سخت گرفتست از این

         میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک

پ ن7: که به جان هم نشناخته

         انداخته است

        چند تن خواب آلود

        مشتی ناهموار

        چند تن ناهشیار

       چند تن خواب آلود...

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 19:16  توسط عروسی خون  | 
هر سفری را خبری در ره است

هر خبری را خطری در ره است

هر شجری را ثمری داده اند

هر صدفی را گوهری داده اند

اهل معانی که سخن پرورند

هر یک از این باغ نصیبی برند

آن که در گلشن معنی گشاد

برگ گلی بیش به خواجو نداد

شمشیر به پرده دار داده اند و او همه  را میزند. سرسختانه در پی است که هیچ کس نماند.  مانده اند جمعی که می دلیر خورده اند و اقامت حرم را میخواهند و گرفتن شمشیر از پرده دار.

دوران جدید آغاز شده و نشانگانش زشتی بارز. زشتی بارز از در و دیوار میبارد و در صورت و سیرت افراد نهانیده شده. دوران جدلگری و انحلال حوزه ها و اخراج مردمان به سرنوشت بی تمایز.

و ما در میانه این ماجرا ایستاده ام و من همه آنچه در دست و زبانم به فعل می آید لبیک گفتن به دیگران و کمک خواستن از دیگران است. و دست به همگان دراز کردن. در این میانه یک چیز به ذهنم میرسد که چراغ راه ما سوال ماست:بحران چیست و راه عبور از بحران چیست؟

اینجانب شدیدا مایلم تا به بحث در باب بحران و بالاخص بحران کنونی فرهنگ بپردازم و دست همگان را در راه تشکیل جمعی در این باب به گرمی میفشارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 22:7  توسط عروسی خون  | 
زمين را روزي خواهم داد

به آسمان

با خط درشت

خواهم نگاشت

عشق

آخ عشق. اين مائده لعنتي ما

..................................

همين روزها

يكي پرنده اي

با بالهايي به نهايت سترگ

بلند

دلنواز

با ته صداي حزين

خواهد خواند:

عشق

آخ عشق. اين مائده لعنتي ما

..................................

درد دارد

بعضا

يعني

اكثرا

خصوصا درشتهاش

عشق

آخ عشق. اين مائده لعنتي ما

...............................

عشق

آخ عشق

        اين مائده لعنتي ما

روزي

     در پي اش شبي

آسمان

 وقت تاريك شدن

خواهد خواند:

عشق

آخ عشق

اين مائده لعنتي ما

...............................

دوستت دارم

مثل هوا

مثل باد

مثل آرام ترين روياها

كه از كنار خواب صبح

                       تر

                         و

                          نم

                           ناك

         بازيگوش

عبور ميكنند

عشق

آخ عشق

اين مائده لعنتي ما

..................................

خواستم

شعر تر انگيزم

بي آن كه

خاطر حزين باشد

.

شعر من

.

خاطر من

.

اندوهم

.

عشقم

 

همه يكجا شده اند

........................................

لعنتي..............

.

.

روحت را

            در كدام بدن محلول كرده اي؟

            كدام صورت بر خود افكنده اي؟

            به كدام تن آغشته اي؟

 

كه آشفته

    در هر كوي

           پي نشانه ات دويده ام؟

....................................

تو را در صبح

در هجوم باد خنك

در آفتاب ظهر

يافته ام

و هر شب

موقع غروب

در لابه لاي دود سيگار

بين نت اين دو و سي لعنتي

در آواز هر عاشقي

گم كردم

.

عشق

آخ عشق

اين مائده لعنتي ما

.............................

گنجم را

زير شن

در آفتاب ظهر

زير يك تكه ي ابر

پنهان كردم

ابر رفت

و من ماندم و يك تكه تصوير از ابر

نه حتي از گنج

كه از ابر

عشق

آخ عشق

اي مائده لعنتي ما

 

1-آخه خواهر من, عزيز من, دوست من ,سرور من , آخه پفيوز....... صبحها خودتو تو آيينه نيگا كن

2- بدترين بدبختي من در تمام اعصار دوستي عميق با بدبخت ترين آدمي است كه ديده ام.... سعيد

3-آخه مگه مرض داريد بدبختيهاتونو تو آيينه نيگا كنيد؟ چرا نميريد سينما؟

4-

خيلي وقت پيشها

          گويا

              زني را كشته ام

كه خونش

كماكان

در ذهنم جاريست

...........

5-زندگي هميشه بهت هديه ميده. اما زمان و مكانش جور در نمياد. تو كوير بهت يه كشتي ميده

6- دوست دارم همينطور پانوشت بنويسم.حرفيه؟

7- بايد مثل گرگ زيست. نگاهش كه تلاقي ميكند ميداند به هيچ چيز ديگر نياز نيست. همه چيز تمام شده است. بقيه دنياهاي سراسر متفاوت است. يكي فرو مي برد و ديگري فرو ميشود. بقيه اشتراك از سر اجبار است و دنيا را گند بر ميدارد. معني را كه نمي شود اشاعه داد. نگاه را كه نمي شود به اشتراك گذاشت.... مدار دنيا اينگونه نميچرخد. همه چيز مضحكانه ميشود(بخشي از مقدمه كتاب نصفه و نيمه ديكتاتوري)

8-بدبخت ترين انسان. كفتاريست در لباس گرگ

9- ايضا بزنيد. مدام ايضا بزنيد

10-نميفهميد چي ميگم. گل لگد ميكنم.

11- يكي نوار رو عوض كنه

12-nothing much to do(bob segar)

13-حكايت ما حكايت يخ فروشي است كه نميخواست يخ بفروشد. اما هرچه يخ نفروخت يخهاش تمام نشد

14-شديد ترين فداكاري را كسي در حقم كرد كه حاضر نيست برايم زحمتي معادل سر خاراندن به خود بدهد...ياشار

15-فيلم مه پلان يكي مانده به آخر: مرد فداكاري كرده پسرش و بقيه را با چهار تير باقي مانده ميكشد. خود ميماند و از ماشين پياده ميشود كه توسط درندگان به وضعي فجيع بميرد

16- فيلم مه پلان آخر: مه تمام ميشود. درندگان ميميرند. مرد نجات پيدا ميكند

17- چون پلان آخر تلخ بود تلويزيون حذفش كرد.احتمالا چون حكايت صاحبانش بود

18- آرمان هراسم داده بود كه مواظب باشم وقتي از ماشين پياده ميشوم مه از بين نرود

19- اين زندگي بعضي جنبه ها دارد كه وصل است به بعضي جنبه هاي ديگر. شكم خرس وصل شده به رحم گراز

20-به يادش مي آورم وقتي ميخواست پينگ پنگ يادم بدهد. وقتي ميخواستيم نقاشي بكشيم با قلم مو روي ديوار. هنوز مدرسه نميرفتم. رنگ ها را ميكشيديم روي ديوار و موج مي انداخت. موي مادرش هنوز يكهو سفيد نشده بود. آخر هنوز نمرده بود. گره ميزديم و به گره بلد نبودنم ميخنديد. آن موقع من هنوز عقب مانده بودم و او نابغه اي بود.مرد. به سادگي. بعد من به مادرم گفتم به ياد نمي آورمش. دروغ گفتم.

21-كسي نميدونست كه امين راجع به زندگي چي فكر ميكرد. راجع به گره كور. گره پاپيون. گره ملواني. در مورد سرايداري كه يك بار در خانه اش آش خورديم. راجع به كت پسر كوچيكش با دكمه هاي طلايي و اين كه من دوست داشتم همچين كتي داشته باشم

22- به ياد آوردنش هم البته كمك نميكنه. فراموش كردن هم.

23- ميرفتم خونه ي خانم شريفي. خط مينوشت. يك لاك پشت داشت كه براي كف دست آن موقع كودكيهام بسيار بزرگ بود. ميرفتم و در حياط خلوت را بلد نبودم از پشت ببندم. زرنگي خاصي ميخواست. به لاك پشت دست نميزدم

24- مژگان دختري بود بيست و سه چهار ساله. گربه داشت دو سه تا.پاش لنگ ميزد و ميخواست عمل كند. يكيش از آن يكي كوچيكتر بود. رنگ ديوار خونه شان كرم بود. كرم گرم استخوني.هنوز امين زنده بود

25- امين مرده بود. روي زمين در دو طرف خيابون برگ زرد  ريخته بود ولي هرچي كه پا روشون ميگذاشتم صداي خش خش نميدادند. هنوز نرم بودند. زود افتاده بودند

26- اون خيابون  رو اگر چشمم رو ببندند ميتونم پيدا كنم. همون كه برگهاي درختهاش زود مي افته وقتي كه زردند ولي صداي خش خش نميدند

27- حياط خلوت خونه وصل بود به حياط خلوت خونه نازيلا. صبح كه بيدار ميشدم ميدويدم ميرفتم در حياط خلوت را ميزدم. اصلا علاقه نداشتم از در عادي خونه برم. نازيلا در رو باز ميكرد و ميپريدم تو بغلش. بعد با هم نقاشي ميكرديم. يعني اون نقاشي ميكرد و من نگاه ميكردم

28- امين زنده بود. كمتر خونه بودم. ميرفتم خونه مادربزرگم. روي مبلها با چهارخونه هاي برجستش ميشستم. خاله با جوراب كرم و دامن جارو ميكشيد

29- با مادربزرگم ميرفتم مجلس و سفره زنانه. زنان از روي فضولي به سر و رويم دست ميكشيدند. بعد بهم شكلات ميدادند. الكي گريه ميكردند. بدون دليل. دستمال كاغذي بود كه مصرف ميشد

30- سوار ميني بوس فيات ميشديم. خانه ها و خيابانهاي تهرانپارس خيلي قديميتر و زشت تر بودند. آفتاب خيلي شديد بود. سوره قرآن حفظ ميكرديم. شعر براي خواندن هيچ بلد نبودم

31- يك سه چرخه زرد داشتم. سوارش ميشدم و ركاب ميزدم. ركاب ميزدم و دور ميزدم عرض حياط پنج متري را هزار بار ميرفتم

32- امين مرده بود. برگها خش خش نميكردند. زنها الكي گريه ميكردند. بدون دليل. دستمال كاغذي بود كه مصرف ميشد

33-ميرفتم خونه خاله مادرم. با ابراهيم دعوا ميكردم. زورم نميرسيد گاز ميگرفتم. در سكوت. بعد خاله مادرم ميامد ابراهيم را بلند ميكرد ميگذاشت بالاي كمد بنشيند كه به هم نپريم از دور واسه هم خط و نشان ميكشيديم

34-پايين خونمون در نميدونم انباري يا خونه سرايداري يا چه كوفتي يك خانواده زندگي ميكردند. با دو پسر. عينك ميزدند. عينكهاي زشت و ته استكاني. سوار دوچرخه اي ميشدند كه پشتش جا براي تكيه دادن بود. دوچرخه آبي

35-پدربزرگم ورشكست شده بود. از در و ديوار خانه شان طلبكار ميريخت. با سفته در دست. محسن حرص ميخورد. مصطفي مرا سرگرم ميكرد و مهدي درس ميخواند. كنكور داشت. پدربزرگم فراموشي گرفته بود به همه سفته اضافي داده بود. يادش رفته بود از كي طلبكار است. بعضي خوش حسابها و بامرامهاشان خودشان حساب پاك كردند. باقي پيچوندند

31-مهدي و مصطفي جوراب رو گوله ميكردند و تو هم فرو ميكردند. بعد با هم مسابقه ميدادند. بعضي وقتها يك صندلي ميگذاشتيم و من واميستادم جلوش به نشانه دربازه باني. بعد يكهو مادربزرگ سر ميرسيد. همه فلنگ را ميبستند . من ميماندم كه با مادربزرگ برم كه يا قصه تعريف بكنه يا قرآن بخونيم

32-مادرم ساعت 8 صبح يك قابلمه به من ميداد كه سه پيمانه برنج بريزم. ميرفتم داخل حياط خلوت با لوبيا و سيب زميني و پياز و عدس بازي ميكردم. بهترين بازي جنگ بود و لشكركشي . تعداد حبوبات هميشه كفاف ميداد. ساعت 12 من با يك قابلمه با هفت هشت پيمانه برنج ميرفتم پيش مادرم

33-آمادگي ميرفتم. مربي چاق بود و بدهيكل و زشت. مجبورمون ميكرد كه ظهر بخوابيم. متنفر بودم.خسرو پاهاش رو به صورت چهارزانو ميگذاشت موقع خواب. خوشم ميومد من هم بكنم. مربي دعوا ميكرد.

34-دوقلوها كفشهاي براق سفيد و سياه داشتند. عاشق كفشها بودم. مينشستندكنار لبه پنجره و كس ديگر را راه نميدادند. من و خسرو دست به يكي ميكرديم دعوا راه مينداختيم

35- يك بار با يك دختر خاله بازي كردم. دوقلوها اينقدر سر و صدا كردند كه يواش يواش كل آمادگي شروع كردند به مسخره كردن. خسرو هم مسخره ميكرد.دعوا كردم . عجيب كيف ميداد دعوا

36-براي مدرسه تست دادم. نميفهميدم كه مرد گنده با سيبيل و روپوش سفيد چي ميگه. عكس نشون ميداد و من حرف ميزدم.رد شدم. مسئول سنجش گفته بود نميتونم برم مدارس عادي. به نظرش عقب ماندگي ذهني داشتم

37- سواد بلد بودم. ماه مهر يا آبان بود كه مادرم فهميد. كتاب قصه ها را خيلي وقت بود ميخواندم.با عكسهاي گنده. اكثرا هم حاوي پندهاي اخلاقي مسخره.بعد به همين سبب بود كه براي تشويق بيشتر و بيشتر برام كتاب گرفتند. پدر و مادرها گاهي اوقات ناخواسته جنايت ميكنند

38- روي فرش مينشستم. پنجره بزرگ بود در حد و اندازه هاي آن موقع من.خيلي بزرگ. مادرم درس ميخواند. آفتاب مي افتاد روي فرش سفيد با گلهاي رنگ و وارنگ. چوب كوتاهي دستم گرفته بودم و دور ميز ميدويدم. مادرم و دوست دانشجويش داشتند راجع به بيني ميخواندند. فكر ميكردم شمشيري دارم كه ميتونم دشمنان رو تار و مار كنم

39- رفته بوديم اهواز. در حياط بزرگ خونه خاله بازي ميكردم. كانتينر تكيه داده شده بود به ديوار. جاي بلندي از ديوار. به تكيه گاه شلي. رها شد. شوهر خاله ام ديد.افتاد كنارم. نمردم. بعضي اوقات اشيا بي معرفتي ميكنند.

40- ميخوابيديم در تراس خانه و مادر بزرگ قصه ميگفت. حكايت. حكايت آن سگ كه چوپان گله بود.گله يعني چي؟ يعني گله گوسفندا. حكايت آن سگ كه چوپان گله بود. چه سگ بيچاره اي بود. چه بيچاره سگي. چه بيچاره سگي

41-يك تفنگ داشتم كه تير شليك ميكرد. تير چوبي بلند با سر تشكتكي. ميچسبيد به ديوار. خيلي كيف داشت

42-ميرفتيم خانه مادر مادربزرگم.مادربزرگم مينشست;كنار مادرش كه با انگشتان حنا خورده تكيه داده بود. ظروف عتيقه بود كه نور آفتاب ميخورد بهش و رو ديوار رنگ سبز مينداخت. روي نعلبكيها عكس كسي بود كه بعدا فهميدم مصدق است. خيلي زشت بود با دماغ بزرگ. با اسباب بازيها بازي ميكردم.بعد هواپيما را بر ميداشتم از پنجره خم ميشدم و در هوا تكان ميدادم.پيرزن ميگفت مواظب باش شيطان بچه هاي كوچيك را از پنجره مي اندازد پايين. بعد تعجب ميكردم. ميرفتم كه با شيطان موذي نامريي بجنگم. چون پيداش نميكردم فحش ميدادم. مادرم دعوا ميكرد

43- رفته بوديم خانه عموي بابا. وسط باغ. ماست و خيار ميخورديم. ناهار هم قورمه سبزي بود. گم شدم. بعد پيدا شدم

44- يك بار ديگه هم گم شدم. جنگل سيسنگان. خانواده دنبالم ميگشتند. من ديگر راه نميرفتم. نشسته بودم. جنگل پر درخت بود. سه يا چهار ساله بودم. آنوقتها سن خودم را نميدانستم. از مادرم ميپرسيدم.درختها همه شبيه هم بودند.بعد يكهو صداي بابا از همه طرف مي آمد. جواب نميدادم چون صدا از همه طرف مي آمد.مادرم الكي گريه ميكرد. بدون دليل

45- پدر بزرگ ورشكست شده بود. اسباب كشي ميكردند تند و تند. خانه ها يكي از يكي بدتر. پاهاي محسن تند حركت ميكرد. از اين اتاق ميدويدم به آن يكي و هو ميكشيدم. مهدي كنكور داشت. لباس شويي را كشيدند. پشتش پر سوسك بود. به تعداد زياد. خيلي زياد.

46-پدر بزرگم نشسته بود. بقيه هم نشسته بودند. همه دوزانو. پدربزرگم به سروش فحش ميداد. زشت. اكثرشان را نميشناختم. اما از لحن تلفظشان معلوم بود فحش است. عكس محمود روي ديوار بود. در همه خانه اقوام پدري بود به جز خانه ما.

47-رفتم مدرسه. هرچند مسئول سنجش گفته بود كه نرم. هرچند تق و لق. هرچند بلد بودم. عاشق معلمم بودم. مثل همه بقيه شاگردان. ولي از معلم سال دومم بدم مي آمد.سال دوم سه ماه نرفتم مدرسه.پوريا به دنيا آمده بود. آبله مرغان گرفتيم. من و پوريا. به پوريا دست نميزدم. حتي وقتي مريض نبودم.ميترسيدم. فكر ميكردم ميميرد

48-وضع مالي افتضاح بود. مدرسه غيرانتفاعي ميرفتم. دوست زيادي نداشتم. كثيف بودم و سردرگم. آرش شاگرد اول مدرسه بود. با دوستش اشكان. مينشستند رديف جلوي كلاس. من ته كلاس مينشستم. دعوا ميكردم. نمره هام افتضاح بود.

49-اينجا رفتم و اونجا.هنوز گاز گرفتن را دوست دارم. هنوز از عينك بدم مياد. هنوز بعضيها به درستي حدس ميزنند عقب مانده ام و هنوز كثيفم و سر در گم.هنوز كتاب ميخوانم. هنوز كفتار بدبختي ام در لباس گرگ.هنوز شيطان را پيدا نكردم. هرچند خيلي وقت است منتش را ميكشم و بهش فحش نميدم.از خواب ظهر بدم مي آد. هيچ وقت نه فوتبال ياد گرفتم و نه پينگ پنگ.به رياضي علاقه مند شدم. عددهاش جادو ميكردند. از سر و كول هم بالا ميرفتند و بعد عاشق فيزيك شدم. نسبيت و بعد فلسفه. اسپينوزا.  

50-پدربزرگم فوت كرد. روحش شاد. بنده خدا چند وقت يك بار مي آمد كرج.ديگر هيچ ادعايي نداشت. نعلبكي هاي آرم مصدق را هرچه زور زدم صاحب نشدم. بايد خيلي وقت پيش وقتي بچه بودم و فكر ميكردم زشتند فكرش را ميكردم. پدربزرگم بنده خدا پشيمان بود از اون همه زحمتي كه واسه انقلاب كشيده بود. يكهو بر ميگشت از پدرم ميپرسيد. احمد آقا به نظر شما اين آخوندها موندني اند؟

51- با نازيلا روز 4 عيد تلفني صحبت كردم. ميخوام برم ببينمش. شوهر كرده. خيلي وقته.دنياي عجيبيست. مژگان را ولي نديدم.بعد از عمل پاش. من هنوز هم به گربه دست نميزنم.

52- آرش هنوز همان است. هرچند ديگه بيست نميشه ولي تضادمون رو در خونه با هم داريم. چهار شب در هفته با هميم. با اين مرتيكه قزويني

53-يك سري چيزها گم شده اند. در زندگي هر كداممان. نبايست دنبالشان گشت. فقط ميشه لبخند زد به خاطرات و از ايزه- مادر مادر بزرگم- با لبخند نقل كرد كه خاك بر سر همه به جز خودمان

54- يك بار امين با قلم مو رنگ آبي زد و بلند صدام كرد كه برم پيشش. فقط براي اين كه بگه ببين چقدر رنگش قشنگه

و اما آخر. کیوان رو از دبیرستان شناختم. نیم عاقل نیم مجنون. نیم تا کم و نیم تا زیاد. بهم گفت بیا هم خونه شیم. اون شیراز بود و من تهران. تنها چاره اینجا بود. عروسی خون

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 18:56  توسط عروسی خون  | 
 

به گزارش خبرنگار سياسي «شبكه خبر دانشجو»،‌در مناظره عصر امروز كه در سالن اجتماعات دانشكده برق دانشگاه خواجه نصير بين غلامحسيني و كوثري از حاميان ميرحسين، اخوان و صالحي از حاميان احمدي نژاد در اين نشست حضور داشتند.

غلامحسين در ابتداي برنامه  با مروري از دولت اصلاحات خاطرنشان كرد: در دوران اصلاحات ما در سياست خارجه و سياست داخلي دستاوردهايي قابل قبول داشتيم اما در دولت نهم چه در سياست خارجه و چه در سياست داخلي با بحران هاي عظيمي روبرو هستيم.

كوثري هم در اين مناظره تصريح كرد: در دوران دولت نهم با بستن مطبوعات و زنداني كردن دانشجويان مواجه هستيم اما اين گونه مسائل در دوران اصلاحات به چشم نمي خورد.

اخوان كه به حمايت از احمدي نژاد در اين جلسه حضور يافته بود، گفت: در دوران اصلاحات ما با رانت خواري و فساد عظيم بدنه اجرايي كشور مواجه بوديم كه با بررسي آمار و ارقام و مستندات اين امر را مي توان به وضوح مشاهده كرد.

وي در ادامه گفت: دستاورد دولت اصلاحات در زمينه سياست خارجه به تعليق درآوردن انرژي هسته اي بوده است و در سياست داخلي هيچ گونه تحركي در زمينه اقتصاد، فرهنگي و اجتماعي نمي توانيم مشاهده كنيم.

كوثري از حاميان ميرحسين گفت: در دوران اصلاحات نمي گذاشتند نشريات دانشگاهي چاپ شود هر چند كه در دولت نهم هم اين كار به شكل ديگري در حال انجام است

صالحي ديگر حاميان احمدي نژاد خاطرنشان كرد:‌پاشنه آشيل اصلاحات اين بود كه در بحث هاي نظري غرق شده بود و مردم را به سمت بي اعتقادي و بي فرهنگي و بي هويتي سوق مي داد و اگر در زمان دولت نهم دانشجويي يا روزنامه اي اصل نظام را خدشه دار كند،‌ با آن برخورد مي شود و اين آقايان به آن اعتراض دارند.

وي در ادامه گفت: من خودم در زمان اصلاحات هم در زمينه نشريات فعاليت داشتم و من در همان زمان اصلاحات هم با تعطيلي نشريات دانشجويي هم مواجه بوديم كه اين انتقاد در دوران اصلاحات هم به مانند دولت نهم وارد است.

كوثري در ادامه گفت: من هم به مانند ميرحسين نهضت آزادي را كافر و ملحد نمي دانم بلكه مشكل ما با آنان مشكل سليقه اي است.

غلامحسيني يكي از دو حامي ميرحسين در اين نشست توضيح داد: استيضاح عبداله نوري به دليل دفاع از حقوق شهروندي بود اما او را به دليل مشكلات اعتقادي به زندان انداختند، اين گونه برخوردها در كجاي اسلام جا دارد؟

صالحي در پاسخ به اظهارات حاميان ميرحسين در اين نشست گفت: اگر شما داعيه دار راه امام خميني هستيد، پس چرا به گفته ايشان به نهضت آزادي عمل نمي كنيد و فقط مشكل نظام را با نهضت آزادي در حد اختلافات سليقه اي تقليل مي دهيد؟

اخوان ديگر حامي احمدي نژاد در ادامه اين نشست توضيح داد: سابقه درخشان امثال عبداله نوري، عباس عبدي و تاج زاده براي همگان مشخص است و ما مي دانيم كه آنها با كليت نظام مشكل دارند و به بهانه دفاع از حقوق شهروندي به اصل نظام خدشه وارد مي كنند.

وي در ادامه گفت: اگر شما به انتخاب آقاي كردان در دولت نهم انتقاد داريد،‌بايد بگوييم كه 35 نفر از كابينه دولت خاتمي مدرك جعلي از  دانشگاه هاوايي اخذ كرده بودند و يكي از آنها مرتضي حاجي، وزير آموزش و پرورش دولت وقت خاتمي بوده است.

صالحي ديگر حامي احمدي نژاد خاطرنشان كرد: كساني هم اكنون دم از گفامان امام، انقلاب و خط ولايت فقيه مي زنند كه در گذشته بارها اظهار كرده بودند كه بايد افكار و انديشه هاي ا مام را در موزه نگهداري كرد، الان چه شده است كه سنگ امام را به سينه مي زنند.

وي در ادامه گفت: شما كه ادعاي رهروي از راه امام را داريد چرا از نهضت آزادي حمايت مي كنيد و چرا از حمايت گروه افراطيون دست برنمي داريد؟،‌ چرا با آنهايي كه مي خواستند انتخابات ادوار گذشته انتخابات نظام را به بن بست برسانند، هم ميثاق شده ايم

توضیحات ما:

یکم: من غلامحسینی هستم و برادران هرچند به دلیل غلظت ملاطفت و شدت مراحمت و دوستی با اسم کوچک سعی دارند مرا صدا کنند بنده غلامحسین نیستم. خیلی اگر دلشان نازک است صدا کنند علیرضا!

دوم: من ایندقدر ادبی که اینها نوشتند صحبت نکردم. بنده در جواب آقایان صحبت از فردید و کلمات کردم. بعد آقای اخوان یادشان افتاد هایدگر را میشناسند که ما ابراز خوشحالی کردیم که دوستان جز چماق کتاب هم میشناسند. بعد ایشان یک بحث بیربطی درباره شلایرماخر و آگامبر و شبستری کردند. که ما جوابشان را دادیم. بعد یکهو آقای صالحی یادشان افتاد کتاب و نظریه بد است و بحث های روشنفکری و نظری خوب نیست

سوم: بنده گفتم دو وضعیت اخلاقی عمل کردن و طبق مصلحت و عزت عمل کردن وجود دارد که در عرض هم اند. حال با نقیضین این دو چهار حالت ممکن وجود دارد و دولت نهم این وضعیت را انتخاب کرده که با تمام توان و همه هزینه ها و همه مشکلات غیر اخلاقی ترین اعمال را درسیاست خارجی دنبال کند.بنده به زبانم نمی آید در مورد کلمات سترگی چون بحرانهای عظیم صحبت کنم

چهارم:برادر گرامی آقای کوثری فرمود نهضت آزادی از گروههای محترمند و مرحوم بازرگان روشنفکر دینی بزرگی بود که از رهبری نیز در این زمینه جملات موید آورد.

پنجم: دوستان نه جملات این حقیر در مورد کنفرانس هلوکاست را منتشر کردند و نه هنوز جواب درخوری دادند

ششم: برادر کوثری در رابطه با نشریات گفتند نشریات را در دولت قبل قوه قضاییه میبست و اکنون دولت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:59  توسط عروسی خون  | 
اگر روند کامنت به این شکل ادامه پیدا کند. مجبور میشوم کامنتها را ببندم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:31  توسط عروسی خون  | 
آخرين نگاه

روي برگي متمركز بود

كه خود

رنگي از پاييز داشت

نگاه و برگ

به رنگ پاييز

خود متمركز بود

…………………..

مرگ

چو اخرين دوست سرباز پير

خنجر

 و هولناك تر از هز مهر ديگري

……………………..

نگاه گناه كار

دختري به آغوش ميكشيد

روي تصوير برگ

و مرگ

برگ

برگ

مرگ

…………………….

بزرگترين گناه

براي سرباز پير

خيال آن است كه جنگ

با بازگشت به خانه تمام است

مرگ تنها آغوشي است كه در ميدان جنگ

هميشه به روي سرباز است

…………

دختر

فرسنگها

دور از سرباز پير

در تخت خواب مردي

به ازاي يك ناهار

دلبري ميكرد

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 13:49  توسط عروسی خون  | 

 آرش ميگه بالاخره طنز چي شد؟

و امين ميگه پرونده در مورد عشقه

و من به ياد مياورم

....................

تو کافي شاپ نشستم

يه دختر روبرومه

چشاش سبزه و به قولي تبارک الله احسن الخالقين

داره پشت فاميلاش صفحه ميذاره و من به غذاي ديشب فکر ميکنم و دل درد الان

 و اينکه چند نفر خواهند فهميد بوي بد از منه

 در اين خيالات خوش بودم که گوشي زنگ زد

 الو علي جون

 يا حضرت فيل يکيش جلوم نشسته يکيش پشت تلفون بدبختي از زمين و آسمون ميباره

 جواب ميدم

 سلام عزيز دلم

سحر که جلوم نشسته براق ميشه

 کيه؟

 من: امين عربي

 پريسا که پشت تلفونه: امين عربي کيه؟

 من: با شما نبودم

 سحر: چي ميگي؟

 من: قاذورات دلبندم

پريسا: با مني؟

 من: نه با شما نيستم

 پريسا و سحر همزمان: با کي هستي دلبندم رو ؟

 من: سحر جان يه لحظه من بايد به امين راجع به مقاله توضيح بدم

 پريسا: سحر کيه امين کدوم الاغيه؟

 من: امين که الاغه اما سحر نداريم

سحر: هو؟ به کي ميگي سحر نداريم؟

 در همين حيث و بيث در کافي شاپ باز ميشه و هيکل قناس موجودي ظاهر ميشود که وي را امين عربي ميناميم:

 امين: اه اينجارو چطوي کي ان؟

 من: سلام محسن جان

 امين و پريسا همزمان: محسن ديگه کيه؟

 من: مرده شور منه

 سحر: چي ميگه علي حالت خوبه؟

 امين که معلومه چهره دختر بهش ساخته يه صندلي مياره و ميشينه پشت ميز

 امين: سلام خوشبختم من امين عربي هستم

 سحر: پس اون که پشت تلفنه کيه؟

 من: آرش جماليه

 پريسا: علي آرش کيه؟ يا همين الان يه توضيح قانع کننده ميدي يا روزگارتو سياه ميکنم

 سحر: امين آقا اين علي امروز چش شده شما ميدونيد؟

امين که نيشش تا بناگوش باز شده و آب از لب و لوچه اش آويزونه ميگه : عرض ميکنم به خدمتتون داستانش طولانيه

 من استثنائا به دليل وخامت اوضاع از اين حرکت اشغالگرانه و ددمنشانه امين صرفنظر کردم و خودم رو درگير جبهه پريسا کردم

در همين اوضاع دهشتناک در حالي که پيروزي رو در دوقدمي ميديدم آرش جمالي مثل يابو وارد شد و امين زشت تر از آرش دهانشو وا کرد و گفت که يادم نبود بگم من امروز با آرش قرار دارم

سحر گفت : پس کي پشت تلفونه؟

من گفتم : مرده شور جفتتونو ببرن

سحر و آرش و امين و پريسا همزمان گفتند: با کي بودي؟

.

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 10:48  توسط عروسی خون  | 

هرمنوتيك را به عشق چه كار؟ هرمنوتيك هنر فهم متون است و عشق خود متن است.عشق همه آن چيزيست كه در جست و جوي آنيم. دنيا.ثروت. زن. معنويت و .... . همه اينان عشقند و عشق همه اينان. عشق اينچنين در تار و پود زندگيمان رخنه ميكند.

و اما هرمنوتيك. در قرن هجدهم اين كلمه ناگهان خود را مثل ديوي آشكار كرد و تاكنون نيز دست برنداشته است. در عصر روشنگري هرمنوتيك را ارائه روش براي تفسير متون و علمي كمكي براي رفع ابهامات متن مي دانستند

به تدريج در وراي هرمنوتيك بود كه هر متني را ميديديم و هر متني را كه ميخواستيم بفهميم. به علم هرمنوتيك رجوع كرديم و معني اش را در يافتيم.

البته پيشتر هرمنوتيك را در ايران علم تاويل ميدانستند( البته ميان اين و آن تفاوتهاي بسبار بود. اما ميتوان تاويل را پدر معنوي هرمنوتيك به شمار آورد)

مولوي چنين به علم تاويل ميپردازد:


گفت  پيغمبر زسرماي بهار                            تن مپوشانيد ياران زينها
زانك با جان شما آن مي كند                     كان بهاران با درختان مي كن
ليك بگريزيد از سرد خزان                    كان كند كوكرد با باغ و رزان
راويان اين را به ظاهر برده اند              هم بر آن صورت قناعت كرده اند
بي خبر بودند از جان آن گروه                      كوه را ديده نديده كان به كوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست                             مر تورا عقلي است جزوي در نهان    

                كامل العقلي بجو اندرجهان
جزو تو از كل او كلي شود                  عقل كل بر نفس چون غلي شود
پس به تأويل اين بود كانفاس پاك                 چون بهارست و حيات برگ و تاك
گفته هاي اوليا نرم و درشت                    تن مپوشان زانك دينت راست پشت
گرم گويد سرد گويد خوش بگير                  زان زگرم و سرد بجهي و زسعير
گرم و سردش نوبهار زندگي است                   مايه صدق و يقين و بندگي است
عقل و جان عين بهارست و بقاست


در اينجا مولانا  باد بهاري را در سخن پيامبر به مرشد و به نوعي عشق تاويل كرده است.

در مقاله پيشين (عشق و جنسيت) گفتيم كه تاويل بد از عشق افلاطوني سر منشا همه بلايا شده است.از نظامي گنجوي گفتيم و ديوزدگي. اما اين ديوزدگي در بوف كور هدايت به اوج خود ميرسد.

بوف كور صحنه هنرنمايي تمام و كمال عشق ماست. جايي است كه هم لكاته و هم زن اثيري حضور دارند و نه فقط حضور كه يكجا در يك تن جمع   شده اند. و جز اين مرد هم عاشق پيشه است و هم رجاله. از يك سو ساخت نيمه زاهدانه مضحكي به خود ميگيرد و از ديگر سو پيرمرد خنزرپنزري ميشود. هيولاي نيمه هولناك نيم چندشناك.

هدايت از ساختار تازه اي استفاده نكرده جز همان عشق قديمي. همه عناصر يك عشق كلاسيك در اين داستان حضور دارند. شاهزاده خانمي را تصور كنيد كه يك شواليه دلير و يك بارون پير خواستگاران وي هستند. شواليه دلير براي به دست آوردن شاهزاده دست به آزموني سخت و دشوار ميزند و در اين آزمونها هميشه يك ساحره پليد حضور دارد كه ميخواهد وي را افسون كند.

بارون پير همان پيرمرد خنزرپنزريست و ساحره لكاته و شاهزاده دختر اثيري و در آخر شواليه راوي داستان بوف كور. چه چيز داستاني اينچنين كه حتي براي خواب كردن كودكان نيز استفاده ميشد را به بوف كور تبديل ميكند كه هراسناك ترين رمان معاصر ماست؟

آيزايا برلين يك جا در توصيف داستايوسكي گفت: داستانهاي وي تلخ نيستند . من از خواندن كتابهاي داستايوسكي وحشت ميكنم. وي مثل ذره بيني دقيق از فاصله يك ميليمتري دنيا را نگاه ميكند. اين نگاه نه فقط همه جزئيات را نشان ميدهد بل آنها را گويي كج و ماوج ميكند. و من اينجا ميخواهم اين جملات را براي توصيف بوف كور به عاريت بگيرم. صادق هدايت يك عمر نوشت و يك بار هر چه نوشت در بوف كور خلاصه كرد.

بوف كور كتابيست كه نشان ميدهد پايان عشق افلاطوني ما به كجا راه ميبرد. تصور ماليخوليايي ما كه از يك سر زن را سرچشمه همه بلايا و فتنه ها و حيله ها ميداند و وي را در هيبت ساحره اي بي بند و بار نشان ميدهد و از سر ديگر زن را منشا عشق و باكرگي و پاكدامني و نشان ميدهد كه مرد خود نيز در اين معامله ضرر ميكند. اين جمله آخر علت هراسناك شدن داستان است.

بوف كور هم مردانه ترين داستان عصر ماست و هم زنانه ترين. مردانه ترين از اين جهت كه براي مردان نوشته شده و ترس آن مردانه است. و زنانه ازين جهت كه در خدمت زنان نوشته شده. وحشت اين كه به سرنوشت راوي بوف كور دچار شويم ما را وا ميدارد كه زنان را بهتر بفهميم

گفته بوديم كه بد فهميدن و بد تاويل كردن افلاطون چنين به سر ما آورده. اما چه چيز اينچنين عشق افلاطوني را كه براي مرد و مرد گفته شده بود به زن و مرد پيوند داد؟

در متون كهن دو گوهر براي زن ذكر شده دو گوهري كه البته هر دو افسون كننده اند. گوهر اول زيبايي است كه همه به افسون آن آشناييم و اما گوهر دوم باكرگيست كه هرچند همه در افسون آن گميم اما كم به آن ميپردازيم.

همانطور كه مسيحياني كه در افسون باكرگي مريم مقدس درگير بودند و مريم مگدليه را ساختند. در كنار هر زن قديسه اي يك زن نيمه فاحشه پديد آمد تا از افسون آن افسانه بكاهد. اينچنين در كنار زنانمان كه در خانه محبوس بودند و به هيچ جا دسترسي نداشتند و از ترس كنار رفتن گوهر باكرگيشان كه خودمان قبلتر كنار زده بوديمش و دستمالش را در صندوقچه اي به نشانه فتح الفتوحمان ذخيره كرديم. چشم به زن ديگران دوختيم كه آنان را بي مرتبه كنيم. در هر محله اي فاحشه اي را پديد آورديم كه هم ناسزايش گوييم و هم لذت ببريم.

و چون خودمان را ميشناختيم هرچه بيشتر به زنانمان سخت گرفتيم و از چشم پرنده آسمان و حشرات زير زمين پنهانش كرديم. و باز چون به خودمان بي اعتماد بوديم به زنانمان بي اعتماد شديم

سراسر بوف كور روايت اين ماليخولياست. مردي كه نه ميداند و نه نميداند كه زنش خيانت ميكند يا نه و خودش وي را به خيانت سوق ميدهد و بعد وي را به سبب اين گناه ميكشد. با يك گزيلك در رختخواب.

روايت افلاطون را چنين معنا كرديم تا افسانه باكرگي پابرجا بماند اين تاويل به دليل مقتضيات ما بود و نه متن. به جاي آن كه متن را در زمينه اش بخوانيم در زمين خود خوانديم و خوشمان آمد. زنانمان را پاكدامن ترين زنان دنيا لقب داديم و همزمان بسان خيانتكارترين زنان به ايشان سخت گرفتيم. تا اينجاي كار دلنشين است اما مگر هدايت چه ميگويد كه اينچنين ما را به هراس وا ميدارد؟

قبل از اين كه سرانجام مقاله را يكسره كنم. به بورخس ميپردازم.هنرمند بزرگ دنياهاي تو در تو. دنياي بورخسي دنياييست كه در آن هم نويسنده اثر را مي آفريند و هم اثر نويسنده را. هم خالق مخلوق را و هم مخلوق خالق را. در دنياي بورخس هيچگاه چيزي را تغيير نميدهي مگر آن كه آن چيز تو را تغيير دهد.

 متاسفانه دنياي ما بيش از حد به دنياي بورخس شبيه است و مامردان پس از آنكه زنان را به دو دسته تقسيم كرديم خودمان دو تكه شديم. بوف كور روايت اين دوپارگي ماليخوليا بار است. اين علت هراس ماست. اين كه خودمان از تغييري كه به ديگران داديم مصون نمانديم. احساس عدم امنيت است كه مثل خوره سراپاي روح راوي بوف كور را ميخورد. باز زنان در اين معامله كسي را (جنس مرد) دارند كه تقصيرات را بگردنش بيندازند اما مردان از اين كابوس به كجا پناه برند ؟

سايه ما,سايه عشق ما, سايه زندگي ما و همه آنچه كه از خيالات خود ساخته ايم است كه علت هراس ماست. پيرمرد خنزرپنزري و تمام رجاله ها خودمانيم و خود ما هستيم كه هيولايي مثل لكاته را در ذهن ساخته ايم كه اينچنين جان از ما بر گيرد.

اينچنين است كه هرمنوتيك به عشق ما و به زندگي ما سراپا گره خورده.

 

بيربطيات به عنوان سرانجام كار

1)در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را در انزوا ميخورد و ميتراشد. """""آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي, اين انعكاس سايه روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد؟"""""افكار پوچ!- باشد, ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند – آيا اين مردمي كه شبيه من هستند, كه ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آيا آنچه كه حس ميكنم, ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه خيلي با حقيقت فرق دارد؟

 

شروع طوفاني خارق العاده و ماليخوليا وار هدايت در بوف كور كه مونولوگيست يك طرفه با سايه روي ديوار.

2)Shadow:سايه در نگاه كارل گوستاو يونگ اينچنين روايت ميشود: انسان منفرد ميداند كه به عنوان فرد , كم و بيش بي معني است و خود را قرباني  نيروهاي غير قابل كنترل احساس ميكند اما از سوي ديگر در درون خود(( سايه)) و دشمني خطرناك مي پرورد كه مستلزم ياري دهنده اي نامريي است.

3) در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت,براي اولين بار گمان كردم كه در زندگي من يك شعاع آفتاب درخشيد"""""نه اسم او را هرگز نخواهم برد. چون ديگر او با اندام اثيري, باريك و مه آلود, با آن دو چشم درشت متعجب  و درخشان كه پشت آن زندگي من آهسته و دردناك مي سوخت و ميگداخت,  او ديگر متعلق به اين دنياي پست و درنده نيست- نه اسم او را نبايد آلوده به چيزهاي زميني بكنم

بوف كور: قسمت مربوط به زن اثيري. مقايسه شود با همان كتاب قسمت مربوط به لكاته:

چون اين دختر باكره نبود, اين مطلب را هم نميدانستم- من اصلا نتوانستم بدانم-"""""اسمش را لكاته گذاشتم, چون هيچ اسمي باين خوبي رويش نميافتاد."""""چشمهاي مورب تركمني, گونه هاي برجسته, رنگ گندمي, دماغ شهوتي , صورت لاغر ورزريده.

4) راوي در عشقي افلاطوني با دختر اثيري به سر ميبرد و شب كه ميشود راوي به پيرمرد خنزرپنزري و دختر اثيري به لكاته تبديل ميشود

حالا او را نه تنها دوست داشتم, بلكه تمام ذزات تنم او را ميخواست/// و ليك اين عشق افلاطوني نه تنها مدت اعتبارش با فرارسيدن شب به پايان ميرسد در طول روز هم نشانگان عشق جسماني را از خود بروز ميدهد. روايت شب را در آخر قصه ميبينيم آنجا كه مدت عشق افلاطوني سرانجام به پايان ميرسد و راوي سر انجام خود را در ميابد كه به شكل پيرمردي خنزرپنزري در بالين زن قرار دارد:

من محكوم و بيچاره در اين درياي بي پايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرو آورده بودم""""" رفتم جلوي آينه, ولي ار شدت ترس دستهايم را جلو صورتم گرفتم- ديدم شبيه, نه اصلا خود پيرمرد خنزرپنزري شده بودم

5)الكيبيادس گفت: و نيز ميگويم كه سقراط به مارسياس جن مانند است. اي سقرا تو هم منكرنيستي كه قيافه ات به جن شبيه است و شباهت هاي ديگر هم ميان تو و جن هست"""""من سخنوري پريكلس و سخنوران يزرگ ديگر را شنيده ام و پنداشته بودم خوب ميگفتند اما سخن هيچكس درمن اين اث را نداشت كه سخن سقراط. سخن سقراط مرا اسير ميكند و از اين بابت از او خشمگينم. """"" پنداشته بودم عاشق جواني و زيبايي من است و آن را مايه سربلندي خود ميپنداشتم"""""اما به كلي ازو نا اميد شدم چه رفتارش با من رفتار عادي و هميشگي بود. روز با من گذرانيد و پس از آن از من جدا شد. يك روز او را به ورزشگاه بردم و او با من زورآزمايي كرد و كشتي گرفت. در آنجا نيز تنها بوديم و اين بار هم من كامياب نشدم و نوميد بازگشتم."""""او را به شام دعوت كردم چنان كه عاشقان معشوقان را دعوت كنند""""" روي همان تخت كه من بودم دراز كشيد.هيچكس جز ما در خانه ما نبود"""""قباي خود را روي او انداختم و زير عباي مندرس او خزيدم. زمستان بود و من همه شب در كنار مردي كه براستي از شگفتيهاي جهان و عجايب خلقت بود به روز آوردم"""""آن شب ديگر بين ما چيزي نگذشت و چون صبح از خواب بيدار شدم مثل اين بود كه از كنار پدر يا بردر بزرگ خود برخواسته ام""""" در نظر بگيريد بي اعتنايي و تحقيري كه اين مرد به من روا داشت چه شكنجه بزرگي بود....................

به نظر ميرسد الكيبيادس كه پسري جوان بود به حق خود را جن زده(مجنون) جن سقراط قلمداد ميكرد.

6)سقراط از سازشكاري بر سر درستكاريش روتافته بود. افلاطون با همه بوم ستردن سازش ناپذيرش به راهي كشانده شد كه در آن با هر گامي كه برميداشت بر سر درستكاريش سازش ميكرد. او ناگذير شد كه با انديشه آزاد و جست و جوي راستي بستيزد. بدان كشانده شد كه از دروغگويي معجزه هاي سياسي خرافه هاي تابو باورانه نهفتن و بازداشتن راستي و بفرجام از زورورزي  سنگدلانه به دفاع برخيزد. با همه آنكه سقراط به پرهيز از انسان بيزاري و عقل بيزاري اندرز ميداد, افلاطون كارش بدان انجاميد كه به انسان بي اعتماد باشد و از استدلال بهراسد.(بي كم و كاست از پوپر)

7)نظامي اينچنين كار مجنون را روايت ميكند:

چون شيفته گشت قيس را كار            درچنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال آن دلارام                نگرفت هيچ منزل آرام

در صحبت آن نگار زيبا                   ميبود وليك ناشكيبا

يكباره دلش ز پا درافتاد                هم خيك دريد و هم خر افتاد

و آنان كه نيوفتاده بودند              مجنون لقبش داده بودند

 

 

 

 

8)بي كم و كاست ارادت ميورزم به مولوي در انجام اين سر و اين سرانجام را به او مي سپارم:

 

نبض عاشق بي ادب بر مي جهد                    خويش را در كفه شه مينهد

بي ادب تر زو نيست كس در جهان              با ادب تر زو نيست كس در نهان


        اين دو ضد با ادب يا بي ادب

كه بود دعوي عشقش همسري

او و دعوي پيش آن سلطان فناست

 

هم به نسبت دان وفاق اي منتجب

بي ادب باشد چو ظاهر بنگري 

چون به باطن بنگري دعوي كجاست                                      


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 20:26  توسط عروسی خون  |