تبليغاتX
عروسی خون
ادبي فرهنگي نيمه فلسفي
مرد بالاي چهار پايه رفت و گلوي خود را صاف کرد آنگاه در کوچه خالي سخنش را چنين آغاز کرد:
آقايون و خانومها سلام
شما را به اين سالن مجلل دعوت کردم تا از مانيفيست خودم براي شما حرف بزنم. و اما مانيفيست من چيست؟ مانيفيست من شرح چکيده تجربه يک زندگي است.البته کمتر از يک زندگي ولي کمي کمتر از يک زندگي چون من تا آخر امشب ميميرم و تا الان ميشود تقريبا چکيده زندگي من مگر اين که در اين دو ساعت آخر تقي به توق دنيا بخورد و چيزي جديدي ياد بگيرم که بعيد ميدانم. و اما از کجا ميدانم که ميميرم؟ ميدونم چون هر خري ميدونه ديگه اگه شما نميدونيد از حماقت دون الحماري خودتونه من امشب يا سکته ميکنم يا تصادف ميکنم و يا خود کشي اما ميميرم.
و اما عزيزان دل من مانيفيست من چيست؟ ميدونيد تو اين دو روز آخر زندگي من خيلي تعجب کردم چون زن من اينقدر اصرار کرد تا براي اينکه يه زمين بخره بهش 100 مليون بدم و من اينکار و کردم و درست حدس زديد با اين پول با فاسقش در رفت. خوب اين داستانو نگفتم که اشک و آه دربياريد سعي کنيد يه پند اخلاقي از توش دربياريد.
من فکر ميکنم که در شرايط نرمالي نيستم اين دو خط آخر رو بد جوري مطرح کردم و اين به دليل روحيه بد منه. بذاريد مانيفيست رو بخونم:
1- بياييد ديو.... نباشيم. اين پند بزرگي است
2- فاحشه گري نکنيد حتي شبها
3- مادر ق.... نباشيم حتي اگر جانمان به اين صفت بسته باشد
4- ممکن است به دروغ بگوييد که مزلف نيستيد. نه دروغ نگوييد به صفاتتان مفتخر باشيد
5- نگوييد عاشقيد هيچوقت کلمات را بازيچه نکنيد تا معني آن را لمس نکرده ايد به کارش نبريد حتي در رختخواب
6- عزيزان من به ما مربوط نيست زن ما در کدام جهنم دره اي خودفروشي ميکند کنجکاوي زيادي بي مورد است. به فکر چگونگي باشيد چرا به اين نقطه رسيديد به فکر اين نباشيد که کجا هستيد. هر گورستاني باشيد جاي گلستاني نيست.
7- دنيا را به بيضه خود مگيريد. بيضه درد ميگيريد
مرد در ميانه صحبت بود که پليس سر رسيد مردماني که از پشت پنجره ها نگاه ميکردند آسوده شده از نگراني نفس را حتي کشيدند. مردي به زنش گفت: اين مردک يک هفته است که مياد اينجا و ميگه امشب ميميرم. نميميره از شرش راحت شيم
ماشين پليس سر کوچه با خودرويي که به سرعت در حرکت بود تصادف کرد مرد ديوانه در جا مرد. ازان پس مردمان آن خيابان نفس راحتي کشيدند
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:23  توسط عروسی خون  | 
سلام بهاره
سلام محمد
....
سلام بهاره
اينجا
آفتاب ميوزد
و باد ميدرخشد
و آسمان روي سرمان ميچرخد
.....
سلام محمد
اينجا
بادها گفتند
که شما
آب در آسياب دشمن ميريزيد
چه بد ميکنيد
.....
اينجا
ماست سياه است
و ما
به بادها ايمان داريم
....
سلام بهاره
سلام محمد
اينجا زمين زيباست
اينجا سرزمين بادهاست
و هرگز بادها بد نبودند
.....
سلام بهاره
سلام محمد

تقديم به محمد هاشمي و بهاره هدايت
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 18:28  توسط عروسی خون  | 
زمان. پرده بی رنگ کم فروغی است

و عشق. این مایع سفید چرب

و خون. پارگی بکارت

...

و جاه و جلال

وتیز

و ستیز

و ما. که در زمان غوطه میخوریم

و عاشق میشویم

و خون میریزیم

قلب تاریخ این گونه تپید:

یکی شاهزاد شد

دیگری گدا

یکی تصویر شد

دیگری صدا

یکی جاودانه شد

دیگری فنا

......

و نفرین بر تو ای زمان

که در پس پرده های تو

زنان به گوش فاسقان عاشقانه میجوند

یونجه های عشق

......

و نفرین بر تو عشق

که مردان جسور

خون بریزند

از برای تو

......

و نفرین بر تو خون

که در قلب تاریخ

گذر زمان را

نظاره میکنی

 


پانوشت۱: زندانی شدن محمد هاشمی و بهاره هدایت را محکوم میکنیم. سر انگشتانم از درج نوشته ای با این مضمون فعلا ناتوان است

پانوشت ۲:گذر متناوب این شعر و شعرواره قبلی از سفید به شعر نوی موزون نه بی دلیل است نه از سر ندانستن وزن وغیره. دلیل دارد شاید بعدا مقاله ای نوشتم

پانوشت۳: چون دوستان شفاها و کتبا از شعر قبلی به اسم سارینا ابراز نگرانی کرده بودند و صحت عقل حقیر را پرسان شده بودند عرض دارم که:

یکم:حقیر هرچند اسیر چندین و چند بیماری لاعلاج فکری است هنوز دیوانه نشده

دوم: حقیر هنوز از بشریت به عنوان گونه ای احمق بر روی زمین نفرت دارد

سوم: به خدا من حیثیت اخوان را مایه دختربازی قرار ندادم

چهارم: شعر نوعا به دلیل نوعی احترام و بازیگوشی در شعر اخوان سروده شد. جدا از سر احترام بود نه ریشخند. ما هنوز کسی نیستیم که قصد تمسخر اخوان کبیر را کرده باشیم.

پنجم: دوستان نگران نباشند به خدا خبری نیست

ششم:با این وجود سارینا سروده شد که نگید بلد نیستم

هفتم: سارینا معانی دیگری هم مستتر داشت که متاسفانه همه رفتند تو نخ اخوان

پانوشت۴: شعر به احترام یکی از خوانندگان شعرگونه نامیده شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 14:35  توسط عروسی خون  | 
سارينا
...........ماه که از گوشه تصوير رخت ميگذرد
ياد غمهاي جهان در دل من ميگسلد
سارينا
ماه بر آشوب جهان ميگذرد
بي سخني
نور در اندوه چنين ميکده اي ميشکند
بي سخني
سارينا
ماه که دارد که چنين خاموش است؟
ماه چه ديده است که چنين مدهوش است؟
سارينا
مرگ بر اين دخمه غم خوابيده
گرد غم بر همه جا پاشيده
..........
با اين حال
ماه چنان در آسمان ميشکفد
که شب از هيمنه اش ميگذرد
سارينا نور ببخش
گرچه شب تاريک است
روشني و عشق بشو
سارينا نور بشو
شادي باش
................
غم ميوه تنهايي ماست
ماه بشو نور ببخش
پا برجا
به اميد راضي باش


پانوشت: سارينا اسمي است دخترانه به معني خالص و پاک قضيه آن است که با دختري صحبت کردم که نه ديدمش و نه ميشناسمش و نه حتي فکر کنم ببينم يا بشناسمش فقط حس کردم پاک و خالصه شعر تقديم ميشه به او
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 10:51  توسط عروسی خون  | 
پسر تو کافي شاپ نشسته بود و نسکافه اش رو هم ميزد. دختر جلوي چشمش از زمين و زمان حرف ميزد.و آسمان و ريسمان به هم ميبافت.پسر نفس عميقي کشيد.
- ترانه گوش کن
- جانم
- فکر ميکنم ديگه نميتونيم باهم باشيم
پلکهاي دختر چند بار سريع چشمهاي سبزش رو پوشيد و باز شد:چرا؟

-به خاطر چيزي فراتر از من و تو. يه آرمان,يه ايده يه چيزي که ميشه براش جنگيد, ميدوني يه مفهوم چيزي بزرگتر از من و توئه....
- همين؟ از عشق هم بزرگتر؟
- آره!
- خوب من هم هستم
-نميشه ترانه نميشه درگيرت کرد...
- پس نگو آرمان بگو ميخوام برم با يه دختر ديگه دوست شم
دختر اينو گفت و کيفش رو برداشت که بره. منتظر بود که پسر جلوش رو بگيره اما وقتي پسر جز يه لبخند تلخ کاري نکرد رفت
پسر تا مدتها به يه جا خيره شد بعد نسکافه اش رو خورد و رفت که حساب کنه پول رو داد و از کافي شاپ زد بيرون يه نفس عميق کشيد و شماره موبايل گرفت
-الو سلام مرد بگو چي شد؟
- سلام چي شد؟
- دکش کردم رفت اسکول رو حالا بريم سراغ نفر بعدي
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 21:5  توسط عروسی خون  | 

همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ همچون حیوانی نجیب که وحشت را از قبل احساس کرده باشد و بی اختیار رم کرده باشد٬ همچون ساقه ی لطیفی که به تازگی روییده باشد و بی گناه آنقدر ترسیده باشد که پژمرده شود... ٬ خطر را احساس کرده بود. لحظاتی از جنس جنون و بی پناهی به محبوب واصلش٬ او٬ نائل گشته بود. شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟ ...

لحظاتی پیش رفته بود تا که آن روز رسیده بود. چند لحظه پیش رفته بود؟ لحظه های بلند با درد٬ لحظه های بلند با ترس٬ لحظه های به یاد مانده از مستی که نمی دانست چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظاتی که به شهوتی ناقص آمیخته بود و باز هم نمی دانست که چقدر بلند بود و چقدر کوتاه٬ لحظه ای کوتاه که نشئه ی روی زیبایی شد و لحظه آنقدر کوتاه بود که ابلهانه آن را عشق می نامید ( و دیگر آن لحظه هرگز باز نیامد...). صد ها لحظه٬ هزارها لحظه٬ شاید صدها هزار لحظه بدین شکل و بدین رنگ از پس شکافی به نام او تا به امروز عبور کرده بود.

پرده ی مواجیست زندگی آمیخته به هزارها رنگ زیبا و زشت...

آدمی را به هر لحظه ای احساسی بود و کیمياگر دهر به هر احساسی رنگی داد و فرمود: بکش! ترس را رنگی داد و رنج را رنگی٬ شوق را رنگی. و فرمود در هم بیامیز و بساز و بکش! در هم آمیخت و رنگ ترس را نیامیخت و شجاعت ساخت. در هم آمیخت و نیامیخت رنج را و مستی ساخت. در هم آمیخت و ساخت معجون پیچیده تری را که شهوت بود و شهوت آنقدر حرام بود که دستش می لرزید و رنگ می ریخت و خود ذره ذره ذره رنگ می باخت تا که رنگش علیل و بی فروغ گشت. رنگ عشق را هم هرگز نیاموخت... آنکه می گوید رنگ زندگی سبز است گفتارش دروغی بیش نیست. چرا که زندگی پرده ایست مواج آمیخته به هزارها زنگ زیبا و زشت.

آنچه که برای او باطل بود نقش عمر بود و هرگز نگفت آنچه که نقاش ازل می دانست...

و اینگونه بود که همچون پرنده ای که ترس آمدن زلزله را پیشاپیش آمدن زلزله را احساس کرده باشد و وحشیانه خود را به قفس بکوبد٬ با بال و پر زخمی خود را باز هم به قفس بکوبد٬ خطر را احساس کرده بود. حالا شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای او بودید چه می کردید؟

آخرین نوشته ی شیراز...۹/۴/۸۷

پ ن ۱: بهتون گفته بودم که:

اما اگر سراسر کوچه ام را سرراست

و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم

دیگر باورم نمی دارید

سر به بیابان می گذارید...

پ ن ۲: نه ماه شیراز٬ صد سال تنهایی. هیچکس من رو تو شیراز نفهمید. اگر احساس می کردی فردی می فهمتت اگر دختر بود فکر می کرد می خوای مخشو بزنی و اگر پسر بود که اصلا فکر نمی کرد.

پ ن ۳: تنهایی واقعی هیچ لذتی نداره. فکرش رو بکنین: یک لحظه تنهایی واقعی٬٬٬٬٬

پ ن ۴: خب واقعا هیچ کسی منو نفهمید دیگه. اینو می فهمین که کسی منو نفهمید؟؟؟!!

پ ن ۵: از اینکه دارم از این شهر میرم خوشحالم اما خونه ی ما دیگه اون آرامش سابق رو برام نداره. چون من همه جا کم و زیاد رنج می کشم.

پ ن ۶: شمایی که سخت از جملاتم لذت می برید٬ اگر به جای من بودید چه می کردید؟ ...

پ ن ۷: قرار که روزهای باقیمونده ی تابستون رو سراسر فکر کنم. پاییز که برگشتم شیراز یا میام دانشکده علوم یا نرسیده به شیراز بیمارستان اعصاب و روان باجگاه پیاده می شم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:33  توسط عروسی خون  | 
شب
روز
نيمه شب
آفتاب
مهتاب
گل
درخت
ما به فرآيند خود مينگريم
و دست آويز ميشويم
و سکوت ميچرخد و دوار ميشود
رنگ
فضا
انديشه
برگ
وقتي کلمه شيئ ميشود
عشق معما ميشود
و جنون کليد واژه
آسمان
صدا
رعد
مربع
من به تو درنگ هديه ميکنم
و تو لمس ميکني
که نوک تيز است
دل دادم
و آه گرفتم
آه دادم
و سودا گرفتم
داد دادم
و بيداد
دل باختم و
بيداد
داد
بيداد
داد
بيداد
داد
بيداد
ديدم
و خنديدي
رنجيدم
و نديدي
ديدي
داد
بيداد
داد
بيداد
مي خندي
و انگاره ميشوي
انگار نه انگار
زخم بر بدن استوار است
و بدن بر زخم استوار
و استوار بر زخم بدن
و استوار بر زخم بزن
و استوار زخمه بزن
ما چو چنگيم و تو زخمه ميزني
بزن
بزن
زن
بزن
زن
بزن
با تو گفتم
که شب را مهتابي است
ببين
ببين
ببين که کودکان به رقص ميروند
ببين که مردگان به بحث ميروند
ببين که روزگار به نحس ميرود
ببين
ببين
ماه را ببين نشسته در ميان آسمان
آفتاب گرفته در گريزي گوي مهتران
مهتران
مه تران
ماه تران
ماه تراست
ماه ترا
در گوشه نشستم
و گوشه تنگ ميشود
و تنگ گشاد ميشود
و فرو ميروم
به آغاز
به اولين
به نخست
آنجا
که تو نباشي
آنجا
که تو نباشي
آنجا که تو نباشي
.........................................................................................................................................
در آغاز هيچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه
خدا بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:20  توسط عروسی خون  |